و من؛ یک سال دورتر.

ماه پشت ابر

شاید این اولین ۲۵مردادی نباشد که با اشک سپری می‌شود. شاید این اولین ۲۵مردادی نباشد که دستانم، با یادت، رمق از وجودشان می‌پرد. شاید این اولین ۲۵مردادی نباشد که غمی سنگین و سیاه، گویی غمی که ریشه در ازل دارد، در من، روبه‌رویم نشسته. شاید این اولین ۲۵مردادی نباشد که دور از همه، از تو، …

و من؛ این‌جا

مسیر

به خودم آمدم و دیدم که سال‌هاست در انتظارِ زندگی زندگی می‌کنم. زندگیِ اول و زندگیِ دوم، شبیه آسمان و زمین است. آسمانی دور، و زمینی تاریک. روزها بیدار می‌شوم و از شروعش پیداست که حتی شب نیز آرام نگذشته است؛ TMD خبرش را می‌دهد. در ادامه، نقاطِ مهمِ روز را از سرم می‌گذرانم و …

و غم.

حرم مطهر حضرت معصومه

گاهی نفَست تندتر می‌شود، تپش قلبت شدید و شدیدتر. بغضِ ریزی نیز ممکن است همراهی‌ات کند. و چنان‌چه خوب استقبال کنی، اشک نیز مهمانت خواهد شد. تو می‌مانی و تو :) نه راه پیش داری، نه راه پس. در میانۀ راهی بس دشوار گیر افتاده‌ای و راه نجاتی نمی‌بینی! انگار در آن جاده‌ای که در …

تو نیز فرار کن!

فرار کن

هی می‌خواهم ننویسم، نمی‌شود! دستِ خودم نیست این میل دیگر. به نیازی اساسی برایم مبدل گشته. نیازی که اگر ارضایش نکنم ریتم زندگی‌ام دچار مشکل می‌شود و خلأی را در درونم حس می‌کنم. آمدم که بنویسم. موضوع‌های متفاوتی در این چند روز گذشته به ذهنم رسیده‌اند برای نوشتن و بعضی‌هایشان ول‌کن من هم نیستند. انگار …

و تو خوب بمان. لطفاً.

دکتر مهدی عیسی‌آبادی - مصطفی قائمی

آری. زندگی جاری‌ست. چه بخواهی، چه نخواهی. اگر بخواهی متوقف شوی یا با جریانِ زندگی همراه نشوی، آن‌که در حالِ انجامش هستی، دیگر زندگی اسمش نیست! شاید اسمش زیستن باشد؛ نفسی برود و بیاید. نه. نمی‌شود بگویی زندگی می‌کنم و از بَر و رویت مشخص نباشد. زندگی جاری‌ست. آمده‌ام بنویسم تا بتوانم در این روندِ …

نوشتم که… تاریکی.

امید

آره. باید برسی تو هم. باید بری تو دلِ تاریکی‌ها. تا مدفون نشی زیر سیاهی‌ها، نور رو پیدا نمی‌کنی. باید تموم شی تا شروع شی! باید له شی تا ساخته شی. باید بمیری تا زنده شی. می‌دونی چی می‌گم؟! منم اینا رو شنیدم و خوندم. ولی حس می‌کنم لمس هم کردم. با دو تا چشمام …