پایان ۲۲ سال زندگی – بهترین هدیه‌ام رو گرفتم.

سلام

با خودم میگفتم شاید ننویسم بهتر باشه. ولی حس میکردم بهتره انقدر هم بی تفاوت از این روز نگذرم. البته که روز تولدم به خودی خود اصلا اهمیتی نداره. فقط می تونه بهونه ای باشه برای یادگرفتن. اینکه به عقب نگاه کنم و درس بگیرم. چه کردم در این ۲۲ سال…؟ اصلاً عدد کمی نیست!

کمی آلبومم رو نگاه کردم. توش عکسای تولد یک سالگی بود حتی قبل از اون، بعد از به دنیا اومدنم، تا همین چند سال پیش که دوربین گوشی جای دوربین قدیمی یاشیکا رو گرفت و عکسها در حافظه ها ذخیره شد.

همین که ورق می زدم آلبوم رو بغض هم داشتم. یه دلشورۀ کوچیک. اینکه چرا؟ اون سال ها واقعا چیکار میکردم؟ هیچ یادم نمیاد. هیچ. فقط گاهی یکسری خاطره از روی عکسها یا خاطراتی که برام تعریف میکنن برای خودم میسازم. غمگینه.

بعضی وقتا میگم چرا همه آرزوی دوران کودکی دارن ولی من نه؟ اصلا اون روزا به چی فکر میکردم؟

چرا راه دور بریم!؟ همین دبیرستان. واقعاً دنبال چی بودم؟ هدف داشتم؟ از چی انگیزه میگرفتم؟

یادم نیست.

همین فراموشی درد داره برام.

اینکه ۱۸ سال از زندگیم بلکه بیشتر رو نمیدونم چه کار میکردم؟ و چرا؟ خیلی درد داره.

چند روز پیش بود مادرم گفت کوچیک بودی با اسباب بازی هم بازی نمیکردی!

انگار در هاله ای از ابهام بودم از اول!

الان هم کلی سوال تو ذهنمه.

نمی دونم.

شاید الان دلیل این نفهمی ها رو نمیفهمم، ممکنه بعدا درک کنم.

تولد 4 سالگیم

با همون بغض و دلشوره گفتم عکسی از آلبومم رو بذارم اینستا و یه متن بنویسم زیرش.

ولی دیدم نمیشه در یه متن کوتاه حرفای دلمو بزنم.

رفتم دنبال شعر. واسه منی که از آشنایی اندکم با شعر زیاد نمیگذره، سخته پیدا کردن چند بیت مناسب.

بهترین انتخاب برام محمدرضا بود. محمدرضا شعبانعلی.

بهش خیلی مدیونم.

تابستون ۹۴ هیچ وقت یادم نمیره. رو به زوال بودم. نابودی.

سایت متمم رو پیدا کردم. نشستم همینطوری خوندم و خوندم و خوندم. حالم بهتر و بهتر داشت میشد.

متمم رو نگه داشتم برای خودم. همیشه دغدغۀ خوندنشو دارم. ولی تنبلی نمیذاره دنبالش کنم به صورت مداوم.

سایت خود محمدرضا رو کم و بیش دنبال میکنم.

امروز هم رفتم سراغ همون.

می دونستم که نظر محمدرضا در مورد تولد جالبه. قبلا خونده بودم ازش که زیاد خوشش نمیاد تبریک بهش بگن. منم ازش یاد گرفتم اینو و فهمیدم که تولد که میگن زیاد مهم نیست، بلکه اصلا.

اینجوری سرچ کردم:

site:mrshabanali.com تولد.

چندتا مطلبشو خوندم.

از زیر هر پست چندتا مطلب مرتبط رو هم میخوندم.

محمدرضا خیلی خوبه. واسه فرد سطح پایینی مثل من حتی دوست داشتن همچین شخصیتی هم زیاده. ولی دوسِش دارم.

دوست دارم شبیهش باشم.

این مطلبشو خوندم: “کاملاً شخصی – حرفهایی برای خودم

کمی بیشتر با آرمان هاش آشنا شدم.

بیشتر دوسِش دارم الان.

یاد گرفتم ازش. اینکه می تونم اون هدفی رو که اخیراً برای خودم مشخص کردم، با آرمان محمدرضا همسو کنم. البته به فکر نیاز دارم.

باز هم از انتهای پست، به یک مطلب دیگش رفتم.

صحبتش با فرشتۀ مرگ.

یه جورایی گریه کردم.

این وُیسشه که ضبط کرده: لینکش.

“… کسی از تو می هراسد که تمام توانش را زندگی نکرده باشد…”

“… من از تو فرصت نمی خواهم. ولی می توانم به تو فرصت دهم به چشمان کسی نگاه کنی که خود را برتر از تو می داند…”

حس کردم این بهترین کادویی بود که می تونستم بگیرم. شاید بهترین کادو تا آخر عمرم.

معرفی کتاب و کمی بیشتر به همون بهونه!

سلام

یک هفته پیش بود که یکی از دوستان از من خواست کتاب بهشون معرفی کنم. البته خب می دونیم که من در سطحی نیستم که صلاحیت معرفی کتاب داشته باشم! ولی در حد همین مقدار اندک مطالعه ای که دارم، از بین چند عنوان کتابی که خوندم، دوست دارم کتاب پیشنهاد بدم به ایشون.

از ایشون خواستم موضوع مورد علاقه شون رو بگن، که گفتن “خودشناسی” و “انگیزشی”.

اولش به نظر ساده میومد که من یکی دوتا کتاب خوب رو که خونده بودم یا تعریف شنیده بودم، معرفی کنم. ولی یکم که بیشتر فکر کردم دیدم بین همین چندتا کتابی که خوندم هم حرفی برای گفتن ندارم!

در مورد انگیزش کار راحت تره! یعنی منی که شروع کتاب خوندنم به همین سال هایاخیر برمی گرده، متأسفانه یا خوشبختانه با برایان تریسی شروع کردم! استادم، محمدرضا شعبانعلی، هم یادمه در یکی از پست هاش نوشته بود که کتاب های این نویسنده رو در سال های دبیرستانش خونده. البته اصلاً دوست ندارم کتاب های تریسی رو پیشنهاد بدم! حس میکنم یه توهم خاصی به کل متن کتاب سایه انداخته! البته توی متمم خوندم که کتاب “مدیریت زمان” همین آقای تریسی خوبه استثنائاً!

در نتیجه به ایشون یه کتاب دیگه انگیزشی که جناب مبینی در چروند معرفی کردن رو پیشنهاد دادم: اثر مرکب، از دارن هاردی. حس میکنم خیلی از کتابهای تریسی‌وار (!) بهتره و واقع بینی بیشتری داره.

ولی کمی که به موضوع خودشناسی فکر کردم نمی دونستم چی به ایشون پیشنهاد بدم.

یاد کتاب “انسان کامل” از شهید مطهری و کتاب “فلسفه و هدف زندگی” از علامه محمدتقی جعفری افتادم. خوندنشون قطعا مفیده. ولی جواب کلی هر دو نویسنده در انتها می رسه به کمال!

آخه کدوم کمال؟ می دونیم باید کامل بشیم، ولی چجوری؟ یه راهنمایی ای؟ کمی توضیح بیشتر!!!

من که راضی نشدم با خوندن اونا. ولی شاید من نفهیمیدم.

سعی کردم خودم به دنبال یه هدف بگردم. کمی موفق بودم و کمی نه! شاید بیشتر نه!

حدوداً ۴ سال طول کشید تا به یک هدف نهایی برسم که هم خواسته های دنیایی من رو ارضا کنه و هم خواسته های نامحدود بعد از زندگی در این دنیا رو.

الان که دارم می نویسم این خطوط رو، می بینم که این حرکت های ناپیوستۀ من به سمت هدف به این برمیگرده که درست پیش نرفتم مسیرم رو.

روایت داریم میگه که خودتو بشناسی، پرودگارتو هم خواهی شناخت.

ولی انگار من اومدم خودمو بشناسم، بعد دیدم یکم سخته، رفتم دنبال هدف!

واسه همین الان یکسری خلأ حس میکنم در وجودم.

اخیرا هم که کتاب پیچیدگی شعبانعلی رو شروع کردم، خیلی بیشتر احساس نیاز میکنم به تفکر. خیلی!

خلاصه که مبحث خودشناسی خیلی بزرگه! منم اطلاعاتم خیلی کمه!

ولی باید از یه جا شروع کنیم. به نظرم کتاب انسان کامل رو از شهید مطهری شروع کنید و در همون حین، کتاب پیچیدگی رو هم، که هر چند وقت کاملتر میشه، پیش برید.

کتاب خوبی هم در همین زمینه ها خوندید، بی زحمت به من هم معرفی کنید.

ممنون

دندان‌پزشکی از زبان یک دانشجوی دندان‌پزشکی!

سلام

یکی از دوستان گلم، سجاد خان، که یک سالی پزشکی رو در دانشگاه علوم پزشکی قم خوند و بعد انتقالی گرفت به سمت ولایتشون، رفسنجان، و الان کلی دلتنگشم و مشتاق دیدارش، گفت که به عنوان یک دانشجوی دندان‌پزشکی نیازه که مطلبی رو در مورد رشته‌م بنویسم که شاید کمکی بشه به کنکوری های عزیز تجربی 🙂

البته که من هم بهش گفتم ممکنه متنی که من می نویسم زیاد به مذاق کنکوری ها یا اصلا خود دانشجوهای دندون پزشکی خوش نیاد. ولی می نویسم و سعی می کنم اونچه که در ذهنم هست و بر من گذشته رو بگم جوری که مثل متن های قبلیم شلوغ نباشه و روان باشه!

اگه بخوام از اولش شروع کنم که باید کلی از وضع سیستم آموزشی گلایه کنم! که البته این گلایه ها رو خیلی شنیدیم و همه می دونیم که روندی که کشورمون برای آموزش نسل بعدیش در پیش گرفته که این نسل قراره چند سال دیگه تأثیرگذار باشن در بقای مملکت، غلطه؛ نه کاملا ولی قسمت اعظمش.

اینکه حدود نصف دانش آموزان کنکوری بیان کنکور تجربی بدن و فقط کمتر از ۵ درصد اونها بتونن به اون چیزی که ممکنه به غلط یا به درست در ذهنشون بوده برسن، خب این یعنی مشکل!

آیا ما استعداد یک دانش آموز رو می دونیم چیه؟ خودش می دونه؟ اصلا چرا تجربی؟ چرا ریاضی؟ دلیل محکمی براش داره؟

چیزی که من در دوستان و اطرافیان خودم، که فقط شامل تجربی ها نمیشه، دیدم، اینه که خیلیا هدفشون درآمده! یعنی برن یه رشته ای که بتونن خوب زندگی کنن! غافل از اینکه علاقه مهم تر از درآمده. نمی گم به فکر بحث مالی نباشیم، ولی اینو می دونم که اگه وارد رشته ای بشیم که به اون علاقه شدیدی داریم، قطعا جزء بهترین های اون رشته خواهیم شد و اون وقت این درآمده که خودش میاد دنبال ما! نه اینکه ما بریم سمتش!

بگذریم!

حالا اومدیم و کنکور رو دادیم. و رسیدیم به انتخاب رشته. رتبه مون هم بد نیست و میشه که دندان پزشکی رو انتخاب کنیم. می خوام کمی در مورد رشته ام توضیح بدم.

من در حال حاضر تابستون چهارم از دوران تحصیلیم رو دارم می گذرونم و در آغاز ورود به سال پنجم این دوره هستم.

احتمالا در جریان هستید که دو سال اول برای یک دانشجوی دندان پزشکی شامل ۴ ترم در حیطۀ علوم پایه هست. بیشتر درس ها عمومی هستن و کلیتی از علوم زیستی و تجربی رو آموزش می دهند. و درسهایی که به دندان پزشکی مربوط بشن رو به صورت بسیار کمرنگ در این دوسال می بینیم.

در تابستان دوم، حدود اوایل شهریور، آزمونی به نام آزمون علوم‌پایه برگزار میشه که برای ادامۀ تحصیل باید در اون قبول شد. سخت نیست. و خوندن آزمون های سال های گذشته با کمی پاسخ تشریحی اونها می تونه شما رو از این آزمون نه چندان مهم عبور بده.

از ترم ۵ هست که اوضاع برای علاقه مند به دندان پزشکی بهتر میشه و کم کم واحدهای عملی میان رو کار و دانشجو رو آماده می کنن که از ترم ۶ دیگه وارد کلینیک دانشکده بشه و زیر نظر اساتیدش کارهای درمانی مثل ترمیم دندان، ساخت دندان مصنوعی، کشیدن دندان و… انجام بده.

از ترم ۵ به بعد تا آخر دورۀ تحصیل، دروس تئوری همراه مهربان (!) دانشجو خواهند بود.

دروس تئوری اکثراً حفظی هستند و گه گاه می تونن افرادی مثل من رو که حفظ کردن محض رو نمی تونن قبول کنن، دچار مشکل می کنن.

ولی لذت انجام کارهای عملی، که بازخوردش رو همونجا از بیمار خواهیم گرفت، کلی انگیزه میده به دانشجو.

و یک عامل دیگه هم هست که بعضاً دانشجوها رو در اواخر تحصیل خیلی خوشحال می کنه! البته صحیح یا غلط بودن این کار رو خودتون حتماً جویا بشید قبل از اینکه بر مبنای اون تصمیم بگیرید یا واردش بشید. دانشجوهای دندان پزشکی از ترم ۷ و ۸، کم کم می تونن وارد درمانگاه های شهری تحصیلشون بشن و به عنوان دکتر، کارهای درمانی بیماران رو انجام بدن و بابت این کار به صورت درصدی (!) با درمانگاه حساب و کتاب کنن! البته با اینکه این کار خلاف قانونه ولی داره انجام میشه. (من خودم هنوز وارد کار نشدم ضمنا.)

چندتا نکته هست که دوست دارم به دانشجوهای آیندۀ این رشته و شاید سایر رشته ها بگم.

به هیچ وجه عشق به پول رو با علاقه و استعدادتون جایگزین نکنید. می دونم که ضربه خواهید خورد.

حتماً قبل از اتخاب رشته، یک سر به دانشگاه علوم پزشکی شهرتون یا چند نفر دانشجوی قدیمی که الان وارد بازار کار شدن بزنید و بشینید کنارشون ببینید اصلا می تونید اون کارهایی رو که اون انجام میده رو انجام بدید!؟

حواستون به این مطلب هم باشه که کنکور، یک نقطۀ کوچیک روی خط زندگیتونه. مقصدی رو که درنظر دارید، میتونید با کنکور بهش برسید، و میتونید با راهی غیر از کنکور. چنانچه نتیجۀ لازم رو نگرفتید، نا امید نشید و وقتتون رو تلف نکنید، بشینید و راه هایی رو که میشه با اونها به مقصد رسید رو بنویسید و شروع کنید به حرکت. حتی به نظرم کنکور دادن دوباره هم مفید نیست؛ حداقل برای خیلی ها هدر دادن وقته.

و اینکه هدف نهایی تون رو حتما زودتر مشخص کنید. ضمناً پولدارشدن هدف نیست، وسیله اس.

آرزوی موفقیت بیشتر تک تک دوستای کنکوریمو دارم 🙂

گه‌گاهی تکونی هم بدیم به خودمون بد نیست!

سلام
نمی دونم با تِد (TED) آشنا هستی یا نه. اگه نیستی بهتره یه سر به سایتشون بزنی.
اگر هم هستی که خوش به حالت!

اواسط امتحانات ترم ۸ دانشگاه بود که در اینستاگرام، جناب صالح سخندان یا آقای خطای دید، یه استوری گذاشتن که رویدادی به نام تکانه قراره برگزار بشه و ایشون هم از سخنرانان هستن. از اونجایی که ایشون رو دوست می دارم و به عنوان یک نابغۀ هنر می شناسمشون، رفتم و کمی در مورد تکانه تحقیق کردم و در همون روزهای سرشار از زجر (!) با هیجان بسیار ثبت نام کردم 🙂
تا امروز…

امروز که صبح داداشم زحمت کشید و زنگ گوشیمو قطع کرد! و ساعت ۷:۲۹ بیدار شدم! دیر بود یکم! هشت و نیم هم شروع مراسم بود. خلاصه سریع آماده شدم و اسنپ گرفتم و رفتم. زود رسیدم خداروشکر.

در ادامه می خوام خلاصه ای از مراسم امروز رو بگم. که البته این خلاصه بیشتر برای خودم مناسبه؛ چون مواردی رو که میگم خلاصۀ کل همایش نیست. بخشی از نکاتیه که به نظرم اومد مهم هستن و به درد وضعیت فعلی من میخورن.

۱. جناب مهدی صالحی. از به کارگیری واژه های گوناگون، حتی لهجه ها، شعرها در صحبت های روزانه مون صحبت کرد و گفت چرا انقدر دایرۀ واژه های ما کمه!؟ که واقعا جای تأمل داره. نکتۀ مهم صحبت ایشون برای من: سریعتر برس به خوندن شعرهایی که در ذهنته و همیشه دوست داشتی بخونی…

۲. جناب مسعود نیلی. از شرایطی که در به کارگیری استعدادها در کشور هست، گفت. و باز هم اشاره ای کرد به اینکه در بالای مثلث یا هرم شغلی، جایی که موارد مهمتر و اساس تر هستند، جای رشته هایی مثل جامعه شناسی، علوم سیاسی و از این دست علوم هست. و جایگاه علومی مثل مهندسی و پزشکی [و حتماً دندون پزشکی :|] در پایین هرمه و افراد با استعداد بالا باید در بالای هرم باشن! که این روند در کشور ما یه جورایی برعکسه. ولی من نمیگم با استعدادم. چون هرکی کنکور رو کمی خوب بده لزوما با استعداد نیست! درس خوب خونده. همین. هیچ کار بزرگی نیست. [اینو من همیشه میگم. از افرادی که با فقط درس به یه منصب رسیدن و بعد فکر میکنن چه جایگاه رفیعی دارن الان افراد بسیار موفقی هستن، اعلام انزجار میکنم! مثل بعضی اساتید ما! متأسفم براشون.] درس ایشون برام: جایگاه هدفی که در ذهن دارم رو بهتر بشناسم و بدونم که آیندۀ من در اواسط این هرم می چرخه و بدونم برای رسیدن بهش باید با افراد بالای هرم هم مشارکت کنم، البته افراد بالای هرمی که با استعدادن!

۳. جناب پیمان اکبرنیا. علاقه مند به نجوم. اطلاعاتی داد بهم که دهنم باز مونده بود! کم این اتفاق واقعی برام میفته! ولی خیلی قشنگ بود. عکسی رو نشون داد که تلسکوپ هابل اونو گرفته بود و توی این عکس اونقدر کهکشان بود که اشک آدم رو درمیاورد! در اون همه کهکشان ما در یکی از اون کهکشان ها، در یک کرۀ کوچک در اون کهکشان، یک موجود ضعیفیم! که راهی نداریم جز فروتنی…

۴. جناب لطف الله آجدانی. که ترغیبم کرد برم یکم تاریخ بخونم! خیلی کم میدونم! شاید هیچی! و کلی از رد مطلق نگری و نظام فکری ۲وجهی گفت؛ نکوهش این قضیه که ما در هر واقعۀ تاریخی دنبال خوبِ خوب و بدِ بد می گردیم! نمیشه که یه آدم در طول عمرش همیشه بد مطلق بوده باشه یا خوب مطلق!

۵. جناب آذرخش مُکری. روش سخنرانی ایشون به نظرم عالی بود. استاندارد. شبیه سخنرانی های تِد. در مورد مت‌آمفتامین یا همون شیشه صحبت کرد. توضیحی در مورد اعتیاد داد که این مواد مخدر و یا حتی هر فعالیتی که لذت داره برامون، در نهایت باعث تولید دوپامین در مغز میشه و حس خوب میده! ولی زیادش سمیه و باعث کلی توهم میشه. مثل: دیدن ارتباط بین دوتا موضوع در صورتی که نیست! یا دیدن نیتی در افراد که وجود ندارد! یا دیدن الگوهایی بین موضوعات در صورتی که همچین الگویی ساختۀ ذهنه!
تعریف جالبی از اعتیاد گفت: هرگاه کنترل هیجانمون رو در یک عامل خارجی ببینیم و یادبگیرم که با اون هیجانمون رو کنترل کنیم.
و همچنین گفت: هموستازی که در سطح دوپامین ما صورت میگیره به صورت طبیعی، عامل مهمتریه نسبت به هوش در موفقیت.
درس ایشون واسه من: حتی اگر هوش بالایی هم ندارم، می تونم با تمرکز بر روی هیجانات و کنترل اونها و همچنین آروم کردن بحران های فکریم، می تونم زندگی پربارتری داشته باشم.

۶. جناب مهرداد مهدی. آکاردئون رو حیرت انگیز نواخت… اشک تو چشمام جمع شد. زیبا بود… شدیداً زیبا. گفتم شاید میشه با موسیقی عالی هم به زیبایی خدا پی برد. شاید.
درسهای ایشون برای من در چند کلمه: سادگی، تلاش و پشتکار، امید، سبک شخصی، اراده، غلبه بر سختی های فاجعه بار.
کلی لذت بردم!

۷. جناب اشکان خطیبی. گفت چرا رؤیای ایرانی نداریم!؟ چرا نمی تونیم کسی رو الگوی خودمون قرار بدیم!؟ چرا باید به جاش بگیم ما باید الگوی بقیه باشیم!؟ رؤیای کودکی!؟
درس ایشون: عملگرایی. هدف. آمادگی. دنبال کردن رؤیاها…
پسندیدم صحبتشون رو فقط ضعفش این بود که خیلی قطعی صحبت میکرد! من کلا از قطعی صحبت کردن و کسایی که خیلی مطمئن صحبت می کنن میترسم! گاهی واقعاً احساسم ترسه!

۸. جناب محمدعلی برنو. عکسهاشون عالی بودن. اینکه برای یک قاب تصویر میشه اینقدر فکر کرد هم برام جالب بود.

۹. جناب سعید بیدرنگ. جالب بود که از شکستش گفت. و برای موفقیت شغلی این دوتا موردی که گفت برام جذاب بود: شناخت نیاز بازار، گرفتن و اعمال نظر بازار.

۱۰. جناب محمدتقی میرترابی. انقدر سر ارائۀ ایشون خوابم میومد که نتونستم زیاد دقت کنم و چند ثانیه ای خوابیدم! ولی در اوایل صحبتش به این نکته اشاره کرد که فیزیک کوانتوم میگه نمیشه هیچ چیز رو قطعی اندازه گرفت…

۱۱. جناب کوروش حاجی زاده. تا به حال به معماری ها و کار یک معمار اینطور نگاه نکرده بودم. واقعا کار ایشون ۲۰ـه. دید جدیدی از معماری بهم داد. حس خوب…

۱۲. جناب شروین وکیلی. در مورد سیستم های پیچیده صحبت کرد که باز هم زیاد نتونستم حواسم رو با ایشون همراه کنم. ولی نکات ایشون در مورد مواجهه با سیستم های پیچیده:
– از اونجا کمی فاصله بگیر و از دور نگاه کن به سیستم، ولی اونقدر دور نشو که خودت هم گم بشی. خودت رو حتما در کنار اون سیستم ببین.
– با موضوع بازی کن. (مثلا بگو باهاش چیکار می تونم بکنم؟)
– به یگانگی ذره ذره و جزء جزء این سیستم دقت کن و درکش کن.
و در نهایت گفت: ما موجودات پیچیده ای هستیم که یاد گرفتیم پیچیدگی رو فراموش کنیم.
یادآوری ایشون برای من: کتاب سیستم های پیچیدۀ محمدرضا شعبانعلی رو که در سایتش منتشر کرده رو بخونم.

۱۳. خانم مرجان گلپیرا. در چند کلمه: جستجوی حقیقت و نشر آن. رسیدن به داد مظلوم. پشتکار.

۱۴. جناب امید نقشینه. اومد و نظام بانکی رو شست و گذاشت کنار. با دلیل و مدرک. خیلی جذاب بود و تازه روشن شد برام که چه وضعیت خرابیه… گفت کار بانک ها در همین واژۀ کار خلاصه میشه: کلاه برداری، اختلاس، ربا، با تعاریف علمی شون. بد بلایی سرمون اومده در این مورد و داره میاد. و همچنین گفت دلیل اصلی تورم همین بانک ها هستن با این قضیۀ وام و چاپ پول و اینا…

گذشته از این همه نکات قشنگ، که البته کلی از نکات رو که شاید مهم تر بودن رو ننوشتم، مهمترین قسمت این رویداد و این حضور، تکانه ای‌ست که ممکنه بهم وارد بشه. اینکه یکم تکون بخورم. اینکه رؤیاهام چی پس؟ چرا یادم میره؟ چرا حرکتی ندارم؟ چرا سکون؟ چرا ایستایی؟ چرا پویایی نه؟ ترس هست؟ مواجه شو پس باهاشون. چیه جریان؟ تنبلی؟ پس همینطور ادامه بده! ببین کی ضرر می کنه! وقت نداری؟ چرت نگو! چیکار میکنی؟ اراده مشکله؟ تقویتش کن.

مگه چندبار فرصت داری؟

از کجا آمده ای؟ آمدنت بهر چه هست؟

برو به سمتشون. برو و امتحان کن. برو و اشتباه کن. یاد بگیر.

حداقل به هدفت هم نرسی، وجدانت راحته.

یاد اون جمله ای میفتم که میگفت: دوست داری زندگیت مثل یه Textbook معمولی باشه یا پر از Story؟ پر از ماجرا…

بسم الله.

انتهای افق

چند وقتیه یه نقل قول از حاج احمد متوسلیان که در فیلم ایستاده در غبار باهاش آشنا شدم، تو نت پخش شده و می بینمش…

نقل قول عجیبیه و در درونش کلی انگیزه نهفته. امشب که سرچش کردم تا دقیقشو بنویسم متوجه شدم این جملات خودشون از طرف کس دیگه ای تعریف شدن و یه جورایی نصیحت حاج احمد بوده به یکی از بسیجی ها در همون روزهای فتح خرمشهر که به حاج احمد گفته چند روزه نخوابیدیم و امشب که خرمشهر آزاد شد میتونیم تلافی کنیم! حاج احمد هم بهش میگه:

خوب نگاه کن. آنجا انتهای افق است. من و تو باید پرچم خودمان را آنجا بزنیم؛ در انتهای افق. هر وقتی به آنجا رسیدی و پرچم را کوبیدی بعد برو بگیر راحت بخواب.

این چند روزه هم بیشتر به یاد این جملات میفتم…

این نقل قول رو در سایت فارس نیوز پیدا کردم.

جدیداً هم خبرهایی مبنی بر زنده بودن ایشون شنیدم. که امیدوارم ببینیمشون 🙁

امام موسی صدر هم که مثل حاج احمد مدرک معتبری از نبودشون در این دنیا نیست.

و به چهره های بالا که نگاه میکنم یه جورایی غبطه میخورم. مصمم بودن در چهره شون موج میزنه… ولی من کجام…!؟

شغلی که بالنده (scalable) باشد…!؟

سلام

دارم کتاب “قوی سیاه” یا “The Black Swan” رو از نسیم طالب می خونم. البته قبلش با توجه به کندشدن روند خوندن کتاب “ایدۀ عالی مستدام” فعلاً نیمه کاره رهاش کردم تا از خوندن کتاب نمونم.

کتاب قوی سیاه رو خیلی توصیه کردن بهم. و قبل ازخوندنش متوجه پرفروش بودنش شده بودم و الان که تازه اولای کتابم، میبینم که چقدر خوبه 🙂

طالب در اوایل فصل سوم، از بهترین (بدترین) رهنمود زندگیش میگه و می نویسه که دانشجویی یکبار بهش توصیه ای کرده که راه های جدیدی رو به روش گشوده و اون نصیحت این بوده: «به من گفت حرفه ای را در پیش بگیرم که بالنده باشد؛ یعنی شغلی که مزدش ساعتی نباشد چون درآمدش محدود می شود به ساعاتی که کار می کنم.»

بعد از خوندن این جملات انگار یکی از خلأهای ذهنم پرشد! حس خوبی داشت. همیشه دنبال یه همچین توصیفی بودم انگار! و انگار جوابی شد برای چندین سؤال نه چندان کوچیک دربارۀ شغل آینده ام. جالب اینه که من موقعی که به آیندۀ خودم فکر میکنم، همیشه، دندون پزشکی گوشۀ بسیار کوچیکی از ذهنم رو به خودش اختصاص میده و گاهی به صورت یه عامل حواس پرت کن از اون چیزی که منو ارضا میکنه ظاهر میشه! البته نمیدونم این رو به حساب بخت خوش بذارم یا بخت بد!

بگذریم.

چند خط پایین ترش هم نوشته: «برخی حرفه ها مانند دندان پزشکی، مشاوره یا ماساژ، نمی توانند ببالند چون شمار بیماران یا مشتریانی که در یک زمان معین می توان دید حدی دارد.»

راست هم میگه خب! شاید یکی از دلایلی که خودم رو به دندون پزشکی محدود نمی بینم همین ویژگی بالنده نبودن اونه. البته اینکه بالنده نیست به صورت ضمنی در ذهنم بوده ولی تعریف دقیقی ازش نداشتم و یا حتی توجهی بهش نمی کردم.

ولی چند پاراگراف بعدش میاد میگه که این موضوع بالنده بودن برای انتخاب حرفه چندان هم مناسب نیست و خودش شانس آورده که تونسته با این روش شغلش رو انتخاب کنه و موفق بشه! و میگه: «اگر من خودم می خواستم رهنمود بدهم به شنونده سفارش می کردم شغلی بگیرد که بالنده نباشد!» دلیلش هم نابرابری زیاد در شغل های بالنده است و احتمال موفقیت بسیار پایین در اون شغل ها. درصد کمی، بیشترین مقدار سود را می برند.

برم کمی بیشتر بخونمش.

توصیه میکنم بخونیش.

آیا ایمان نمی‌آورید!؟ – تعمیر تلویزیون هم قبول می‌کنیم!

سلام

حدود یک هفتۀ پیش بود که خواستم از فلش مموری ای که به تلویزیون وصل بود، انمیشن جدید لگو رو پخش کنم که ادامه‌شو ببینم. ولی یه دفعه تلویزیون فریز شد و صفحه ای شبیه تصویر زیر اومد روی صفحه وکنترل دیگه کار نمی کرد و بعد از حدود ۵ ثانیه تلویزیون ری استارت شد! دوباره که تلویزیون روشن شد، خواستم سعی کنم پخش کنمش ولی باز هم همونطوری شد! اولش که حدس زدم از همین فلشیه که جدید وصل کردم، و کندمش. چند روز گذشت و دیدم هر چند وقت اینطوری میشه. فلش دیگه ای رو هم که وصل بود کندم و چند روز دیگه هم گذشت و دوباره همون صفحه هر از گاهی نمایان می شد! و تا دو روز پیش بود که دیگه تلویزیون رو که روشن می کردیم، همین صفحه میومد و هی ری استارت میشد و هی همین صفحه میومد! تا اینکه کابل برقشو از پریز کشیدیم!

خاموش و روشن شدن تلویزیون

منبع تصویر

دیروز بود که پدرم با سام سرویس هماهنگ کرد که بیان و ببین میتونن مشکلشو حل کنن یا نه…

کارشناسشون اومد و قاب پشت تلویزیون رو باز کرد. ولتاژ چندتا سیم رو چک کرد و بعد به من که کنارش بودم گفت: از اول تا آخر این سیم کاهش ولتاژ داریم (شاید منظورش جریان بوده! که باید اهل فن بگن!). و من گفتم یعنی سیم مشکل داره؟ گفت نه. مشکل از ترانس و چندتا خازنه که باید عوض بشه.

گفتم چقدر هزینه ش میشه؟ گفت ۲۸۰ تومن! گفتم چقدر زیاد…

یه خرده از تعرفه هاشون گفت… قیمت فلان بورد انقدره و اجرت انقدره و ترانس و…

به پدر زنگ زدم که با بردن بورد (بورد پاور) دستگاه موافق هستن که ایشون درستش کنه و فردا تحویل بده؟ پدرم گفت فعلا صبر کن و این قطعه ترانس رو که گفته ببین می تونی تو اینترنت پیدا کنی؟

من هم به کارشناس گفتم اگه تصمیم بر تعمیر توسط شما شد که میاریم براتون تلویزیونو تا درستش کنید. اونم گفت هیچ جا ارزون تر از ۴۰۰ تومن برات درستش نمیکنن.

خب

فقط موند هزینۀ کارشناسی. فاکتور کرد مشکل و هزینه رو. ۳۰ تومن. گفت که کارت خوان داره.

ایرانسل در منزل ما و کمی اطرافش آنتن نمیده و هرکار کردیم نشد کارت بکشیم. خلاصه گفتم شماره کارت بده برات میریزیم.

چهره ش نشون میداد آدم خوبیه. و طرز برخوردش.

ایشون رفت و من با تعمیراتی های مختلفی تماس گرفتم و مشکل رو شرح دادم و قیمت خواستم. کمی ارزون تر از ایشون هم قیمت دادن بهم.

شب بود.

گفتم بذار یه بار دیگه هم سرچ کنم… (قبل از اومدن کارشناس من سرچ کردم ولی چیزی نیافتم.)

سرچ کردم: Samsung TV reboot loop

چندتا سایت باز کردم و شروع کردم به خوندن.

۲-۳تاش که مشکل رو حل نکرده بودن. من هم امیدی نداشتم.

ولی یه سایت بود که نخونده بودم و مونده بود. اونو باز کردم و شروع کردم به خوندن. دیدم یه فردی یه فیلم در یوتیوب گذاشته و گفته این مشکل منه. دانلودش کردم و دیدم دقیقاً مشکل منه! و مدل تلویزیونش هم شبیه تلویزیون ما بود.

به خوندن ادامه دادم.

دیدم نوشته که دیروز از نمایندگی سامسونگ اومدن و بورد پاور رو به همراه یک کابل که متصل کنندۀ بورد پاور و مِین بورد بود، تعویض کردن. و نوشته بود که این کابل سرش کمی قهوه ای شده بود و نشون از سوختگیش بود. خلاصه گفت که با تعویض این دو قطعه، تلویزیونش درست شده.

من هم اومدم تلویزیون خودمون رو چک کردم دیدم که همون کابل دقیقا سرش قهوه ای شده!

برگشتم و به خوندن ادامه دادم…

یکی دیگه نوشته بود فقط کابل رو عوض کنید و حل میشه! و برای تعمیر سریع تر، برید و همون سرش که قهوه ای شده رو تمیز کنید و مواظب باشید چیزی نشکنه! درست میشه.

اومدم سراغ تلویزیون! سر کابل رو اول با مسواک و بعد با یک سوزن تمیزش کردم. و بعد وصل کردم سر جاش.

همونجور که تلویزیون قابش باز بود زدمش به برق و تست کردم.

در کمال ناباوری کار کرد! و ری استارت نشد!!!

و از دیشب تا الان چند ساعت روشن بوده و ری استارت نشده!

اینجا بود که برای nاُمین بار به گوگل و کلا مقولۀ سرچ ایمان آوردم… کلی خاطره دارم از حل مشکلات خودم و اطرافیان با سرچ!

اینبار هم مشکل حل شد.

البته ممکنه این روش موقتی باشه. ولی فعلا جواب داده و هروقت که دوباره خراب شد، اون وقت براش کابل نو میخریم!

و خداوند لعنت کند تعمیرکارانی اینچنین را…

هنوز براش کارت به کارت نکردم اون مبلغ رو. منتظرم زنگ بزنه خودش تا متوجه آگاهی ما از خیانتش بشه و بعد شاید نه اون هزینه ای رو که گفته، بلکه کمی کمترش رو براش واریز کنم.

متاسفانه طوری شده که آدم نمی تونه به هیچ تعمیرکاری اعتماد کنه. در نتیجه تا بتونم سرچ! و توصیه میکنم سرچ کن و کم کم مهارتتو در این زمینه رو تقویت کن که خیلی از مشکلات رو می تونه برات حل کنه.

درد ؛ محرک من واسه نوشتن

چند وقته ننوشتم. ولی خیلی وقته می‌خوام اینو بگم که تا درد نباشه و حس انزجار درونی نسبت به چیزی نداشته باشم، به نوشتن تحریک نمی‌شم.

شاید گاهی درد نباشه، ولی با ارادهٔ خودم تصمیم به نوشتن چیزی می‌گیرم. ولی درد خودش منو می‌کشونه سمت نوشتن.

الان هم دارم با گوشی می‌نویسم. اولین باره.

ولی ماهیت دردهایی که داشتم و دارم متفاوتن. گاهی دردهام مثبتن. گاهی منفی. گاهی درد می‌کشم و می‌دونم که نتیجه مثبته. ولی گاهی درد واقعاً درده. زجره. زجر. مثل الان.

خسته می‌شم. ولی وقتی می‌خوام تصمیم‌های نادرست بگیرم موقعی که درد دارم، همه‌ش توصیه‌های خودم به دوستام یادم میاد. یادم میاد موقعی که شرایطشون سخت بود، من از بیرون بهشون نگاه می‌کردم و می‌گفتم صبر کن. روشتو عوض کن. مبارزه کن.

واسه همین تا می‌خوام رد بدم، نمی‌تونم.

و حتی این هم دردناکه.

دردناکتر اینکه واسه مبارزه هم ایدهٔ خاصی ندارم. دقیقاً نمی‌دونم باید چه‌کار کنم!

مثل الان 😐

خلأ ؛ همه چی از نو

خیلی دوست دارم بنویسم… ولی انقدر فکر تو سرم هست نمی دونم کدومشو بیارم رو کیبورد!

ولی می نویسم…

بعد از اون گفتگو، وضعیت جالبی پیدا کردم تقریبا و این جذابیت داره بیشتر می شه برام! هیجان و ناراحتی هم داره البته.

بعد از اون گفتگو خیلی بیشتر به خودم، تصمیم هام، رفتارهام، عکس العمل هام و کلا هر کاری که می کنم چه فکر باشه و چه عمل، بیشتر فکر می کنم. دلیل اصلیش هم به وجود اومدن اون خلأ در درونم بود.

یاد کتاب فضیلت نایادگیری از دکتر عبدالعظیم کریمی میفتم. که می گفت برای آموختن یک چیز باید اول میزان زیادی خلأ در اون باره رو در خودمون به وجود بیاریم تا بتونیم با بیشترین بازدهی یاد بگیریم.

من هم تقریبا همینجوری شدم الان. موقعی که دارم با یکی صحبت می کنم، بعدش یا حینش، کمی به دلیل بعضی جملاتم فکر میکنم. نه همۀ جملات البته. بیشتر جملاتی که خاص تر هستن. جملاتی که در گفتگو با یک نفر دیگه به کار نمیرن. و باز هم موقع صحبت به شیوۀ بیانم، حرکات بدنم، حالت چهره ام هم فکر میکنم. فکر می کنم چرا الان اینو گفتم؟، حالت چهرم الان باید چطوری باشه؟ و کلی سوال دیگه.

البته بدیش اینه که با اینکه این خلأ در من فرصت دوباره آموختن و دوباره شناختن خودم رو داده، ولی نباید در رفتارم این خلأ رو بروز بدم؛ چون بالاخره روابط اجتماعی باید پیش برن و متوقف نشن. با همون پیش فرض های قبلی پیش می رم ولی با توجه به اینکه دلایل هر رفتار رو بررسی می کنم، به خوب یا بد بودنشون هم قطعا فکر می کنم و چنانچه عملی به نظرم مناسبم نباشه در جهت حذف یا تغییرش اقدام خواهم کرد.

محمدرضا، استادم، که خیلی حق به گردنم داره، و خیلی چیزها ازش یادگرفتم، این هفته هم در خبرنامه ای که فرستاد، عبارت قشنگی رو آورده بود که به نظرم در این برحه خیلی به دردم می خوره:

هر کس در مورد خود داستانی ساخته
و مدام در ذهنش آن را تکرار می‌کند.
مهم نیست که این داستان چقدر واقعی است.
مهم این است که واقعیت او،
به تدریج بر اساس همان داستان ساخته می‌شود.

 پاتریک راث فوس، کتابِ نامِ باد

البته این مسیر دردناک هم هست. اینکه بدونی بنای وجودتو داری از تقریبا صفر می سازی و هنوز کلی راه داری خیلی سخته. ولی به نظرم اصلا بد نمیاد. درد لذت بخشیه. و باز هم به نظرم باید هر کسی در زندگیش همچین دوره ای رو بگذرونه. یه جایی خودشو خوب بشناسه. که روایت داریم هرکس خودش را بشناسد، خدایش را شناخته است. که راهنمای خوبیه برامون.

ثبوت شخصیت داریم ما؟

امروز یکی از دوستان در مورد مشکلی که براش پیش اومده بود کمی برام توضیح داد و فکر کرد شاید بتونم بهش مشورت بدم. کمی عجله داشت. داشت می رفت بیرون که بهم گفت: «بعداً با هم صحبت می کنیم… می دونی چیه؟! من یکم ثبوت شخصیت ندارم… خداحافظ.» و همین که داشت می رفت دیدم چه جملۀ قشنگی!

یکم فکر کردم در موردش. دیدم شاید من هم همینطورم! اصلا ثبوت شخصیت چیه!؟ باید داشته باشیمش یا نه!؟ خوبه همیشه!؟ یا بعضی مواقع باید تغیّر شخصیت داشته باشیم!؟

اومدم که در موردش بنویسم و یاد صحبت چند روز پیشم افتادم با یکی دیگه از دوستان!

(حتماً می دونید که بنده خوابگاهی هستم و خیلی از اتفاقات هر روزم در کنار دوستام و هم خوابگاهی هام رخ می دن و هر روز با چند نفر دقایقی صحبت می کنم.)

این صحبت من با ایشون حدود ۲ ساعت طول کشید… شاید بتونم بگم مهمترین بحثی بود که در طول این ۴ سال زندگی خوابگاهی من انجام شده بود.

شروع بحث خب طبق معمول با کمی خنده و شوخی بود و در ادامۀ مسیر صحبت هامون به سمتی رفت که من کمی از چندتا چالشی که در حال زورآزمایی با اونا بودم رو بهش گفتم.

باید بگم که نسبت به طرز فکر ایشون که سنشون بیشتر از ۵ سال از من بزرگتر هستن دید خوبی نداشتم؛ طبق ۴ سال تجربۀ گفت و گوهای گه گاه با ایشون!

بحثمون همینطور پیش رفت و ایشون کم کم دست گذاشت روی نقاط ضعف من از نظر خودش. دلایلی رو گفت که من رو از ادامۀ یک راه مهم بازداره.

دلایلی که می گفت برام خیلی جالب بودن. در صورتی که من به ایشون اصلا در مورد اون نقطه ضعف ها چیزی نگفته بودم! شاید اصلا خودم اونها رو نقطه ضعف حساب نمیکردم و یا حتی نمی دیدمشون. و دقیق ترش اینه که چند بار به فکرشون افتاده بودم ولی چون مربوط به مباحث کلیدی شخصیتی که خودم از “من” متصور بودم می شد سعی می کردم از فکر در اون موارد پرهیز کنم! البته بیشتر یه عامل درونی منو باز می داشت از فکر به اون موارد!

شاید ترس بود. شاید به این دلیل بود که اگه اون پایه های شخصیتیم رو متزلزل می کردم کل بنایی که از خودم در ذهنم ساخته بودم با خاک یکسان می شد!

و شد!

دوستم انتقادهایی کرد از من و همینطور ادامه داد… من هم با لبخند، خنده، اعتراض و شوخی اونو همراهی میکردم…

در همین حین که اون داشت شالودۀ شخصیت من رو می تکوند، داشتم فکر می کردم که اگه واقعا اینطوری باشه که اون میگه چی!؟

ها!؟

مثال زد و توضیح داد و ….

تا اینکه دیدم راست میگه! البته بازم نتونستم جلوش کاملا حرفاشو قبول کنم ولی می دونستم که بهتر از من تونسته بود منو بشناسه و در درونم قبول کرده بودم حرفاشو. ولی موقع رفتن تشکر کردم از بحث مفیدی که باهام کرد و وقتی که گذاشت.

از اونجایی که تمرکز برام کمی مشکل شده، به این موضوع به صورت پراکنده فکر می کردم و می کنم…

حس می کنم شاید بد نباشه یه روزی در زندگیمون بیایم و از صفرِ صفر زندگیمونو بررسی کنیم و ببینیم چجوری شده که الان اینجاییم و اصلا واقعا اینجاییم یا همه اش حبابه!؟

یکسری تصورات غلط که در مورد خودمون ساختیم و اونا رو گذاشتیم پایۀ شخصیتمون و همینطور ادامه دادیم و اومدیم بالا…

البته از طرفی هم میگم شاید خیلی سخت باشه دوباره ساختن… دوباره از صفر آخه!؟

خلاصه که فکرم کم دغدغه داشت و اینم اضافه شد! البته قطعا این مورد پیش از همه چیز باید رسیدگی بشه و تکلیفش معلوم شه.

و باز هم خدا رو شکر که همچین فرصتی پیش اومد تا یکی بیاد و انقدر قشنگ هر چی تصور راجع به خودم داشتم رو نقض کنه و بره…!!!

و هنوز راه زیاده…