دل‌نوشته‌ای جامانده

آسمان آبی

مدت‌هاست ننوشته‌ام. این‌بار اما با خودم گفتم منتظرِ حس‌وحالِ نوشتن نمی‌مانم و می‌آیم و خودم را می‌گذارم مقابل کیبورد و صفحۀ لپ‌تاپ و موزیکِ دوست‌داشتنی‌ام را پلی می‌کنم و می‌نویسم. می‌نویسم تا بیاید. تا آن‌چه در دلم مدت‌هاست مانده. خودش می‌آید. بارها تجربه‌اش را داشته‌ام. آری. امید. شاید بهترین چیزی که می‌توانم از آن بنویسم …

پیشنهاد همکاری با تیمِ ما | برندینگ دندان‌پزشکان

رادیو قاف

سلام امیدوارم حالت خوب باشه. شاید تا الان به بلاگِ من سر نزده باشی؛ پس خوش‌آمد می‌گم بهت. اگر اومدی و اولین‌بارته، شاید بد نباشه نگاهی بندازی به دور و اطرافِ این خونۀ کوچولو و قدیمی. مثلاً مطالبِ دستۀ «توصیه‌هایی به یک دندان‌پزشک» یا «در مسیر دندان‌پزشک شدن» رو ببینی. خوش‌حال می‌شم :) و اگر …

کیپ دِ فِیث

Keep the Faith

و امان از ابهام. ابهامی که این روزها گریبان‌گیرم شده و حتی قلم که هیج، انگشتانم را از کیبورد برحذر می‌دارد و این هم هیچ، فروبردنِ کلمه‌ای غذای روح یا همان کتاب را نیز از من سلب کرده. اما تمامِ توانم را می‌گذارم که بتوانم بنویسم. بتوانم ثبت کنم حال و روزی را که الان …

تو مسئولی | توصیه‌هایی به یک دندان‌پزشک (۶)

یونیت دندانپزشکی

پیش‌نوشت: این پست، ادامۀ ۵ پستِ قبلی‌ست، اگر حالش را داری، هر ۵تا را بخوان، اگر نه، مقدمۀ پست اولِ این موضوع که دیگر کم است و مفید! ممنون می‌شوم! از استانداردهایت کوتاه نیا | توصیه‌هایی به یک دندان‌پزشک (۱) سایرِ توصیه‌هایم: توصیه‌هایی به یک دندان‌پزشک خب. اصلِ مطلب را مدت‌هاست که می‌خواهم بنویسم، اما …

زخم

زخم

اما زخم‌هایی هستند که حتی اگر خوب هم شوند جای‌شان می‌ماند؛ برای همیشه. حتی اگر بهترین داروها را مصرفی کنی، حتی اگر یک عمر هم بگذرد. حتی یک‌بار از ازل برویم به سمتِ ابد. می‌مانند. تا برای همیشه یادآوری کنند به ما که چه روزهایی داشتیم و کِه بودیم. و اما خوبی‌شان این است که …

که یادم نرودشان

دماوند از بالای ابرها

آمدم که بعد از مدت‌ها بنویسم. ساعت از ۴ صبح هم گذشته. اما چیزی در درونم من را به سمتِ نوشتن می‌کِشاند. اصلاً هم نمی‌دانم چه قرار است نوشته شود. انگار که دستِ من نیستند دستان و انگشتانم! و می‌نویسم و پیش می‌روم… خب شاید در ابتدا بد نباشد که به صورتِ نقطه‌ای اشاره کنم …

چون دندون‌پزشک نیستم دندون‌پزشک خوبی هستم!

لاته

امشب یاد حرفِ علی سریزدی عزیز افتادم؛ در راهِ برگشت از کلینیک که بودم. بین صحبت‌هایمان بود که پرسیدم: «چطوری مدیر عامل خوبی هستی!؟» پرسید: «چطور؟» گفتم: «این‌که بچه‌ها راضی‌ان ازت :)» و جوابش شاید همان‌لحظه به ذهنش رسید، ولی بعد از گذشت یک روز در ذهنم پخته شده بود و به عنوان یک ایدۀ …

در زمان سفر کنیم بیشتر و بیشتر :)

متروی میدان جهاد تهران

سرم درد می‌کند و شدیداً خسته‌ام. اما دوست دارم بنویسم :) بنویسم تا سفر در زمان را تجربه کنم! همان سفری که که آقامعلم در پستِ پیشنهادهایی برای وبلاگ‌نویسی می‌گوید. دقیقاً مشغول خواندن همان پست بودم که پیامِ یکی از دنبال‌کنندگانِ سایت و اینستایم رسید: “سلام شبتون بخیر اومدم که خبرای خوب رو برسونم که …

این‌طور نمی‌مونه :)

ساحل دریای عمان

با رامین حرف می‌زدم. آخر شب بود. می‌خواست بخوابه و پتو رو دور خودش پیچیده بود. من هم طبق معمول، گوشۀ اتاق، زیرِ نورِ چراغ‌مطالعه‌م نشسته بودم. به شوخی بهش گفتم فکر کن جنگ بشه بریم بمیریم راحت شیم! البته خیلی هم این برام شوخی نیست. اگه واقعاً بشه ممکنه برم! [قطعاً لازم به توضیح …

انتخابِ خوبِ من

بجنگ...

از اولِ شب دوست دارم بنویسم. ولی نمی‌دانستم چی. صرفاً دوست داشتم. کمی که گذشت، دمِ درِ خوابگاه بودم و منتظرِ رسیدنِ پیک‌موتوریِ غذا، با زیرشلواری و گرم‌کن، که رفتم آن‌یکی اکانتِ اینستاگرامم. و چیز شد. در حینِ این‌که چیزی در درونم مردد مانده بود بینِ گریه و شوق، با موتورسوار شوخیِ ریزی کردم و …