رؤیایم کجاست؟ چرا سر جایش نیست؟

داشتم نوشته های محمدرضا در موضوع «نامه به رها» را از ابتدا تا آخرش می خواندم که به نوشتۀ “قدر رؤیاهایت را بدان” رسیدم. در میانۀ روز هستم تقریباً. چشمانم را بستم. خواستم تصورش کنم…

همان لذت وصف ناشدنی را. همانی را که محمدرضا به فرزند نداشته اش توصیه می کند. همان رؤیا را.

رؤیایی که در فکرم نیامد. نتوانستم تصورش کنم. کجاست پس؟

هر چه به ذهنم فشار آوردم، ته تهش انگار همان هدف را دارد! که ای وای…

ای وای بر من اگر راه را اشتباه انتخاب کرده باشم…

خیلی از اوقات به خودم می گویم که چرا زنده ای!؟ به کجا!؟ و انگار یک هدف برای خودم تعیین کرده ام و آنقدر آن را بالا برده ام که در نگاه اول رسیدن به آن برایم بسیار سخت است و کمی که بیشتر دقیق می شوم می بینم خب که چه!؟

نمی دانم شاید به این خاطر است که رؤیا ندارم. شاید دارم و نمی فهمم. شاید رؤیایم باید همین هدفم باشد. شاید هدفی ندارم. شاید نمی دانم 🙁

چه کنم!؟

مانده ام تنها و زخمی و ضعیف.

گه گاهی تقلایی می کنم. گه گاهی زوری میزنم. ولی باز خود را در همان باتلاق می یابم و حس می کنم بیشتر فرو رفته ام. که ای وای بر من.

زندگی روی هوا هم عالمی دارد!

حتی به مرخصی تحصیلی هم فکر کرده‌ام…

بیش از ۴ ساله که در رشتۀ دندان پزشکی در حال تحصیلم. یادم میاد در همون پیش دانشگاهی بود که برای بار اول دیدم کششی به سمت یکی از رشته ها حس می کنم! که متأسفانه اون رشته ریاضی بود، نه تجربی و نه حتی رشتۀ دانشگاهی! ولی نمی دونم چطور تصمیم گرفتم که فعلا باید درس بخونم و دیگه دیره برای تغییر رشته و بعد از کنکور به این موضوع رسیدگی می کنم! در همون ترم های اول بود که به دلیل علاقه یا هر چیز دیگه ای مثل تنبلی، شروع کردم به موارد مختلفی از جمله: انصراف از تحصیل، مرخصی تحصیلی، تحصیل دو رشتۀ همزمان، سرکوب علاقه و… فکر کنم.

تا امروز که این مطلب رو می نویسم خوشبختانه یا متأسفانه مشغول تحصیل در این رشته هستم. اتفاقات زیادی در این سال ها افتاده. خودم، استعدادهام، ظرفیت هام، ضعف هام رو بیشتر شناختم. توانایی تصمیم گیری و تحلیلم کمی بهبود پیدا کرده. مثال های بیشتری دیدم. به روش های گوناگون کار در رشتۀ تحصیلیم و کار در حیطۀ علاقه ام رو امتحان کردم. کلی تجربه. و کلی ایده.
همۀ این ها باعث شدن که من هنوز بمونم در این رشته. و همچنان تصمیم بر موندن داشته باشم. حتی ممکنه رضایت هم داشته باشم از شرایطم!

چندتا مشکل بوده که وقتی برای منِ ضعیف پیش اومدن، نتونستم اون ها رو تفکیک کنم و به صورت یک واحد جدایی ناپذیر دیدمشون و در حل اون ها ناتوان شدم و درمونده.
مشکلاتی که ریشه های مختلفی داشتن. بخشی از اون ها رو درک کردم: نشناختن خودم در صدر مشکلات، تنبلی، نداشتن مطالعه، داشتن توهم در مورد شناخت خودم، محیط و جو نامناسب، اتلاف وقت های زیاد و کلی مورد دیگه که یا یادم نمیاد یا اینکه هنوز متوجه وجودشون نشدم.

بعد از به دوش کشیدن این همه درد و رنج، که بعد از گذشتن ازشون به نظر کوچیک میان، جدیداً ایده ای پیدا کردم که قصد دارم در خیلی از تصمیم های زندگی به کار بگیرمش:
هر تصمیمی رو که ذره ای، حتی ذرۀ ریزی بوی منصرف شدن و خسته شدن و شونه خالی کردن و تنبلی ازش بیاد، سعی می کنم با تمام قوا در برابرش وایسم.

البته این در وهلۀ اول بعد از یک فکر به تغییر باید به ذهنم بیاد و به عنوان یکی از اجزاء فیلتر اول هر تصمیم برام عمل کنه. که قطعا بعد از رد شدن از این جزء به بررسی دقیقتر تصمیمم می رسم.

در مورد مرخصی از تحصیل هم که این ترم زیاد به فکر خطور می کرد، دارم سعی میکنم همین تصمیم رو عملی کنم؛ چون یه شونه خالی کردن خاصی دَرِش نهفته انگار!

سحرخیزی
روز ۲۱ از چالش سحرخیزی هم گذشت 🙂

و باز هم نشیب. و هی نشیب.

دلم گرفت که.

کاش می دونستم اوضاع از چه قراره. کاش دلیل این درد رو پیدا می کردم. شاید هم می دونم.

نمی دونم.

هر چی که هست نمیذاره پیش برم. هر از چند گاهی میاد و میبنده جلو رومو. متوقفم میکنه.

خواستم از ارائۀ امروزم بنویسم. در مورد آیندۀ دندان پزشکی بود. ولی حوصله شو ندارم.

داشتم خوب پیش می رفتم ها…

ولی دوباره اون درد ناپیدای درونم رخ نمود!

تنهایی اومدم تو حیاط یه گوشه به دیوار و زمین (!) تکیه دادم و لپتاپ رو پاهامه.

دارم سعی می کنم خودمو خالی کنم. ولی بعضی حرفها از جنس نگفتنه.

نمی تونم بنویسمشون، حداقل اینجا.

ولی درد است و تنهایی…

خیلی از اوقات که میخوام تمرکز کنم روی اون درد، کلی راه میاد تو ذهنم برای فراموش کردن این فکر! نمی دونم این کشش به هرچیزی غیر از این فکر از کجاست.

چالش سحرخیزی هم داره پیش میره. فعلاً یک روز شکست داشتم. بد نیست.

خواب شب سخته که اون هم امید دارم بتونم تنظیمش کنم؛ بالاخره توی یک اتاق مثلا ۶ نفره (که البته بیشتر از ۶ نفر توش هستن و اون افراد  هم ممکنه خیلی بامزه باشن و نخوان که من زود بخوابم!!!) خاموشی سر یک ساعت معین سخته.

 

درگیری با جبر روزگار

جبر مفهومیه که سالیان سال بهش کاری نداشتم و بدون اینکه بدونم داشت با تمام قدرتش منو پیش می برد! اما بعد از گذشت شاید ۲۰ سال می بینم که ای وای! ای دل غافل! چقدر منو همراه خودش کشونده… و یه جورایی حالم ازش می خوره حالا. وقتی میبینم که هرجا نیاز به یک تصمیم هست، جایی که باید انتخاب کنم، اختیارمو سلب می کنه و هر جور دلش بخواد مسیرو انتخاب می کنه و پیش میره تا دو یا چند راهی بعدی!

ولی بعد از اینکه یکم خودآگاهیم بالا رفت، می بینم که حتی وقتی نمی خوام گرفتار جبر بشم، دارم خودمو گول میزنم و از اونور بام میفتم! یعنی می خوام جبر برام تصمیم نگیره، ولی من میام برای مقابله باهاش، وایمیستم مقابلش. با زاویۀ ۱۸۰!

که این خودش باز جبره! جبری برای مقابله با جبر!

حس میکنم این اواخر، خیلی از تصمیم های مهم یا به نظر نامهمی که گرفتم، اینطوری بوده. در جهت مخالفت با جبر 😐

مهمترین مثالی که در نظرم میاد، «درسه»!

در اولویت بندی هم درموندم. درمونده به معنای واقعی!

اینکه بخوام برای خودم بین مهمترین المان های زندگیم تصمیم بگیرم که کدوم رو الان اولویت خودم بذارم، واقعا کاری بس سخت شده برام.

هدف داره کمرنگ میشه تو زندگیم. همون هدفی که سالها منتظرش بودم و بالاخره جرقه ش خورد تو ذهنم… ولی حیف.

یاد حرف استوی جابز در مورد connecting the dots میفتم. اینکه شاید باید زمان بگذره تا این قطعات پازل اتفاقات در کنار هم قرار بگیرن و پازل زندگی من رو کامل کنن.

البته خیلی از این غرهایی که زدم به خاطر گذر ناخوشایند امروز بوده. البته این قضایا قطعا تو ذهنم بودن و الان با این نارضایتی از امروزم، نمود بیشتر پیدا کردن.

من، امروز ظهر، در حال بازیابی از شکست از جبر
من، امروز ظهر، در حال بازیابی از شکست از جبر

و باز یاد این حدیث از امام علی میفتم:
«برای بنده سزاوار نیست که به این دو خصلت پشت گرم باشد: یکی سلامتی و دیگری دارایی. گاهی در حالی که تو شخص را سالم می‌بینی ناگهان بیمار می‌شود و زمانی او را غنی و متمکن می‌یابی ناگاه بی‌چیز و تهیدست می‌گردد!»

چه درونم تنهاست…

زمان می گذرد. تنها و خسته و رنجور و مستأصل، یک منِ خالی از هر آنچه که یک فرد برای رسیدن به غایت خود نیاز دارد. نمی دانم چرا؟ ولی دوست دارم بنویسم.

دوست دارم آرام شوم.

یاد آن جمله در هبوط می افتم:

«کاش یکباره نادانی شومی تا از خویش خلاصی یافتمی.»

ولی حیف که نمی شود. حیف که من نه آنم که عقب نشینم و ضعفم را بروز دهم. می جنگم. اگر سخت است و انتهایش ناپیدا من می ایستم و می مانم. بر سر آن قولی که می گویند روزی از ما گرفته اند. می مانم بر سر آن باری که روزی، در عالمی دیگر، به دوش گرفتم و مغرورانه از قبول آن لذت بردم تا آن که ظلوم و جهولم خواندند…

هستم. پس سعیم بر آن است که در بهترین حالت این من باشم.

ولی گاه بغضی گلویم را می فشارد که ای مصطفی. به کجا!؟ چرا!؟ چگونه!؟

و اگر برای تک تک این سؤالات جواب داشته باشم، بغضی دیگر سر بر می آورد که ای فلان. پس چرا مسیرت غلط است؟ پس چرا از هیچ کدام از حرکاتت رسیدن به آن غایت را نمی توان درک کرد؟ به ترکستان می روی…

برگرد. مصطفی برگرد. آرام باش و بنویس. بخوان. تصمیم بگیر. انتخاب کن. حرکت کن. ولی خودت باش. خودت را قبول کن. تو در حال حاضر همین مصطفی هستی. ولی به آن مصطفای آن انتها هم می توانی نگاه کنی و در اقیانوس شلوغ این جهان، ستارۀ قطبی ات قرارش دهی.

بمان و با تمام وجود حرکت کن و قدم گذار در آن مسیری که به نظرت درست یا درست تر است. نایست. قدم بردار. نمان.

و باز بغض…

تصمیم گیری بر اساس هیچ!

هفتۀ اول دانشگاه بود که یکی از دوستان ورودی جدید رو دیدم که از من در مورد آدرس سلف دانشگاه پرسید. من هم که دوست دارم با آدم های زیادی آشنا بشم، سر صحبت رو باز کردم و از رتبه و بحث های اولیه پرسیدم ازش.
میون صحبت ها بودیم که از من پرسید: «دورۀ دندون پزشکی ۶ ساله اس؟»
من هم گفتم آره.

صحبتمون تموم شد ولی فکرم مشغول بررسی خودم و کلاً کنکوری ها شد. اینکه چطور میشه که ما میایم توی یک رشته ای که اصلا نمیدونیم چند سال از عمرمون رو باید صرف تحصیلش کنیم؟ اینکه معیارهامون از انتخاب یه رشته و به تبع اون شغل آینده مون چیه؟ اصلاً فکر خاصی می کنیم در مورد آینده!؟ اگر آره، چقدر و چند سال بعدمون رو می بینیم؟ و کلی سؤال دیگه…

البته از یک فرد در اون سن نمیشه خیلی انتظار زیادی داشت؛ ولی به هر حال خودش اگر نمی تونه، به نظرم اطرافیانش، که خونواده، مشاورش، دوستاش یا هرچی، می تونن این سؤالات رو ازش بپرسن.

ولی قبلا هم گفتم که به نظرم سیستم آموزشمون یه خرده شاید زیادی معیوبه، که انگار همینطور هم هست.

چند روزی گذشت و با دوستان خوابگاهی رفتیم به اتاق دوستان ترمکمون! با اون پیش زمینه ای که از خودم و اون دوست ورودی ۹۶ داشتم، دوست داشتم بپرسم که آیا می دونن که دورۀ دندان پزشکی چند ساله اس! البته یادم نمیاد که خودم می دونستم اینو یا نه. ولی اعتراف میکنم که برای انتخاب رشته و شغل و حداقل ۸ سال آینده ام (۶ سال تحصیل + دو سال طرح خدمت در مناطق محروم که البته با سربازی یکی میشه) اطلاعات کافی نداشتم.
ازشون پرسیدم و از ۶ نفر، همه میدونستن، که به نظرم با خوشبینی حداکثری جای تحسین داشت!
و باز پرسیدم که ایده شون از انتخاب این رشته چی بوده، گفتن که “پول”؛ همون انگیزه ای که خودم هم داشتم و یکی و شاید مهمترین دلیل تصمیمم بر این رشته بود!

این قضیۀ پول رو خیلی مانور میدن روش دانش آموزها و دانشجوها که «ای وای کار نیست برامون» و «چه رشته ای بریم که بازار خوبی داشته باشه» و «بعد از اتمام تحصیل این رشته ام برم دوباره کنکور بدم» و ناامیدی و هزارتا بدبختی دیگه…!

که من هر وقت یه کنکوری رو می بینم، براش شرح میدم و سعی می کنم قانعش کنم که آقا! اگه توی رشتۀ خودت، علاقه ت، بتونی به یه جای قابل قبول برسی، احتمال اینکه پول هم داشته باشی (چه بسا پول خوب!) کم نیست.

و میبینیم که بعضی، شاید خیلی از افرادی که باید با جون مردم سر و کار داشته باشن، آدم هایی هستن که پول و پول و پول…

بگذریم.

دوست داشتم در این مورد بنویسم و باب فکری رو برای خودم و شاید شما باز کنم که چرا گاهی از این دست تصمیم ها میگیریم؟ چرا در یعضی از موراد برای آیندۀ یک عمر خودمون، فرزندمون یا اصلا یک آدم، بر اساس هیچی یا پول تصمیم می گیریم؟ مگه موارد مهمتری نیست که بهشون فکر کنیم؟ مثل استعداد، علاقه، نیاز جامعه و بعدش پول! اصلاً برای تصمیم گیری های بزرگمون چقدر وقت و انرژی می ذاریم و چه کارهایی میکنیم؟؟؟

محمدرضا شعبانعلی یک نامه سرگشادۀ قشنگ داره به والدین که مثل بقیۀ نوشته هاش خوب نوشته‌ش و توصیه می‌کنم بخونیدش.

از یک نیاز بر باد داده شده می نویسم؛ آرامش.

از اول تابستون تا الان دو دورۀ TMD (مشکل در مفصل تمپورومندیبولار) رو دارم تجربه می کنم! اولیش به اوایل تابستون برمی گرده که حدودا یک هفته طول کشید. و بعدیش هم از اوایل شهریور تا الان همراه منه 🙁 و مهمترین علتی که می تونم برای این درد و مشکل بگم، نداشتن آرامش و داشتن استرسه.
استرسی که همیشه همراهمه و وقتی یه لحظه به خودم میام و می بینم که فشار رومه و معمولا این فشار خودشو به صورت انقباض ماهیچه هام، مخصوصا پاهام، خودشو نشون میده، سریع به صورت ارادی سعی میکنم آروم شم و از حالت انقباض خارج شم!

همچنان درد فک همراهمه و لحظه به لحظه نمی ذاره فراموشش کنم!

یک آلبوم از یانی دارم که چند سالی هست که بدون تکراری شدنش دارم گوشش میدم. آلبوم In My Time سال ۱۹۹۳. موقع گوش دادنش آرامش، رؤیاپردازی، بلندپروازی، و کلی حس قشنگ دیگه منو صدا می زنن.
خیلی از مطالعه هام رو با این آلبوم همراه می کنم؛ چه درسی و چه غیر درسی.

من، برگشت از نانوایی
امروز، تهران.

آها! داشتم از آرامش و استرس می گفتم.

کمالگرایی و انتظار بیش از حد از خودم و همراهی تنبلی و ضعف اراده، یه جورایی ریشه های این وضعیتن.

چند وقتی هست تلاش می کنم مقابله کنم باهاش ولی تا الان که همین درد فک نشون از عدم موفقیت من داره. ولی خب با امید پیش می رم.

یاد یک حدیث افتادم: «اگر به آنچه که می خواستی نرسیدی از آنچه هستی نگران نباش.» امام علی (ع) – نهج البلاغه / حکمت ۶۹

روز هشتم از چالش سحرخیزی رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتم!
صبح زود، خوب بیدار شدن هم لذتی داره…!

به نظرم راه حل برون رفت از این وضعیت، برنامه ریزی و نظمه. که در تلاشم…

کمالگراییِ مسبب نقص

عنوان رو خواستم خوب انتخاب کنم ولی نشد! یکم به متضاد کمالگرایی فکر کردم و سرچ؛ کامل و ناقص مخالف همند و فکرکنم کمال و نقصان هم همینطور و تهش به این عنوان رسیدم!

بگذریم!

دارم کتاب مدیریت زمان از برایان تریسی رو میخونم. قبلا هم گفتم که از این کتابهای تریسی‌وار خوشم نمیاد. بیشتر به خاطر توهم یا حالت سرخوشی ای که برای ساعاتی ایجاد می کنند و بعدش هیچی به هیچی! ولی این کتابش رو توی متمم توصیه کرده بود محمدرضا و من که قبلا خریده بودمش و دوبار مقداری ازش رو خونده بودم، از اول شروع کردمش.

یه جمله ازش:

«بدترین شکل استفاده از زمان این است که آن کاری را به بهترین صورت ممکن انجام دهید که اصلاً لازم نیست انجام بپذیرد.»

من هم دوست دارم به انتهاش این جمله رو اضافه کنم: یا اصلاً لازم نیست به بهترین شکل انجام پذیرد.

خودم بیشتر گیر قسمت دوم میفتم به نظرم. یعنی معمولاً کمالگرایی خودم رو، که همیشه همراهم هست و قاعدهً باید در همۀ کارها به کار ببرمش، بیشتر در مواردی استفاده می کنم ازش که اون موردها ارزش وقت گذاشتن و تلاش زیادی رو ندارن.
یک مثال اخیرش: جدیداً دوست دارم بیشتر توی وبلاگم بنویسم. و این نوشتن زیاد اگر با کماگرایی همراه باشه، قطعاً به زودی متوقف میشه! به خاطر همین سعیم در نوشتن هام بر اینه که سخت نگیرم. حالا بدون نیم فاصله هم میشه نوشت! با چندتا غلط گرامری و وُکَب یا اصلا غلط در فکر من و محتوای نوشته هم میشه نوشت!

محمدرضا میگه که فعلا چون من و امثال من که اول راهیم و چیز خاصی برای گفتن نداریم، بهتره زیاد بنویسیم و کیفیت رو کمی فدای کمیت کنیم.

خلاصه اینکه چند وقتی هست که تا جایی که می تونم کمالگراییم رو له می کنم! چون معمولاً اونو توی کارهای مهمم به کار نمیبرم! یعنی وقت نمیرسه به کارهای مهمم! اونقدر که زمان اضافه می ذارم برای کارهای درجۀ چندم.

به قول برایان تریسی، اول باید اولویت هامونو مشخص کنیم تا بتونیم زمانمونو درست مدیریت کنیم. که من هم توی اولویت بندی کم مشکل ندارم!

به امید حل شدن مشکلات مهم و ابتدایی به پیش میرم…

شاید آروم شم. شاید.

اومدم بنویسم. اصلا انتظارشو نداشتم. چه وضعیه آخه؟ قرار نبود اینطوری تموم شه. این رسمش نیست که آدم رو تشنه کنه، تشنه و تشنه تر… بعد روزها و ساعت ها انتظار و صبر و دلخوشی به اینکه بالاخره یکی پیدا شد تا حرفهای دلم رو بزنه، یکی پیدا شد که اون درد نامفهوم وجودم رو که از موقعی که مقداری خودآگاه شدم، گریبانم رو گرفته، از اعماقم بیرون بکشه و منو همراه خودش کنه و… ولی آخرش اینطور؟!

یا من نمی فهمم یا واقعا بد تموم شد.

نمی دونم شاید خود شریعتی هم خسته شد. شاید برید. شاید دید هیچی گیرش نمیاد اینجا. راهی جز بازگشت نداره. بره و مثل پروانه در شعلۀ شمع گم بشه…

ولی اعصابم خرد شد.

خیلی انتظار کشیدم. داشتم برای اولین بار هر روز مست میشدم. لذت میبردم. هر چند کم. هر چند کوتاه… ولی همون چند دقیقه ای که می خوندمش، سر حالم میاورد.

حس می کردم دارم در یک مسیر خوب قدم بر می دارم. ولی آخرش چی شد!؟

چرا!؟

کاش بود و می تونستم برم بشینم پای صحبتش. ببینم که چی شد؟! که کی بود؟ اون آشنای اشتباهی کی بود؟ اونی که خودش بود کی بود؟ چی میگفت؟!

شاید باید چند وقتی فکر کنم بهش. شاید باید باز هم بخونمش. شاید…

ولی بغض کردم.

حس میکنم همون تنهایی رو دارم تجربه می کنم. همون تنهایی ای که فقط خودم باید برم دنبالش و “او” رو پیدا کنم. هیچکس و شریعتی هم نمیتونن کمکم کنند. یعنی هیچکس هیچکس رو نمیتونه کمک کنه.

هر کس خودش باید حرکت کنه. تجربه کنه. با هزاران “او”ی اشتباهی آشنا بشه تا شاید بفهمه کدوم یکی “او”ی حقیقیه.

نمی دونم. گیج شدم.

کاش اینطوری تمومش نمیکردی علی جان شریعتی.

البته…

تنهایی و درد

شروع چالش سحرخیزی و جنگ با خواب نامناسب :)

میگه که سحرخیز باش تا کامروا شوی!

گاهی وقتی به موضوع سحرخیزی و صبح زود بیدارشدن فکر می کنم، یاد صحبت اشکان خطیبی در تکانه می افتم. ایشون در سخنرانی ای که داشتن که بیشتر نصیحت بود، بر بیدار شدن در صبح زود تأکید کردن و گفتن: «انگار همۀ اتفاق های مهم جهان صبح میفته!» این قسمت حرفشون خوب یادم میاد.

راستش خیلی وقت هست که دوست دارم بتونم خوابم رو تنظیم کنم. خیلی وقت. ولی تمام تلاش های من با شکست مواجه شده تا الان.

این دفعه، همونطور که در پست قبل گفتم، راه جدیدی رو یاد گرفتم و این راه رو با ایده ای که مدت ها پیش به ذهنم رسیده بود، تلفیق کردم و تا الان دو روز از شروعش گذشته. و امیدوارم ادامه داشته باشه.

راه جدید این بود که بیشترین تلاشم رو باید بر بیدار شدن صبح در یک ساعت معین بکنم. و سختگیری ای بر ساعت دقیق خواب شبانه ام نداشته باشم.

ایدۀ قدیمی خودم هم درست کردن چالشی بود به این صورت که هر روز صبح، بعد از سر حال اومدن، سلفی ای از خودم رو در اینستاگرام پست کنم 🙂

و الان مشغول همین کارهام!

چالش سحرخیزی و جنگ با خواب نامناسباکانت اینستاگرامم: Early.Rising.Challenge

خوشحال میشم اگر از خوانندگان اندک بلاگم، کسی تصمیم بر این چالش بگیره و من رو مطلع کنه، تا با یه جور مسابقه یا کل‌کل (!) این روند رو تا ۳۰ یا حداکثر ۴۰ روز ادامه بدیم تا خوابمون تنظیم شه و به این روند عادت کنیم.

ضمناً با توجه به این که من تابستون و قبلش رو با شب‌بیداری ها گذروندم، هنوز زود خوابیدن سخته برام و این دو شبی که گذشته رو دیر خوابیدم. ولی صبح حدود ۶ بیدار شدم و بخشی از کمبود خوابم رو در نزدیکی ظهر جبران میکنم.