نوشتم که… تاریکی.

امید

آره. باید برسی تو هم. باید بری تو دلِ تاریکی‌ها. تا مدفون نشی زیر سیاهی‌ها، نور رو پیدا نمی‌کنی.
باید تموم شی تا شروع شی!
باید له شی تا ساخته شی.
باید بمیری تا زنده شی.

می‌دونی چی می‌گم؟!

منم اینا رو شنیدم و خوندم. ولی حس می‌کنم لمس هم کردم.
با دو تا چشمام تاریکیِ مطلق رو دیدم.
می‌تونم قسم بخورم که دیدم!
آره.

پست قبلی رو واسه همین نوشتم.
وقتی تاریک شد همه‌جا، دیدم که عه!
اینی که یه عده افسرده و دپرس یه جا میفتن و نایی برای حرکت ندارن، واقعیه!
همیشه فکر می‌کردم اینا دارن ادا درمیارن!
یا این‌که ناتوانن.
ضعیفن.
بدبختن.

ولی خودم همون‌جوری شدم.
من! با اون همه ادعا! البته ادعا در برابرِ همون عده‌ای که بهشون می‌گفتم بدبخت.

دیدم که…
بععععله!

مثل این‌که مثل خر تو گل موندیم که!

چه کنیم؟ و چه نکنیم؟
و اینا…

خلاصه بگم که سیاه بود.
همه‌جا و همه‌چی.

سیاهِ سیاهِ سیاه.
تاریکِ تاریکِ تاریک.
دریغ از یک روزنۀ امید :)

شده بودم یه بدبختِ به تمام‌معنا.
از همون‌هایی که متنفر بودم ازشون. از فازشون. از خودشون.
و تا می‌تونستم دور می‌شدم ازشون. دورشون می‌کردم از خودم.

ولی الان یاد یه حدیث افتادم که می‌گفت اگر کسی رو سرزنش کنی به خاطر کاری، یقیناً خودت یه روز انجام می‌دی همون کارو!

همین شده بود انگار!
من؛ یه شکست‌خوردۀ لِه.

و منزجر از خودم و از شرایطی که راهی برای بُرون‌رفت ازش نداشتم.

حالا چه گذشت بر من بماند.

ولی خب.
چی شد!؟
ادامۀ داستان!؟

هیچی دیگه.
معلوم نیست!؟
اومدم اینجا و دارم می‌نویسم.

می‌نویسم تا بمونه.
بمونه تا شاید یه روز، یکی، یه بدبختی عینِ خودم، بیاد و بخونه اینا رو.
و بدونه که تنها نیست.
بدونه که یکی دیگه هم کشیده این روزها رو.
یکی دیگه هم له شده.
یکی دیگه هم غرق شده تو تاریکی‌ها.

و خب.
بدونه که امید هست.
همیشه هست.

وقتی غرقِ تاریکی بودم، روزنۀ امید که سهل بود، هیچی رو نمی‌دیدم.
هیچی نمی‌فهمیدم.

ولی صبر.
ولی خودِ خدا مگه نگفته بعد از عُسر، یُسر منتظرمونه؟

خب منم افتادم به پاش و گفتم که مگه نگفتی!؟
مگه خودت نگفتی!؟

خب گفت آره.
ولی وایسا!

وایسادم.


می‌دونی!؟
یک عالمه حرف دارم، ولی تا می‌رسه به ذهنم، قبل از تموم‌شدنِ خط قبل، می‌پره!
ولی سعیمو می‌کنم.


صبر کردم.

آره.
راهش همینه.
و همین بود.

صبر کردم تا بتونم ببینم.
بتونم نور رو ببینم.
و امیدوار بودم به این که از اونایی نباشم که ختمَ الله علی قلوبم شدن.

آره.
راهش همینه.
صبر کردم و دیدم نور رو.

کجا بود!؟

تو دلِ تاریکی.
دقیقاً انتهاش.
تهِ تهش.

نوشتم که:

You have to feel the DARKNESS in your bones to find the LIGHT.

آره.
باید غرق بشی تا پیداش کنی.
مثل همون آیۀ قرآن که می‌گه: وقتی توی دریا طوفان به سمتشون می‌ره، دل‌هاشون به سمت خدا رو میاره و از اون طلب کمک می‌کنه.
باید همون‌طوری بشی.

البته نه این‌که نجات که دادن‌مون، طغیان کنیم.
این نباشه.
این درست نیست.

نور رو که دیدم، حالا درسته کوچولو بود، ولی در حد خودم بود، در حد توانم یه نوری دیدم، و بعدش، هر کی رو که می‌دیدم و تا حدودی می‌شناختمش، سعی می‌کردم فکر کنم به این‌که: این کجا تاریکی رو دیده؟ اصلاً دیده؟ اصلاً همه می‌بینن مگه؟

جوری شده بود که تاریکی‌های مطلقِ زندگیِ اون‌هایی که بهم نزدیک بودن رو درآورده بودم. فهمیدم که اونایی که الان قوی‌ان، یه روزی تاریکیِ مطلق رو لمس کردن.
اونا هستن که الان می‌شه روشون حساب کرد. حتی می‌شه بهشون حسودی کرد!

آره.
و با خودم می‌گفتم: چقد کوچیکن اونایی که تاریکی رو ندیدن.
چقدر حقیرن.

و حس می‌کنم هر کسی تو زندگیش یه بار غرق می‌شه.
خیلی واقعی.
و اون‌جا و در اون برهه‌اس که مهم‌ترین انتخابِ زندگی‌ش رو انجام می‌ده؛ این‌که:

“من‌خوبه” باشم!؟ یا “من‌بده”!؟

اگه درست انتخاب کنه مسیرِ سختی رو انتخاب کرده. چون فهمیدم که مسیرهای درست، همون سختا هستن.

و می‌خوام بنویسم که بمونه.
برای همون بدبختایی که قرار نیست بدبخت بمونن.
قراره نور رو پیدا کنن، درس رو بگیرن، و برن مرحلۀ بعد.

برای اونایی که، هر چند کَمَن، ولی میان اینجا و دنبال امید می‌گردن.
می‌دونی!؟
دوست دارم بگم تا زمانی که من زنده‌ام، این وبلاگ زنده می‌مونه.
زندگیِ من چند سالی می‌شه که اینجا هم جریان داره. و تا هستم، اینم هست.
شاید اولین دلیلش اینه که خودم دوسش دارم. و دومیش دوستایی که اومدن اینجا و یه لبخندِ کوچیک زدن و رفتن، یکم حالشون بهتر شده و رفتن. شاید جوابِ سؤالشون رو گرفتن و رفتن. و من دوسشون دارم.

و دوست دارم بگم که:
هی رفیق!
کی دیده شب بمونه!؟
قول می‌دم نمی‌مونه.
اصلاً من کی‌اَم!؟ خدا خودش گفته.
شب هیچ‌وقت نمونده و نمی‌مونه.

شب جاش رو به صبح می‌ده؛ البته به وقتش.
وقتش هم زمانیه که تو نور رو پیدا کردی.

پس کم نیار.
طاقت بیار.
بمون پای عهدت؛ همونی که یه زمانی، توی یه دنیای دیگه شاید اَزَمون گرفتن. همونی که تو قرآن اومده.
بمون و صبر کن؛ که صبر به منزلۀ سر برای ایمانه. صبر نداشته باشی باختی. مُردی. تموم شدی.
صبر کن.
حداقلش اینه که قوی می‌شی. بدت میاد قوی بشی!؟
صبر کن.

خدا هست.
شب هم نمی‌مونه.

یه دوستِ جدید بهم گفت: من الان اگه بهم بگن انتخاب کن مسیر زندگیت رو، همینی رو انتخاب می‌کنم که تا الان اومدم.
کِی اینو بهم گفت!؟ وقتی که از شکست‌های خیلی خیلی عمیقش در زندگی برام تعریف کرد.
گفت الان به یه آرامش عمیق رسیدم. وقتی تمام این سختی‌ها رو طی کردم یاد گرفتم که چجوری آروم باشم در کنار خدای خودم.

شاید ما هم باید همینجوری باشیم. یا بشیم.
کی می‌دونه!؟


اتفاقی دیدم سجاد تو بایوی پیجِ اینستاش همون جملۀ پست قبلی رو گذاشته، دلم خواست بنویسم برای سجادهایی از جنس خودم.
برای اونایی که قراره یه بار تاریکی رو تو زندگی‌شون به معنای واقعی تجربه کنن یا شاید کردن.


آره خلاصه.

خدا هست.
و تو تنها نیستی.
پاشو.
بجنگ.
قوی باش.
صبر داشته باش.
که…

سحر نزدیکه.

پی‌نوشت ۱: متن رو خیلی تند نوشتم. ببخشید که خیلی درهم و برهمه. خواستم هر چی دارم رو خالی کنم اینجا.

پی‌نوشت ۲: الان به ذهنم رسید که بد نیست برای اون تاریکی یه اسم دیگه هم بگم: عدم. اون تهِ تهِ بدبختیا، عدمه انگار. ولی فِیکه! چون همه‌جا خدا هست :)

دیدگاه ها

  1. سجاد

    خیلی خوب شد که این متنو خوندم
    یه احساس خوبی میده خوندن متنات بهم
    شاید بخاطر اینه که بی الایشه شاید
    نظر منه
    واقعا خیلی افتخار میکنم که شما و این سایتو پیدا کردم و دارمشون
    هرچند خودم الان تو اون تاریکی گیر افتاده ام و دست وپا میزنم اما مطمئنم که مصطفی قائمی میتونه !
    مرسی ازت مینویسی :)

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام سجادجان

      لطف داری.
      ممنونم ازت :)

      همه می‌تونن از تاریکی‌ها خرج بشن. فقط باید ایمان داشته باشن.
      به قول استیو جابز، ایمان به یه چیزی! هرچی!
      ولی چه بهتر که اون ایمان یه ایمانِ ارزشمند باشه.

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      تاریکیه، میشه بدترین تجربه‌ای که داشتی.
      وقتی که هیچ امیدی نیست. هیچ راهی نیست.
      و تو میمونی و خدا.
      همین.

  2. مریم مهدی زاده

    متناتون حس خوبی به ادم میده! و اینکه به قول کامنت بالا: مصطفی قائمی میتونه! اگه نمیتونست توش گیر نمیوفتاد! و همین

    1. نویسنده
      پست
    1. نویسنده
      پست
  3. علیرضا عاشوری

    نمی خوای اینجوری بشه … اصلا این شرایط رو نمیخواستی … اما وقتی برمیگردی عقب میبینی همش برمیگرده به تصمیمات خودت … یه جا یه تصمیم اشتباه … میخواستی بهترین باشی و کار بزرگه رو انجام بدی ولی پیر کردی تو باتلاق … فکرشم نمیکردی اینجوری بشه … من همین الان از اعماق تاریک ترین سیاهچاله زندگی براتون مینویسم … حالا سه راه مونده برام فقط سه راه … دو راه دست خودمه یه راه دست خودش … دو مسیر دست من اولی خاکستری و دومی سیاه محضه … اما مسیری که اون میتونه به روم باز کنه روشن ترین مسیر خواهد بود !!!

    التماس دعا

    1. نویسنده
      پست
  4. میم زارعی

    آره..
    همه لااقل یه بار غرق شدن تو سیاهی مطلق
    بعضیا غرق‌تر از غرق حتی..
    منم لمسش کردم . تا ته مغزِ استخونام
    حتی چند روز
    حتی چند بار برگشتن و دوباره مردن
    ولی الآن..میگم که می‌ارزه به برگشتن و بزرگ‌شدنِ بعدش. به آرامشِ بعدش!

    چقدر حقه اون جمله آخرتون! احساس می‌کنی واقعا رفتی توی دلِ عدم.نیستی. ولی خب فیکه. خیلیم فیکه!
    خدا همه‌جا هست.

    روزای مهمی رو یادم اوردین.
    یروزی میرسه که خودتونم اینارو میخونین دوباره..و قدر خیلی چیزا رو که بعد از این تاریکی بدست اوردین، خیلی بیشتر میدونین :)

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      می‌ارزه.
      قبول دارم.
      آدم بدجور قوی می‌شه.
      ترس‌ها براش حقیر می‌شن.
      و جسارتش برای به‌پیش‌رفتن، بیشتر.

      توکل به خدا…

  5. سحر دربندی

    سلام انگار منم تو اون اوج عدمم برا دومین بار نتیجه ی کنکورم خوب نمیشه از یک طرف می گم برم دانشگاه و هر چی قبول شدم بخونم از یک طرف میگم پس علاقم چی می شه از یک طرف مشکلات مسیر ….. تو یه سیاهی مطلق بین آسمون و زمین گیر کردم . امروز با سایتتون به طور اتفاقی آشنا شدم نوشته هاتون خیلی قشنگه و حال آدمو خوب میکنه شاید بگم یه جورایی بهم آرامش داد.بهترینا رو براتون آرزومندم🌷🌷🌷

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام

      درست می‌شه…

      ممنونم از لطفتون.
      و یادتون باشه بعد از سختی، بدونِ شک، آسونیه :)

  6. شقایق

    با تک تک سلولام درک کردم که چی میگید
    من بعد این تاریکی ها رو هم دیدم
    خیلی قشنگه خیلی…

    1. نویسنده
      پست

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *