باید که یک روز صبح…

صبح و تازگی

باید که یک روز صبح، قطعاً و جداً، جدار سخت و سیمانی روحم را بتراشم، بیرحمانه و با یکدندگی، و بار دیگر -و شاید برای نخستین‌بار- روحی بسازم به نرمیِ پَرِ کاکایی‌های دریای شمال، به نرمیِ روحِ یک کودک گیلک، به نرمیِ مهِ ملایمِ جنگل‌های مازندران، به نرمیِ نسیمِ دشت‌هایِ پهناورِ ترکمن‌صحرا، و به نرمیِ نگاه یک عاشق به معشوق…

و آنگاه، فرصتِ نوسازیِ خویشتن را به تو که در جستجوی این فرصت، عمری را گذرانیده‌یی، بسپارم.

من باید، باید، باید که یک روز صبح چنین کنم.

حتی اگر آن روز، روز مرگم باشد.


از کتاب «چهل نامۀ کوتاه به همسرم»
از نادر ابراهیمی

کتاب «چهل نامۀ کوتاه به همسرم» از نادر ابراهیمی

دیدگاه ها

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام روژان‌خانم
      متشکرم.
      گوشیم که اس‌هشته.
      ولی هر اس‌هشتی هم نمی‌تونه از این عکس‌ها بگیره ها! [با لحن شوخی :)]

    1. نویسنده
      پست

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *