آرشیو برچسب ها: عشق

گذرِ زمان

گذرِ زمان

این گذرِ زمان از ما چه می‌سازد؟ به کجا می‌بَردمان؟ با دل و ذهن و عقل و مسیر و هدف و رؤیاهایمان چه می‌کند؟ بزرگ‌مان می‌کند؟ یا حقیر؟ خوشحال‌مان می‌کند؟ یا غمین؟ توخالی‌مان می‌کند؟ یا عمیق؟ هان؟ تو بگو. تویی که سال‌های سالْ زندگی‌ات – نه با تمامِ جزئیات، بل با تمامِ کلیات‌ش – را در …

من و ننوشتن‌هایم برایت :(

قاب عکس فروشی های انقلاب

می‌دانی چند وقت است می‌خواهم برایت بنویسم؟ می‌دانی حالا هم که آمده‌ام با بغض آمده‌ام؟ می‌دانی چقدر دلم زودبه‌زود برایت تنگ می‌شود؟ می‌دانی مصطفایی منتظر، همیشه در درونم نشسته و منتظر روزهای قشنگی‌ست که قرار است بسازیم؟ می‌دانی؟ شاید چند وقتی‌ست جورِ دیگری شده‌ام. نمی‌دانم. گرچه می‌دانم تو مثل همیشه منطقی هستی و همین الان، …

آدم‌ها گاهی خودشان را گم می‌کنند

گم

آدم‌ها گاهی خودشان را گم می‌کنند. نمی‌دانند کجای این دنیا بودند و به کجا می‌رفتند. به هر دری می‌زنند که فرار کنند از این احساسِ بی جا و مکانی. گاهی درهای اشتباهی را می‌زنند. گاهی راه‌های اشتباهی را می‌روند. بعدش ممکن است آن در به سیاهی باز شود و آن راه به تباهی ختم شوند. …

دنبال‌کردن رؤیاها برایت هزینه دارد…

رؤیاها

آری. دنبال‌کردن رؤیاها برایت هزینه دارد؛ هزینه‌هایی بس سنگین. اسمش زیباست: رؤیاها و دنبال‌کردن. اما برایت هزینه‌های سنگینی خواهد داشت. فکر نکن که عزمت را جزم می‌کنی برای رسیدن به خواسته‌هایت و مسیر به تو می‌گوید: بفررررما! نه. از این خبرها نیست که نیست. دردها خواهی کشید. از کسانی درد به سمتت شعله‌ور می‌شود که …

یادت

عشق

حسش آمد! یک‌دفعه! می‌دانی که!؟ من این‌طورم. حسش یک‌دفعه می‌آید که بنویسم و اگر کلیدهای کیبورد را دمِ دستم بیابم تمامِ تلاشم را می‌کنم ذهنم را خالی کنم در این‌جا؛ همین کادرِ کوچکِ همیشگی که سال‌های سال است همدمِ من است. آمدم برای تو بنویسم. اشک در چشمانم است. معلوم است که شدیداً احساساتی شده‌ام. …

یاد گرفته‌ام…

یاد گرفته‌ام

مدت‌هاست که در این‌جا ننوشته‌ام. در صفحۀ اول منظورم است. اما بارها در لابه‌لای مطالبِ قدیمِ این خانۀ کوچکم نوشته‌ام و رهایشان کرده‌ام تا شاید روزی نشانِ فرزندانم بدهم‌شان و بگویم و تعریف کنم برایشان از روزهایی که بر من گذشته؛ چه خوب و چه ناخوب! حالا، در تنهاییِ ساعت ۳:۵۹ دقیقۀ بامدادِ سومِ اردیبهشتِ …

دل‌نوشته‌ای جامانده

آسمان آبی

مدت‌هاست ننوشته‌ام. این‌بار اما با خودم گفتم منتظرِ حس‌وحالِ نوشتن نمی‌مانم و می‌آیم و خودم را می‌گذارم مقابل کیبورد و صفحۀ لپ‌تاپ و موزیکِ دوست‌داشتنی‌ام را پلی می‌کنم و می‌نویسم. می‌نویسم تا بیاید. تا آن‌چه در دلم مدت‌هاست مانده. خودش می‌آید. بارها تجربه‌اش را داشته‌ام. آری. امید. شاید بهترین چیزی که می‌توانم از آن بنویسم …

زخم

زخم

اما زخم‌هایی هستند که حتی اگر خوب هم شوند جای‌شان می‌ماند؛ برای همیشه. حتی اگر بهترین داروها را مصرفی کنی، حتی اگر یک عمر هم بگذرد. حتی یک‌بار از ازل برویم به سمتِ ابد. می‌مانند. تا برای همیشه یادآوری کنند به ما که چه روزهایی داشتیم و کِه بودیم. و اما خوبی‌شان این است که …

که یادم نرودشان

دماوند از بالای ابرها

آمدم که بعد از مدت‌ها بنویسم. ساعت از ۴ صبح هم گذشته. اما چیزی در درونم من را به سمتِ نوشتن می‌کِشاند. اصلاً هم نمی‌دانم چه قرار است نوشته شود. انگار که دستِ من نیستند دستان و انگشتانم! و می‌نویسم و پیش می‌روم… خب شاید در ابتدا بد نباشد که به صورتِ نقطه‌ای اشاره کنم …