من و ننوشتن‌هایم برایت :(

قاب عکس فروشی های انقلاب

می‌دانی چند وقت است می‌خواهم برایت بنویسم؟ می‌دانی حالا هم که آمده‌ام با بغض آمده‌ام؟ می‌دانی چقدر دلم زودبه‌زود برایت تنگ می‌شود؟ می‌دانی مصطفایی منتظر، همیشه در درونم نشسته و منتظر روزهای قشنگی‌ست که قرار است بسازیم؟ می‌دانی؟

شاید چند وقتی‌ست جورِ دیگری شده‌ام. نمی‌دانم. گرچه می‌دانم تو مثل همیشه منطقی هستی و همین الان، در دلت می‌گویی: “خب همه‌مون تغییر می‌کنیم. توی سنِّ تغییریم اصن.” و موقع گفتنَش، مثل همیشه، امید در چهره‌ات موج می‌زند.

اما هر جوری هم که بشوم، هر طوری هم که بشوم، می‌دانم که دوست‌داشتنت صراط مستقیم است.
و باز می‌دانم که الان در دلت می‌گویی: “اغراق نکن دیگه!” و موقع گفتنش، لبخندِ ریزی در گوشۀ لبت نقش می‌بندد که من با فکرکردن به آن هم حتی، لبخند می‌زنم.

می‌دانی؟
من بارها و بارها، در طولِ روز، عاشقت می‌شوم. یا اگر بخواهم بیشتر و بهتر بگویم، در طول روز، بارها عاشق‌ترت می‌شوم.
دستم به نوشتن فکر می‌کند و فکرم دوان‌دوان دنبالِ لغت‌های شخیصی می‌گردد که در شأن متنِ مخصوصِ تو باشند.
اما هنوز منتظرم…
منتظرِ روزهایی‌ام که آن‌قدر بزرگ شده باشم تا این کارهایِ روزمرۀ دست‌وپاگیر پابندِ من نشوند این‌همه.
و برنامۀ درستی داشته باشم تا همچون کارهای مهمی را از دست ندهم.

تو نمی‌دانی که چه کلماتی آمدند و نشستند و اختلاطی کردند و من اما، آداب مهمان‌نوازی‌شان را بلد نبودم و کمی با دلخوری رفتند.
و چه متن‌هایی که باید می‌نوشتم و ننوشتم. یا موقعیتش نبود، یا من عرضه‌اش را نداشتم.

اما دوست دارم.
دوست دارم غرق شدن در عشق را…

حالِ خوبی دارد.
حالِ خوبی دارد گوش دادن به شعری از حافظ؛ وقتی شجریان، حالا پدر یا پسر، و حتی نامجو می‌خوانَدَش…
حالِ خوبی دارد موسیقیِ لایتی را روی ریپیت بگذارم و ذهنم را رها کنم و تا در خیالم با خیالت گم شود :)

حالِ خوبی دارد در انتهای یک روزِ سنگین، دستانم را روی کیبورد رها کنم و با همان نوع موسیقی، بیایم و برایت بنویسم.

اصلاً نمی‌دانم این خطوط قصدِ انتشار دارند یا نه.

اما می‌نویسم.

نوشتن را دوست دارم.
نوشتن را خیلی دوست دارم. بلکه خیییلی :)
مثلِ خودت.

راستی!
خوشحالم برایت.
همین. بدونِ جزئیات :)

نوشتن را دوست دارم و خوشحالم که می‌نویسیم…

و خب.
روزهای خوب ایز کامینگ.
آی نو دَت.

توکل به خدا :)

و ببخشید بابت همۀ ننوشتن‌هام.

دیدگاه ها

  1. علی خواجه حیدری

    نمیدونم بگم خدا لعنتت کنه یا خدا خیرت بده
    آشنا شدن با تو ، مصادف شد با دور شدن من از عشق
    من هم دوست دارم “غرق شدن در عشق را”
    اما ظاهرا شنا بلد بودن توی دریای عشق بهتره
    چون هر غریقی رو هم دریا بعد از غرق شدن پس میزنه و به گوشه ای از ساحل پرت میکنه
    اما کسی که شنا بلده میتونه توی اعماق دریای عشق سیر کنه و لذت ببره و همچنان همه چی خوب باشه
    حس میکنم ما غریقان پس زده شده از دریای عشقیم
    بیا شنا یاد بگیریم :)

    1. نویسنده
      پست
  2. کیمیا

    سلام اقای دکتر .یه سوال داشتم من میخواستم کار پاره وقت انجام بدم.بین دستیاری دندانپزشکی ،ایمپلنتولوژیست و ارتودنتیست کدوم با توجه اینکه من دانشجو هستم و درامد و سختی کار برام مهمه رو توصیه می کنید؟؟؟ممنون از توجهتون

    1. نویسنده
      پست
    1. نویسنده
      پست
  3. زینب

    همیشه همیشه همیشه بعد از خوندن متن هاتون میگم کاش منم دل و جرأتشو داشتم که رها بنویسم..
    بهتون تبریک میگم بابت این موهبت

    1. نویسنده
      پست
  4. فائزه

    سلام دکتر قائمی عزیز
    ممنون میشم اگه پیشنهادی برای فاصله زمانی الان تا اومدن جوابای کنکور دارین بگین😊
    و یه سوال؟
    من اولویت اولم فیزیوتراپی
    چون فیزیو دانشگاه ازاد نداره
    برای انتخاب دوم بین دندون و دارو مردد هستم
    هوااااارتا هم تحقیق کردمااا
    بازم دوس دارم نظر شما رو بدونم البته اگر فرصت کردین😊🌹😊

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام
      خب پیشنهادم خوندنِ کتابه. و سایت متمم.
      کتابِ کیمیاگر مثلا.

      هر کدوم رو که بیشتر دوست دارید :)

  5. Lonely girl

    من از عالم و آدم بریدم…هیچکس دوستم نداره و نمیخوادم…خانوات ازم بدشون میاد…از کل دنیا پناه میارم ب صفحه آدم هایی ک امیدوارن ک خانوادشون دوستشون داره و خوش حالن…شبا تصور میکنم ک کسایی هستن منو دوست داشته باشن و براشون ارزش داشته باشم…شاید اینجا جای گفتن این حرفا نباشه ولی تنها جایی بود ک دیدم جواب نظرات رو میدن…شاید تسکینی باشه برای من تنها:)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *