مردی پیاده آمده تا روستای تو

روستای قمرود

هر از گاهی آهنگی توجهم را به خودش جلب می‌کند و در چند روز متوالی گوشش می‌دهم؛ معمولاً هم روی حالت repeat می‌گذارمش تا تمام آهنگ را، جزءجزئش را درک کنم. قبلاً در اینجا آهنگ تاکُر را معرفی کردم، از پسر استاد آواز ایران، محمدرضا شجریان. همایونش :) آن هم از همین‌جور آهنگ‌هاست. انگار خسته …

تکلیفت را روشن کن

از نیمه‌شبْ گذشته و دقایق کمی‌ست که به اتاقمان آمده‌ام. بعد از حدود ساعت ۸ که رفتم بیرون برای کمی خرید، کلی تغییر کرده‌ام. جالب است. ولی اخیراً سعیم این است که حتی از کوچک‌ترین اتفاقات اطرافم هم یاد بگیرم؛ هر آن‌چه را که امکانش هست و ذهن محدودم درک می‌کند. جلسۀ هفتگی هیئت را در اتاق …

در جست‌وجوی امید

حرم امام رضا و من

پنج‌شنبه صبح بود که به همراه کلی درد و رنج از خواب بیدار شدم. برای آماده‌شدن جهت برخاستن، توی تلگرام و اینستا یه چرخی زدم. رفیقم یه عکسی از ایستگاه قطار مشهد به تهران گذاشته بود. یه متن چند خطی هم نوشته بود. یه دفعه به سرم زد پاشم. پاشم و برم مشهد! یه حساب …

یکم ناله!

ناله و ابر

این روزها خیلی به نوشتن نیاز دارم. ولی هر دفعه که اومدم بنویسم، نشده؛ یا متن رو کامل کردم و آخرش بیخیال انتشار شدم، یا اینکه در حد تیتر مونده و یا وسط نوشتن بیخیال شدم. این روزها برام سخت‌تر از هر دورۀ دیگه‌ای دارن می‌گذرن. ولی راه حلی برای بهترشدنشون ندارم. تنهای روزنۀ امید، …

امید هست؛ ببینیمش :)

امید

به دوستی می‌گفتم که: گاهی یه سلسه اتفاقاتِ غیرمنتظره‌ای می‌افتن که آدم مطمئن می‌شه یه دستی داره این‌ها رو کنار هم می‌چینه. اون هم گفت: خیلی از اتفاقات اطرافمون همین‌طوری‌ان. فقط ما نمی‌بینیم همه‌شون رو. گاهی که شرایط سخت می‌شه، روزنۀ امیدی نمی‌مونه که دلمون رو بهش خوش کنیم، یه دفعه یه سری نشونه رو …

زندگی در گذرِ این دو هفته

زندگی

سلام باز هم دلم می‌خواد بنویسم. چندتا چیز هستن که باید ثبت بشن. یه حس دوست‌داشتنی نسبت به وبلاگم دارم و دوست دارم همینجا خیلی چیزها رو ثبت کنم. نوروز و تعطیلاتش گذشت. امیدوارم خوب گذشته باشه واسه تو. برای من پر از ماجرا بود! هم خوب، هم بد. بیشترش خوب بود البته. از سفرهای …

ابتلاء، نشیب، امتحان، رنج یا هر چی :|

رنج

پستی نوشتم با رعایت کلی موارد. کمال‌گرایی هم اذیتم کرد، ولی نوشتم. پستش که کردم، دیدم نه. الان جایش نیست. نباید حالا منتشر شود. رفت به پیش‌نویس‌ها. خسته‌ام. شاید نوشتنِ در اینجا راه خوبی برای بهترشدن حالم نباشد. ولی کیبورد دم دستم است؛ پس می‌نویسم. این وبلاگ برای من شده مرجع رنج‌هایم. آخر سال ۹۶ …

آشنایی با طاها – رفیق سحرخیز جدیدم :)

سحرخیزی و پیداکردن دوستان جدید :)

از شعبانعلی شروع شد و این پستش. بعد هم سایت لیلا و این پستش! ایدۀ من به مرحلۀ اجرا رسید که اینجا در موردش مفصلاً نوشته‌ام. بعد هم استوری‌کردن بهداد مبینی و اضافه‌شدن چند فالوور و دوست جدید به پیج جدیدم در اینستاگرام. [ببخشید که کلی لینک دادم! حتماً خوانده‌ایدشان. اگر هم نه، می‌توانید زیاد …

دور همی و یک درس

دیشب خونۀ عمه‌اینا بودیم. دفترچه‌هام رو برداشتم و به یکی از اتاق‌های خالی خونه رفتم تا درس متمم رو که بدخط در یک دفترچۀ دیگه نوشته بودم، وارد دفترچۀ اصلیم کنم. یه دفعه شوهرعمه‌ها اومدن و گفتن که “دور همی” ببینیم! تلویزیون در همون اتاق بود :) خب منم صدای آهنگم رو کم کردم و …

وصل‌شدن قطعات پازل زندگی

این حجم از اتفاقات مهم و جالب را نمی‌دانم چطور در این پست بگنجانم! این روزها بستری از خیر و خوبی شده‌اند و من آن‌قدر خوشحالم که وصفش نتوان کرد! یاد همان Connecting the dots استیو جابز در آن سخنرانی زیبایش در استنفورد میفتم. نقاطی که وصل‌شدنشان حس بودن در یک سناریوی ازپیش‌تعیین‌شده را به …