و تو خوب بمان. لطفاً.

دکتر مهدی عیسی‌آبادی - مصطفی قائمی

آری. زندگی جاری‌ست. چه بخواهی، چه نخواهی. اگر بخواهی متوقف شوی یا با جریانِ زندگی همراه نشوی، آن‌که در حالِ انجامش هستی، دیگر زندگی اسمش نیست! شاید اسمش زیستن باشد؛ نفسی برود و بیاید.

نه. نمی‌شود بگویی زندگی می‌کنم و از بَر و رویت مشخص نباشد.

زندگی جاری‌ست.

آمده‌ام بنویسم تا بتوانم در این روندِ سینوسیِ این‌روزهایم، خودم را از مینیمُمِ اکنونم بالا بکشم و به ماکسیممِ بعدی بروم.
گرچه می‌دانم فاصلۀ قله‌ها و دره‌هایم کم شده‌اند، ولی زندگی‌ست دیگر.
باید ادامه داد.
باید با جریانش وفق پیدا کرد.
جریانش چون رودخانۀ خروشانی‌ست که بعید است بتوانی بیشتر از یک‌بار خلافِ جهتش دست‌وپا بزنی. می‌بَرَدت. بی‌هوا. بی آن‌که لحظه‌ای درنگ کند تا ببیند دست‌وپازدنت برای چیست! می‌بَرَدت.

باید که زندگی کنی.
باید که ادامه دهی.

حال می‌خواهد تاریکی مطلق باشد، یا نباشد. در خوش‌خوشانِ زندگی‌ات باشی یا نه. معمولی باشی یا نباشی.

باید بروی. بدوی. تکان بخوری.

سکون بی‌معناست.
سکون نداریم.

یو هَو تو موو آن!

آری. پاشو. برخیز.

قول می‌دهم که روزهای آفتابی را جشن خواهیم گرفت.
قولِ قول.

تو فقط در این روزهای ابری نیز مسیرِ خورشید را دنبال کن.
بالاخره ابرها کنار خواهند رفت.
و چشمت روشن خواهد شد :)

به چه!؟
به هر چه.
تو فکر کن به همانی که تهِ دلم است.

فکر کن دیگر!
فکر را که از تو نگرفته‌اند.

مگر آقای معلم نگفت که:

گاه‌گاهی چشم‌هایت را ببند و پا به دنیای رؤیا بگذار.

و خوب بمان :)
خوبی همانی‌ست که در تاریکی‌ها خوب گم می‌شود. زود. زودتر از آن‌چه فکرش را بکنی.
به خودت می‌آیی و می‌بینی که ای دلِ غافل…
این “تو” دیگر آن قبلی نیست.

تو خوب بمان.
قصه، قصۀ همان امید و امیدواری‌ست.

با امید است که تو زنده خواهی ماند.

و دوباره یادم آمد آن جملاتِ آقای معلم
در مورد امید:

بارها از خود پرسیده‌ام که کدام مقدس‌تر است؟

عشق؟ ایمان یا امید؟

عاشقانه ایمان دارم که امید مقدس‌تر است.

چرا که درخت امید دیر یا زود میوه‌ی عشق و ایمان را نیز به بار می‌نشیند، اما ایمان و عشق بی امید، جز زخمی بر روح جامعه بر جا نمی‌گذارد.

امیدوار بمان.
بگو خب.

و حال، که آرام‌تر شدی و سبک‌تر، بار دیگر از تو می‌خواهم که مثل همیشه پای تمامِ اصولت بمانی.

بگذار وقتی که سر بر بالینِ مرگ گذاشتی، حسرتِ تلاش‌های نکرده‌ات را نخوری. حسرتِ کارهایی که می‌شد ولی دریغ کردی. حسرتِ اولویت‌هایی که بد طبقه‌بندی شدند. حسرتِ لبخندهایی که از سرِ منیّت دریغ‌شان کردی. حسرتِ عشق‌هایی که ابرازشان بغضی شدند سرشار از اشک. حسرتِ دوستت‌دارم‌هایی که مُردند.

دوست ندارم چیزی را از نوشته‌هایم خط بزنم یا پاک کنم.
گاهی دلِ آدم دستورِ بعضی خطوط را می‌دهد؛ که مغز جز “بله قربان” در برابرش چیزی ندارد.

آری.
حسرت بدترین چیزی‌ست که در لحظاتِ آخر گریبان‌گیرت خواهد شد.

أنّ الانسانَ لفی خسر…

درست است که ما انسان‌ها خاسریم و احتمالِ نخوردنِ حسرت خیلی کم است.
ولی…

ولی تو از آن‌هایی باش که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند.
ألا الذینَ ءامنوا و عملوا الصالحات…

بگو خب.

و در انتها از تو اراده و عزم را می‌خواهم.
قوی باش و مسیری را که از آن مطمئنی سفت و سخت طی کن.

تویی و خدایت.
ممکن است تو بمانی و خدایت.
و فکر کنی که تنهایی.

مگر نگفته که: ألیسَ الله بِکافٍ عبدَه!؟

پس کافی‌ست.

کوله‌بارت را جمع کن و

یا علی.

دیدگاه ها

  1. ملیکا

    بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند
    رونده باش
    امید هیچ معجزی ز مرده نیست
     زنده باش!
    هوشنگ ابتهاج

    پیشنهادمیکنم کاملِ این شعر رو بخونید…

    1. نویسنده
      پست
      1. ملیکا

        چون این وضعیت شما رو ب نوعی تجربه کردم و این شعر یجورایی برام کمک کننده بود مخصوصا قسمت اخرش ک میگه امید هیچ معجزی ز مرده نیست…زنده باش! گفتم شاید خوندنش بهتر باشه براتون نه ناراحت کننده…
        امیدوارم نتیجه معکوس نداده باشه و بدتر نباشه براتون

        1. نویسنده
          پست
  2. Pingback: تو نیز فرار کن! | گاه‌نوشت‌هایی برای فردا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *