آرشیو برچسب ها: امید

از این جنگ هم خواهیم گذشت… | برای پارسا هوپفول :)

جنگ انتهای سال ۱۴۰۴

با هزار بدبختی وصل شدم و سومین اینترنتی که در دسترسم بود جواب داد و این صفحه به‌زور بالا آمد. ساعت ۱:۱۴ دقیقهٔ بعد از نیمه‌شب است. حدوداً ۲۶ ساعت قبل از ساعتی که منتظریم ببینیم رئیس‌جمهور یک کشور دیگر در هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر چه آشی برای ما پخته. شاید این آخرین کلماتی باشد که …

مصطفی‌قائمیِ مثل همیشه امیدوار!

مصطفی قائمی

توی این روزهایی که توشیم، شاید بیشترین اتفاقی که برامون ممکنه بیفته، فراموش‌کردنِ خودمونه. این‌که یادمون نیاد کی‌ایم و کجاییم و داریم کجا می‌ریم و کجا می‌خواستیم بریم و کجا باید می‌رفتیم. و این خیلی بده. یعنی شاید بدترین اتفاقی باشه که باهاش مواجهیم. منم مستثنی نیستم. یادم می‌ره خودم رو. یادم می‌ره چی‌ها دوست …

در باب امید

مصطفی قائمی

می‌دانی چرا این‌جایم!؟ آن‌هم بعد از مدت‌ها ننوشتن و رکود و سستی… شاید بتوانی حدس بزنی. چون دلم لک زده برای نوشتن و بعد از گذر از تمام تجربه‌هایی که در ماه‌های گذشته چشیدم‌شان، فهمیده‌ام چیزی جز علایقم نمی‌تواند زنده نگهم دارد. شاید فکر کنی اغراق می‌کنم، اما اگر دست من بود، لحظه‌لحظۀ زندگیِ خودم …

از ۲۶ سال و ۸ ماه و ۱۳ روزگی‌ام می‌نویسم…

مصطفی قائمی | مهدی خادمیان | علیرضا صالحی | یعد از شیفت شب کلینیک سینای قم!

بارها و بارها که برگشته‌ام و خواسته‌ام که ریشۀ تمام اتفاق‌های مثبت و خاص و ارزشمندِ زندگی‌ام را پیدا کنم، که رسیده‌ام به وبلاگم و نوشتن و این‌جا. که این‌جا آرزوی تحقق‌یافتۀ سال‌های اول نوجوانی‌ام است؛ آن روزها که دوست داشتم بلاگر باشم و از کپی-پیستِ جاهای دیگر و ساخت هزاران (!) وبلاگ در بلاگفا …

انتخابِ خوبِ من

بجنگ...

از اولِ شب دوست دارم بنویسم. ولی نمی‌دانستم چی. صرفاً دوست داشتم. کمی که گذشت، دمِ درِ خوابگاه بودم و منتظرِ رسیدنِ پیک‌موتوریِ غذا، با زیرشلواری و گرم‌کن، که رفتم آن‌یکی اکانتِ اینستاگرامم. و چیز شد. در حینِ این‌که چیزی در درونم مردد مانده بود بینِ گریه و شوق، با موتورسوار شوخیِ ریزی کردم و …

و من باز هم از امید می‌گم؛ مثل همیشه.

آسمان آبی من

از ماشینش که پیاده شدم، گفت معجزۀ خدا بود اومدنت :) آخه می‌دونی!؟ ماه‌ها بود ندیده بودمش، این‌بار که زنگ زد بهم و رفتم دیدنش، کلی تغییر کرده بود. فهمیدم سیگار می‌کشه. البته هنوز به قول خودش تفریحی می‌زنه. و خب اول راه بود. یعنی من هر کدوم از هم‌کلاسی‌هام رو می‌فهمیدم سیگاری شده قبول …

از توانستن می‌نویسم

روزنه‌های امید

آقای معلم می‌گوید: «هر انسانی که در اطرافت می‌بینی، از چیزی می‌ترسد، به چیزی عشق می‌ورزد، و چیزی را از دست داده است…» [از چیزی هم رنج می‌برد…] البته مورد آخر را خودم اضافه کردم. این را از همۀ آدم‌هایی که تا امروز دیده‌ام و حرف‌هایشان را شنیده‌ام و گاهی من را مَحرم اسرارشان دانسته‌اند …

در حرکت باش

روزهای ابری

حتماً تو هم این دست روزها را تجربه کرده‌ای. روزهایی که خوابیدن و فکرنکردن را بر حرکت ترجیح می‌دهی. انگیزه‌هایت را نمی‌یابی. حجم کارهای مانده نیز روی دوشت حسابی سنگینی می‌کند. تجربه کرده‌ام که این روزها به صورت دوره‌ای سروکله‌شان پیدا می‌شود. می‌آیند، چند روزی اذیت می‌کنند و اگر کمی قوی باشیم، در انتها تسلیم …