خلأ ؛ همه چی از نو

خیلی دوست دارم بنویسم… ولی انقدر فکر تو سرم هست نمی دونم کدومشو بیارم رو کیبورد!

ولی می نویسم…

بعد از اون گفتگو، وضعیت جالبی پیدا کردم تقریبا و این جذابیت داره بیشتر می شه برام! هیجان و ناراحتی هم داره البته.

بعد از اون گفتگو خیلی بیشتر به خودم، تصمیم هام، رفتارهام، عکس العمل هام و کلا هر کاری که می کنم چه فکر باشه و چه عمل، بیشتر فکر می کنم. دلیل اصلیش هم به وجود اومدن اون خلأ در درونم بود.

یاد کتاب فضیلت نایادگیری از دکتر عبدالعظیم کریمی میفتم. که می گفت برای آموختن یک چیز باید اول میزان زیادی خلأ در اون باره رو در خودمون به وجود بیاریم تا بتونیم با بیشترین بازدهی یاد بگیریم.

من هم تقریبا همینجوری شدم الان. موقعی که دارم با یکی صحبت می کنم، بعدش یا حینش، کمی به دلیل بعضی جملاتم فکر میکنم. نه همۀ جملات البته. بیشتر جملاتی که خاص تر هستن. جملاتی که در گفتگو با یک نفر دیگه به کار نمیرن. و باز هم موقع صحبت به شیوۀ بیانم، حرکات بدنم، حالت چهره ام هم فکر میکنم. فکر می کنم چرا الان اینو گفتم؟، حالت چهرم الان باید چطوری باشه؟ و کلی سوال دیگه.

البته بدیش اینه که با اینکه این خلأ در من فرصت دوباره آموختن و دوباره شناختن خودم رو داده، ولی نباید در رفتارم این خلأ رو بروز بدم؛ چون بالاخره روابط اجتماعی باید پیش برن و متوقف نشن. با همون پیش فرض های قبلی پیش می رم ولی با توجه به اینکه دلایل هر رفتار رو بررسی می کنم، به خوب یا بد بودنشون هم قطعا فکر می کنم و چنانچه عملی به نظرم مناسبم نباشه در جهت حذف یا تغییرش اقدام خواهم کرد.

محمدرضا، استادم، که خیلی حق به گردنم داره، و خیلی چیزها ازش یادگرفتم، این هفته هم در خبرنامه ای که فرستاد، عبارت قشنگی رو آورده بود که به نظرم در این برحه خیلی به دردم می خوره:

هر کس در مورد خود داستانی ساخته
و مدام در ذهنش آن را تکرار می‌کند.
مهم نیست که این داستان چقدر واقعی است.
مهم این است که واقعیت او،
به تدریج بر اساس همان داستان ساخته می‌شود.

 پاتریک راث فوس، کتابِ نامِ باد

البته این مسیر دردناک هم هست. اینکه بدونی بنای وجودتو داری از تقریبا صفر می سازی و هنوز کلی راه داری خیلی سخته. ولی به نظرم اصلا بد نمیاد. درد لذت بخشیه. و باز هم به نظرم باید هر کسی در زندگیش همچین دوره ای رو بگذرونه. یه جایی خودشو خوب بشناسه. که روایت داریم هرکس خودش را بشناسد، خدایش را شناخته است. که راهنمای خوبیه برامون.

ثبوت شخصیت داریم ما؟

امروز یکی از دوستان در مورد مشکلی که براش پیش اومده بود کمی برام توضیح داد و فکر کرد شاید بتونم بهش مشورت بدم. کمی عجله داشت. داشت می رفت بیرون که بهم گفت: «بعداً با هم صحبت می کنیم… می دونی چیه؟! من یکم ثبوت شخصیت ندارم… خداحافظ.» و همین که داشت می رفت دیدم چه جملۀ قشنگی!

یکم فکر کردم در موردش. دیدم شاید من هم همینطورم! اصلا ثبوت شخصیت چیه!؟ باید داشته باشیمش یا نه!؟ خوبه همیشه!؟ یا بعضی مواقع باید تغیّر شخصیت داشته باشیم!؟

اومدم که در موردش بنویسم و یاد صحبت چند روز پیشم افتادم با یکی دیگه از دوستان!

(حتماً می دونید که بنده خوابگاهی هستم و خیلی از اتفاقات هر روزم در کنار دوستام و هم خوابگاهی هام رخ می دن و هر روز با چند نفر دقایقی صحبت می کنم.)

این صحبت من با ایشون حدود ۲ ساعت طول کشید… شاید بتونم بگم مهمترین بحثی بود که در طول این ۴ سال زندگی خوابگاهی من انجام شده بود.

شروع بحث خب طبق معمول با کمی خنده و شوخی بود و در ادامۀ مسیر صحبت هامون به سمتی رفت که من کمی از چندتا چالشی که در حال زورآزمایی با اونا بودم رو بهش گفتم.

باید بگم که نسبت به طرز فکر ایشون که سنشون بیشتر از ۵ سال از من بزرگتر هستن دید خوبی نداشتم؛ طبق ۴ سال تجربۀ گفت و گوهای گه گاه با ایشون!

بحثمون همینطور پیش رفت و ایشون کم کم دست گذاشت روی نقاط ضعف من از نظر خودش. دلایلی رو گفت که من رو از ادامۀ یک راه مهم بازداره.

دلایلی که می گفت برام خیلی جالب بودن. در صورتی که من به ایشون اصلا در مورد اون نقطه ضعف ها چیزی نگفته بودم! شاید اصلا خودم اونها رو نقطه ضعف حساب نمیکردم و یا حتی نمی دیدمشون. و دقیق ترش اینه که چند بار به فکرشون افتاده بودم ولی چون مربوط به مباحث کلیدی شخصیتی که خودم از “من” متصور بودم می شد سعی می کردم از فکر در اون موارد پرهیز کنم! البته بیشتر یه عامل درونی منو باز می داشت از فکر به اون موارد!

شاید ترس بود. شاید به این دلیل بود که اگه اون پایه های شخصیتیم رو متزلزل می کردم کل بنایی که از خودم در ذهنم ساخته بودم با خاک یکسان می شد!

و شد!

دوستم انتقادهایی کرد از من و همینطور ادامه داد… من هم با لبخند، خنده، اعتراض و شوخی اونو همراهی میکردم…

در همین حین که اون داشت شالودۀ شخصیت من رو می تکوند، داشتم فکر می کردم که اگه واقعا اینطوری باشه که اون میگه چی!؟

ها!؟

مثال زد و توضیح داد و ….

تا اینکه دیدم راست میگه! البته بازم نتونستم جلوش کاملا حرفاشو قبول کنم ولی می دونستم که بهتر از من تونسته بود منو بشناسه و در درونم قبول کرده بودم حرفاشو. ولی موقع رفتن تشکر کردم از بحث مفیدی که باهام کرد و وقتی که گذاشت.

از اونجایی که تمرکز برام کمی مشکل شده، به این موضوع به صورت پراکنده فکر می کردم و می کنم…

حس می کنم شاید بد نباشه یه روزی در زندگیمون بیایم و از صفرِ صفر زندگیمونو بررسی کنیم و ببینیم چجوری شده که الان اینجاییم و اصلا واقعا اینجاییم یا همه اش حبابه!؟

یکسری تصورات غلط که در مورد خودمون ساختیم و اونا رو گذاشتیم پایۀ شخصیتمون و همینطور ادامه دادیم و اومدیم بالا…

البته از طرفی هم میگم شاید خیلی سخت باشه دوباره ساختن… دوباره از صفر آخه!؟

خلاصه که فکرم کم دغدغه داشت و اینم اضافه شد! البته قطعا این مورد پیش از همه چیز باید رسیدگی بشه و تکلیفش معلوم شه.

و باز هم خدا رو شکر که همچین فرصتی پیش اومد تا یکی بیاد و انقدر قشنگ هر چی تصور راجع به خودم داشتم رو نقض کنه و بره…!!!

و هنوز راه زیاده…

ایده ؛ عمل یا حرف!

پیرو صحبت های امروزم با یکی از دوستان و خوندن یکم از کتاب استیو جابز از آیزاکسون، و کمی فکر…

دیدم خیلی وقته که یه ایدۀ خوب و کاربردی رو در ذهنم دارم. ولی خیلی وقته که کاری براش نکردم! قبلاً هم مختصری واسش وقت گذاشته بودم؛ که خلاصه میشه در خرید یک دامنه و هاست برای شروع به کار اون ایده و طراحی یک سایت معمولی. که الان هم دامنه و هاست، هر دو، اعتبارشون تموم شده!

ناگفته نماند که نزدیک امتحانات شدیم و شنبۀ هفتۀ آتی اولین امتحانمونه. در پایان ترم ۸ هستیم. و همیشه شروع امتحانات و مخصوصا فرجه های قبلش فرصتیه برای فکر و گذراندن زمان به صورتی که هم درس نخونم و هم از شرایط موجود ناراضی باشم!

ولی خب هر چه جلوتر میریم شناختم از خودم و از شرایط بیشتر میشه. البته نه اینکه از خودم راضی باشم، ولی حداقل پیشرفتی اندک و بسیار اندک داشتم. کفِ کفش اینه که ثابت نبودم این ۴ ساله.

ولی جا واسه کار زیاده و هنوز که به عقب نگاه می کنم کلی کم کاری داشتم و دارم همچنان.

باید یه جایی شروع کرد بالاخره.

خب…

تو فکر ایده بودم. ایده همچنان توی ذهنمه. ولی همونطوری که اوایل کتاب استیو جابز در مورد جعبۀ آبی ای که استیو و وز (وزنیاک، رفیق استیوجابز و بنیانگذار اپل) با هم ساخته بودن و شروع به همکاریشون و تحکیم روابطشون از اون شروع شد، باید دست به کار شم.

شاید اگه این امتحانات و این روزهای عذاب آور نبود، دچار ثبوت می شدم و حرکتی نمی کردم. حداقل این وضعیت باعث نارضایتیم میشه و تلاشمو میکنم که شرایط رو بهتر کنم. البته باید بگم که الان که دارم تایپ می کنم به این نتیجه رسیدم! که می تونم به این امتحانات مزخرف از این زاویه هم نگاه کنم! پس خداروشکر.

تصمیمم اینه امسال تابستون یکم متفاوت باشه با تابستون های قبلی. بیشتر از اینکه تو فکر مسائل تئوری باشم، می خوام سعی کنم در عمل هم خودمو قوی کنم. کمی پا بذارم در آن سوی افکار…

خوشحالم که وبلاگی دارم که می تونم توش این نوشته ها رو ثبت کنم.

دعوتت می کنم که تو هم شروع کنی به وبلاگ نویسی.

لذت بخشه 🙂

توقف چرا؟ می خوای نه!؟

باز هم یادش میفتم. یاد اون مطلب محمدرضا در مورد ابهام. توقف رو در وجودم حس می کنم. ولی اصلا حس خوبی ندارم. می دونم که چندتا چیز سر جاشون نیستن. چندتا تغییر اساسی لازمه. ولی امان از ابهام. و شاید تنبلی و شاید هر چیز دیگه!!!

اینجای مطلبش تو ذهنمه. بعد از چهار بار خوندنش در طول شاید یک سال و اندی…

اگر نیاموزیم که ابهام را دوست داشته باشیم و از تنفس در هوای ابهام لذت نبریم، بخش عمده‌ی زندگی ما به یکی از دو شکل زیر خواهد گذشت:

  • توقف – در این حالت می‌گویم: بگذار کمی بیشتر منتظر بمانم و ببینم چه می‌شود! فعلاً که هنوز دانشگاه نرفته‌ام و تکلیف آینده‌ام معلوم نیست. فعلاً که هنوز دانشگاه تمام نشده و نمی‌دانم کار پیدا می‌کنم یا نه. فعلاً که نمی‌دانم شریک زندگی‌ام را کی و کجا پیدا خواهم کرد یا اصلاً قصد ساختن زندگی مشترک دارم یا نه. فعلاً که نمی‌دانم می‌خواهم در این شرکت بمانم یا نه. فعلاً که نمی‌دانم قرار است در ایران بمانم یا مهاجرت کنم. فعلاً‌ که بحث برجام است. بحث فرجام را به زمان دیگری بگذاریم. همه‌ی انسانهای فعلاً نمی‌دانم‌ها در کنار جاده‌ی زندگی می‌مانند و فعلاً می‌دانم‌ها از کنار آنها عبور می‌کنند و می‌روند.
  • انتخاب گزینه‌هایی که کنترل را افزایش و ابهام را کاهش می‌دهد – بسیاری از انتخاب‌های زندگی ما، به جای اینکه در راستای موفقیت و رضایت باشد، در راستای کاهش ابهام است. آن هم معمولاً از طریق گزینه‌های اشتباه. مثلاً فکر می‌کنم کسی که کارشناسی ارشد می‌خواند، در مقایسه با کسی که کارشناسی خوانده، ابهام کمتری در آینده‌اش وجود دارد. انتخاب شغلم را هم بر اساس کاهش ابهام در آینده انجام می‌دهم. همینطور در رابطه‌ی عاطفی هم، به دنبال کنترل بیشتر طرف مقابل هستم، چون فکر می‌کنم نقاط ابهام رابطه و زندگی‌ام کمتر می‌شود.

مورد دوم رو دقیق نمی دونم یعنی چی! و احتمالا تجربه ش هم کردم ولی یادم نیست!

چند وقتی هست که ابهام گریبان گیر منه. تا کمتر از یک هفته پیش انقدر بهش دقت نکرده بودم. شایدم انقدر توجه نیاز نداره! ولی چیزیه که هست.

بیشتر از یه چیز هم هست! محمدرضا میگه کاغذیه که روش معادلۀ زندگی نوشته شده!

گه گاه به سرم می زنه که باید همینطور به جلو برم… ولی باز هم متوقف میشم.

بیشتر به خاطر هدفه. هدف رو باید همیشه به یاد داشته باشم! ولی عوامل دیگه ای هم هست! Procrastination! یا همون اهمال کاری!

راستی! با TED که حتماً آشنا هستی، توصیه می کنم این سخنرانی رو که در مورد اهمال کاریه ببینیش. خیلی قشنگه!

ولی یک وقت حس نکنی باهاش درمان می شی! البته اگه تو هم اهمال کار هستی!

چنانچه دنبال راه حل هستی، از طریق این لینک به متمم سر بزن تا شاید از اهمال کاری در بیای!

آها!

تازه یادم اومد ادامۀ متنی رو که در ذهنم بود!

می خواستم بگم این سردرگمی و ابهام هست و تصمیمات گه گاه من مبنی بر حرکت بی وقفه به جلو. و باز توقف!

اینطوریه: متمم می خونم. ولی کم و پراکنده. کتاب می خونم. ولی کم و با تمرکز کم و چندتا کتاب نصفه و نیمه دارم. ورزش هم هست. ولی کم و به صورت دوره ای!

و کلی غر دیگه که شاید ننویسم بهتر باشه!

 

تو ذهنم یک حدیث در مورد سردرگمی بود که خواستم سرچش کنم که کامل و درست بنویسمش ولی این حدیث اومد:

امام علی (ع): کسی که به کارهای گوناگون پردازد، خوار شده، پیروز نمیگردد.

که فکر کنم درس خوبیه. یکم روش فکر کنم. مهمه.

ابهام، ابهام، و باز هم ابهام

گذشته از تنبلی و هر وضعیت دیگه‌ای که مانع از این میشه که بشینم و برنامه ریزی کنم، اینه که انقدر ابهام در وضعیتم هست که هر قدمی که به جلو می خوام برم، حواسم پرت میشه! این حواس پرتی هم به خاطر ابهامه. این کمبود تمرکز رو هم که به لطف اینترنت دارم بیشتر کمکم می کنه که از موضوع اصلی، پرت بشم!

(کتاب “اینترنت با مغز ما چه می‌کند؟” رو نمی دونم خوندی یا نه. توصیه می کنم بخونیش تا کمی با وضعیتی که در این سال های سر و کار داشتنت با اینترنت سرت اومده و خواهد اومد آشنا بشی.)

این پاراگراف هم از این مطلب محمدرضا شعبانعلی هم عالیه:

هنر ما، فرار از ابهام یا حتی توانایی کاهش آن نیست. بلکه پذیرش ابهام و زندگی در آغوش آن است. ابهام، درست مثل هوایی که تنفس می‌کنیم، اطراف ما را گرفته است. هدف ما نه کاهش ابهام و نه افزایش ابهام و نه اندازه گیری ابهام است. هدف ما تجربه‌ی بهتر از زندگی است که می‌تواند کاملاً مستقل از میزان ابهام موجود در زندگی باشد.

نمی دونم راه حلش چیه! ولی محمدرضا می گه راه حلش کنار اومدن با ابهامه. و از توصیف زیبای ابهام به کاغذی که معادلۀ زندگی روی اونه استفاده می کنه.

فکر کردن هم برام سخت شده. سریع حواسم پرت میشه. عوامل حواس پرتی هم زیاده. خلوت بیشتری نیاز دارم.

مصطفی. یکم صبر داشته باش.

همین. فقط یکم صبر کن.

چرا انقدر عجله داری؟!

کجا می خوای بری مگه؟

چیکار داری می کنی؟

همون اتفاقی که توی این پست گفتم بهت میفته و تو تازه می فهمی که باید وایسی و صبر کنی و فکر کنی… الان برات افتاده.

پس خوب فکر کن. تا الان کم فکر کردی. ولی حداقل به یه نتیجه ای رسیدی که خداروشکر.

مهم ترین نتیجه شده این: «به هیچ وجه، به هیچ وجه، به هیچ دلیلی، حتی دلیلی که خیلی منطقی باشه و با عقل و دین و همه چی سازگار باشه، هدفت رو فراموش نکن.»

حداقل ۴ سال طول کشیده تا تونستی بالاخره به یه نتیجه ای برسی که قراره تو زندگیت چکار کنی. نذار این چهار سال توی این بی تدبیری و عجله نابود بشه.

گاهی باید صبر کنی دیگه. تو به سمت هدفت برو. با تمام زوری که داری. فقط برو. حرکت کن. حداقل حرکت رو شروع کن. و بهش فکر کن. به هدفت. نذار یادت بره. هی به خودت یادآوریش کن. هر چیزی که قراره اتفاق بیفته تو زندگیت، به جای خودش و در زمان خودش بذار اتفاق بیفته. عجله نکن. منطقی فکر کن. احساسات رو بذار کنار. لطفا.

چندبار مگه قراره زندگی کنی؟!

مگه یکبار بیشتر بهت فرصت داده شده؟

پس خیلی محتاطانه تصمیم بگیر. هرجا دیدی داره استرست میره بالا، یکم وایسا، به عقب نگاه بنداز، بعد هدفت رو ببین. ببین این راهی که اومدی با هدفت در یک راستا هستن یا نه!؟ اگه نیستن سریعاً برگرد و ادامه نده اون مسیرو. هر جا و هر وقت که فهمیدی. هیچوقت فکر نکن دیره.

آفرین!

تو می تونی!

توکل به خدا.

شناخت اولویت‌ها

سلام

نمی‌دونم از کجا شروع کنم. ولی می نویسم.

شناختن اولویت ها در زندگی، به نظرم، یکی از مهم ترین عوامل رضایت از زندگی و ثمربخش شدن اونه.

گاهی یکسری اتفاق ها میفتن که تلنگری میشن برامون تا بگن این راهی که داری با این همه سرعت میری به ترکستان است!!!

گاهی باید صبر کرد. باید ایستاد و کمی به عقب نگاه کرد و مسیر طی شده رو بررسی کرد و بعد دوباره رو به جلو، ولی باز هم ایستاد.

باید نگاه کرد و فکر کرد. ببینیم که کجا داریم میریم!؟ اصلا این راهی که اومدیم درست بوده!؟ چه کار داریم میکنیم!؟

ولی معمولا اینطوری میشه که ما صبر نمیکنیم در بین مسیر. نمی ایستیم. و بعد اون اتفاقه رخ میده!

و با رخ دادن اونه که تازه می فهمیم باید مسیر رو دوباره بررسی می کردیم.

گاهی حاصل این عجله و سرعت زیاد اتفاق هایی میشه که اصلا انتظارشو نداشتیم و حتی در مخیله مون هم نمیشد تصورش کنیم!

انقدر فاجعه میشه قضیه که ناچار باید بایستیم و فقط فکر کنیم.

البته باز هم اولویت ها…

حتی با رخ دادن اون صبر اجباری باز هم نمیشینیم فکر کنیم که چه کار باید کرد… راه درست کدومه…

خودم رو میگم!

به جای فکر کردن و خلوت کردن با خودم نشستم و کتاب خوندم. البته نمیگم که کار بیهوده ای کردم؛ که کتاب خوندن لازمه ولی الان شاید کار دیگه ای واجب تر از اونه!

کتابه تموم شد!

البته آخرش خیلی قشنگ بود برام.

باعث شد برگردم به زندگی خودم… به گذشته.

برگردم و فکر کنم که ببینم این چیزهایی که نوشته چقدرش شبیه منه! ببینیم که کدوم کارها خوب بودن و کدوم ها بد. از کدوم ها می تونم چیز یاد بگیرم و کدوم ها رو باید به لیست نبایدهام اضافه کنم…

کتاب “فضیلت های ناچیز” اثر گینزبورگ.

کتاب قشنگیه.

اوایل کتاب متوجه ابهام نویسنده و شک و شبهه هاش شدم که در خیلی از جاها از “شاید” و “به نظرم” و کلماتی اینچنینی استفاده می کرد که منو جذب کرد؛ چون خودم هم اکثر اوقات اینجوری‌ام و سعی میکنم از قطعی صحبت کردن و نوشتن بپرهیزم. و معمولا از کسایی که قطعی صحبت میکنن می ترسم!

در ادامه متوجه یک حالت ضعف و ناتوانی در شخصیت اول نویسنده که خود گینزبورگ هستش شدم. یک حالتی که انگار گینزبورگ در جبر مونده و توانایی خیلی از تغییرها رو نداره.

و به خوندن ادامه دادم تا رسیدم به دو فصل آخر کتاب: “روابط انسانی” و “فضیلت های ناچیز”. عالییَن این دو فصل. نکاتی در مورد روابط ما انسان ها در طول زندگی از بچگی تا بزرگسالی دارن و نکاتی در مورد تربیت فرزند.

در کل کتاب خوبیه با ۱۲۰ صفحه. ارزش خوندن داره.

ممنونم از خانم الیاسیان، هم‌دانشکده‌ای بنده، که این کتاب رو در اکانت اینستاگرامشون معرفی کردند و در اختیار بنده گذاشتند.

کتاب فضیلت های ناچیز | ناتالیا گینزبورگ


و باز هم اولویت ها…

حتی تو این نوشته هم به دغدغه اصلیم کمتر پرداختم! اولویت بندی کار سختیه 🙁

فکر کنم به مشورت هم نیاز دارم.

درد بکشیم هم بد نیست!

استاد عزیزم، محمدرضا شعبانعلی، میگه که یادگیری درد داره.

این درد رو من در چند سال اخیر دارم کمی حس می کنم.

خیلی از عادت هام رو سعی کردم تغییر بدم. خیلی کارها رو که اشتباه انجام می دادم دارم در راستای درست انجام دادنشون تلاش می کنم.

که همۀ اینها به دلیل یادگرفتن های جدیده.

گاهی این یادگیری ها خیلی درد داره.

یادگیری اخیرم، باعث شد اشکم دربیاد. البته اشک و بغض لذت بخشی بود.

هر چی بیشتر به سمت تغییر طرز فکرم می رفتم حس بهتری داشتم…

طرز فکری که باهاش حدود ۸ سال زندگی کرده بودم…

بعد از چند وقت فکر، دیدم که در اشتباه بودم. و اون لحظۀ تصمیم گیری، خیلی خوب بود. اشک لذت بخشی داشت!

از خدا بسیار ممنونم.

و دعای “اللهم اَخرجنا من الظلمات الوهم” که اول دعای مطالعه هستش رو بسیار توصیه میکنم (عمدا فعل اول رو به صورت جمع آوردم) و همچنین “اِهدنا الصراط المستقیم” رو.

یادگیری

از سایت متمم (محل توسعۀ مهارتهای من)

از خودم راضیَم حداقل

سلام

خسته شدم از بس نوشتم و نصفه موند و بیخیالش شدم. چندتایی پیش نویس دارم الان. آخرین مطلب رو هم که مشغول نوشتنش بودم، ناتمام موند و پنجره مرورگر رو بستم!

می خوام روی این کمال گرایی پا بذارم. کارم رو به شدت سخت میکنه و گاهی منو از حرکت بازمیداره.

لازم نیست همه نیم فاصله ها رعایت بشه. لازم نیست حتما اعراب گذاری کامل باشه. لازم نیست مطالب خیلی خفن باشن و تمام نکات نویسندگی توشون رعایت بشه!

بسه فعلا.

امروز روز ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ روز رأی بود. تا دیروز هیچ تحقیق ارادی ای برای انتخاب اصلح نکرده بودم. اولش که میخواستم سفید بندازم و بعد با خوندن کمی مطلب تصمیم گرفتم بالاخره یکی رو انتخاب کنم. دیشب حدود ساعت ۹ بود که وقتم آزاد شد و نشستم پای لپتاپ و شروع کردم به سرچ. بعد از هر چندتا سرچ مسیرم عوض میشد و نحوۀ جستجو تغییر میکرد.

تا اذان صبح مشغول بودم. بیشتر وقتم رو دیدن کلیپ های موافق و مخالف گرفت. از آپارات هم ممنونم!

اوضاع وقتی سختتر میشه که میبینیم همه دارن با لباس دین وارد میشن.

خلاصه که بعد از حدود ۷-۸ ساعت سرچ مفید، به یک کلیتی از دو کاندیدای مطرح رسیدم و اذان رو گفتن. من هم بستم لپتاپو و همینطور مشغول فکر کردن و گذاشتن تکه های پازل فکرم کنار هم بودم و قبل از شروع نماز تصمیمو گرفتم و خیالم راحت شد!

دلایلی که دارم نه من و نه کس دیگه ای رو نمی تونه ۱۰۰ درصد مطمئن کنه که به شخص مورد نظر من رأی بدم و رأی بده؛ ولی به نظرم تا حد قابل توجهی به اطمینان نزدیک می کنه آدم رو.

دلایلم هم مخلوطی از هدف هام، دستورات دین (تا جایی که عقل من جواب میده)، عملکرد فرد کاندیدا، برآیند فکر و عمل کاندیدا و شاید موارد دیگه ای که بهشون دقت نکردم ولی تو انتخابم مؤثر بودن.

الان که رأی دادم یه جورایی خیالم راحته و حداقل دلایلی رو که داشتم دوباره بررسی می کنم می بینم که انتخاب درستی کردم. خداروشکر.

امیدوارم همیشه بتونیم در تمام انتخاب های زندگیمون به دور از هرگونه عامل مزاحم مثل تعصب تصمیم بگیریم.

به همراه مرتضی، رفیق و ترم بالایی عزیزم 🙂

آموزش روت بدون مشکل گوشی Galaxy Grand Neo Plus – I9060I

روت گوشی Galaxy Grand Neo Plus - I9060I

یکی از دوستان به دلیل حذف‌شدن تعدادی از مخاطبین گوشی موبایلش، نیاز به ریکاوری داشت و برای ریکاوری حافظۀ داخلی بهتره گوشی روت بشه؛ در نتیجه تصمیم‌گرفتم روت کنم گوشیشو. ولی در مراحل انجام روت با چند مشکل روبه‌شدم! مهم‌ترینش قطع‌شدن سنسور نزدیکی (Proximity Sensor) و سنسور شتاب‌سنج  ،که مربوط به چرخش خودکار صفحه می‌شه، (Accelerometer Sensor) بود.

بعد از بروز هر مشکلی، در گوگل سرچ می‌کردم و انتظار داشتم مثل همیشه در سایت‌های ایرانی به نتیجۀ لازم و کافی برسم. ولی ایندفعه با قبل فرق می‌کرد!

مراحل اولیۀ روت در سایت‌های هم‌وطن به صورت معدود نوشته‌شده‌بود ولی متأسفانه از همون تعداد کم، چندتایی بودن که باید هزینه‌ای پرداخت می‌کردم تا فایل‌ها رو دریافت کنم!

مراحل بعد از روت که قطع‌شدن سنسورها رو درپی داشت، در سایت‌های ایرانی چند مورد پیداکردم که بدون استثنا، باید به اون‌ها هزینه پرداخت می‌کردم!

خلاصه دیدم که اینجوریه تصمیم گرفتم به سایت‌های اونور آب‌ها رجوع کنم! و نتیجه رو بذارم اینجا…