می‌دونی چرا خوشحالم!؟

من و بابام

خوشحالم و افتخار می‌کنم که مهم‌ترین خوانندۀ وبلاگم، پدر عزیزمه :) می‌خونه و بازخورد می‌ده :) از همینجا باز هم می‌گم که دوستش دارم خیلی :) افراد کمی تو دنیا سعادت اینو دارن که پدرشون، نوشته‌هاشونو بخونه.

از خود دور افتاده‌ام…

دور افتاده‌ایم... از خودمان.

دور افتاده‌ایم… میون این همه شلوغی، این همه وهم، این همه سرگرمی، به کجا داریم می‌ریم؟ این همه عجله چیه؟ چرا؟ مقصد کجاست؟ حواسمون به مسیر هست اصلاً؟ گاهی بنا بر صلاح‌دید خودمون، راهی رو انتخاب می‌کنیم و اونقدر مصّریم که این راهی که من انتخاب کردم، بهترینه. اصلاً صراط مستقیم همینه. بقیه هم، خیلی‌هاشون، …

از دست دادن دوستانی که نباید.

از دست دادن دوستان غربت است.

داشتم به دوستم فکرمی‌کردم. به دسته‌ای از دوستانم. تغییر کرده‌اند. یک‌دفعه. البته یک‌دفعه‌بودن، نمای بیرونی این تغییر محسوب می‌شود و در دل خود روزها و ماه‌ها و سال‌ها اتفاق و تصمیم کوچک را شامل می‌شود که من آن را خیلی وقت بعد متوجه شدم. آن هم با دیدن یک عکس، شنیدن یک جمله، دیدن یک …

آرامش، در میان هیاهوی شهر

قهوه و من

در میان های‌وهوی این شهر شلوغ، گاه باید تنها شد و تنها نشست و قهوه‌ای نوشید، و کمی نوشت… کافه‌ای در بازارچۀ قدیمی یکی از فازهای مسکونی اکباتان. با foursquare پیدایش کردم. اسمش سخت بود، آخر تلفظ درستش را هم یادم رفت بپرسم! Chalet Lounge & Bistro – البته الان که در گوگل سرچ کردم، …

می‌نویسم تا یادم باشد

عصب‌کشی

عصب‌کشی یا همان اندودانتیکس، وحشتناک‌ترین بخش برای بیشتر دانشجویان دندان‌پزشکی محسوب می‌شه. دو ترم گذشته، به لطف اساتید، واحد پری‌کلینیک دندان‌های خلفی، پاس‌نشده ماند و ترم گذشته وارد بخش اندو شدیم تا برای اولین بار عصب‌کشی رو روی دندان بیمار انجام بدیم. از روزها قبل، استرس حضور در بخش، اساتید عزیز (!) و میل من به …

حالا بهتر خودم رو می‌بینم!

دندان‌پزشکی که متمم می‌خواند :)

بعد از ۴ سال، می‌تونم خودم رو در جایی ببینم که مدت‌ها از تصوّرش شونه خالی می‌کردم. تصور مصطفی قائمی‌ای که دندان‌پزشک شده و با روپوش سفید در درمانگاه مشغول به فعالیت درمانی‌ست. عکس بالا رو امروز گرفتم. و اونجا بودم. نشسته بودم روی صندلی دندان‌پزشکی در درمانگاه. خودم بودم. این من بود که دندان‌های …

دل‌گرفتگی‌های مبهم

کتاب و قهوه

نمی‌دونم دلیلش چیه، ولی گاهی جوری دلم می‌گیره و از حرکت بازمی‌ایستم که چاره‌ای جز خواب نمی‌بینم یا اونقدر فکرهای بیهوده می‌کنم یا کارهای تلف‌کنندۀ وقت انجام می‌دم که تهش دوباره به خواب می‌رسم. امروز از همون روزها بود. از صبح تا حدود ساعت ۷ شب بود که افتان و خیزان اومدم و بعدش تصمیمی …

اشتباهات گریبان‌گیر

من در خوابگاه ، پشت میزم

اشتباه که کم نمی‌کنم! یعنی اشتباهاتم حقیقتاً زیادند. ولی گاهی، بعضی اشتباه‌ها هستند که بعد از انجامشون، تا ساعت‌ها و حتی روزها ذهنم درگیرشونه. این اشتباه‌ها به نظر اتفاقات بزرگی نمیان؛ ولی انگار ریشه در باورها یا اعتقادات مهمی در من دارند که اینقدر اذیتم می‌کنند. امشب هم از اون شب‌هاست. اشتباه کوچکی که تا …

نوشتن؛ درمان علامتی دردها

نوشتن ؛ درمان علامتی دردها

اتفاقی رسیدم به این مطلب از بلاگ سعیده. دیدم کم‌کم دارم از ننوشتن عاصی می‌شم. وقتی نمی‌نویسم انگار هر چی درد هست، می‌مونه و جمع می‌شه و امان از آدم می‌بُره. نزدیک به ۵۰ روز به توصیۀ یک دوست، نوشتن “صفحات صبحگاهی” رو، که شاهین کلانتری در سایتش معرفی کرده، شروع کرده‌ام. این اواخر خیلی …