دلم لَک زده برای آن آرامش…

مصطفی قائمی

گاهی وقتش می‌رسد دیگر سرت را آرام بر بالینت بگذاری و غرقِ خواب شوی. آن‌قدر آرام که دیگر هیچ خبری از اطرافت نداشته باشی. آرامِ آرام…

در رؤیاهایت پرواز کنی، پرهایت را باز کنی و آسوده‌خاطر با وزش باد تو همان بالا بمانی. حتی نیازی نباشد به تکان‌دادن بالت!

دلم لَک زده برای همچون روزی. در کلّ عمرم فقط یک‌بار یادم است که این حس را تجربه کرده‌ام.

و در تلاشم که آن حس را برای خودم کنم. آن حس بیاید و بنشیند در کنار من. و من در آغوش بکشمش…

آرامِ آرام.

بیاید و بنشیند دیگر نرود. می‌شود؟
بیاید و بماند.

دلم لَک زده.

می‌دانی!؟
بحثِ همان یُسری‌ست که خدای مهربان، گفته بعد از عُسر نصیب‌مان خواهد شد.
آن روز را با تمام وجود می‌طلبم.

برای آمدنِ آن روز از تمامِ آن‌چه داشته‌ام تا کنون مایه گذاشته‌ام و می‌دانم که خدا هم می‌بیند این تلاشِ من را و روزی یُسر نوبتِ من هم می‌شود.

البته که می‌ترسم.
البته که قدم‌گذاشتن در راهی تاریک و پرپیچ‌وخم، ترسناک است و گاهی هجومِ افکارِ ترسان از آن تاریکی سرم را تا مرز انفجار می‌کشانند، ولی انتخاب کرده‌ام که هیچ‌وقت مسیرِ درست را به خاطر سخت‌بودنش کنار نگذارم.

امیدوارم؛
به رحمتش، به مهربانی‌اش، به مغفرتش.

می‌دانم که به من رحم خواهد کرد و خطاهایم را خواهد پوشاند و من را در دریای بخشش‌اش آرامش خواهد بخشید.

منتظر آن روز هستم و مدت‌هاست که فرازونشیب‌های سختی را در حالِ چشیدنم.
ایمان دارم.

می‌دانی؟!
همین “ایمان دارم” را هم که می‌گویم، در دلم آشوبی برپا می‌شود و در سرم فریادی بلند… که اگر نشود چه!؟ اگر اشتباه کنی چه!؟ اگر چشمانت را بسته باشی و متوجه نباشی چه!؟

یادم است گفت که: من انتخاب کرده‌ام که اگر می‌خواهم اشتباه کنم، اینجا اشتباه کنم.

من نیز حالا که این جمله یادم آمد، آرام‌ترم…

مگر آمده‌ایم که خطا نکنیم!؟ مگر می‌توانیم خطا نکنیم!؟

نمی‌شود عزیزکم. نمی‌شود.
آمده‌ایم در مسیر رشد پیش برویم. شاید به بهای جانمان. یا هر چه که داریم.

من نیز ثابت‌قدم می‌مانم و دست در دستت پیش می‌روم.

خدا که هست. چرا باید آرام نباشیم.

ألیسَ اللهُ بکافٍ عبدَه!؟

به خدا قسم که کافی‌ست…

دلت را خانه‌اش کن، مصفاکردنش با خودش :)

بسپار به خودش.

و آرام و محکم قدم بردار.

هست تا آرام باشی. هست تا قلبت مطمئن شود. هست که عاشقش باشی.

در مسیری که گفته قدم بردار تا پروبالِ مهرش را برایت بگسترد.

و اوج بگیر.

آری.

دلم لَک زده که دوباره آن حس را تجربه کنم. آرام‌ترین حالتِ ممکنم را. همان حالی را که لبخندزنان، بدون هیچ دغدغه‌ای، به خواب بروم…

منتظرش می‌مانم.

منتظرت می‌مانم.

بیا.

دیدگاه ها

  1. در راه

    سلام
    چقدر خوب است
    چقدر خوب است کسی باشدودغدغه هایش از جنس خودت باشد.
    تا تو با خواندنش ارام شوی ارام شوی که تنها نیستی
    تنها نیستی میان این همه سوال، میدانی دکتر من هم تجربه کردم همان یکروز را همان یک روز که دلم لک زده برای تک تک ثانیه هایش تک تک لحظه هایش
    همان یک روز که رفت وهیچ وقت برنگشت.

    چقدر، میترسم که شاید هیچ وقت برنگردد، هیچ وقت
    ولی وقتی خواندم نوشته هایت را ارام شدم نمیدانم چرا ؟
    انگار نشانی دارد از ان روز

    ممنونم دکتر بابت اینکه مینویسی

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام جناب در راه…
      منم الان بغض آمد سراغم.
      اما امیدوارم…

      خدا هست. امید هم هست.
      زندگی می‌کنیم و یک روز می‌رسیم به آن روز خوب…

      دعایم کن :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *