تو نیز فرار کن!

فرار کن

هی می‌خواهم ننویسم، نمی‌شود! دستِ خودم نیست این میل دیگر. به نیازی اساسی برایم مبدل گشته. نیازی که اگر ارضایش نکنم ریتم زندگی‌ام دچار مشکل می‌شود و خلأی را در درونم حس می‌کنم.

آمدم که بنویسم.
موضوع‌های متفاوتی در این چند روز گذشته به ذهنم رسیده‌اند برای نوشتن و بعضی‌هایشان ول‌کن من هم نیستند. انگار تا ننویسمشان بیخیال نمی‌شوند.

پس
می‌نویسم.

می‌گفت داری فرار می‌کنی.
سفت و سخت جلویش ایستادم. با دلیل و منطق. با اطمینان‌دادن به او در این راستا که بداند من می‌دانم فکرش در مورد من چیست و مطمئنم که فرار نمی‌کنم.

گفتم من فرار نمی‌کنم.
تمام شد.
این روزها هم در حال طیّ مسیر زندگی‌ام هستم.
همان‌طور که قبلاً گفتم؛  زندگی جاری‌ست. و نمی‌شود متوقف ماند.

از آن روز یکی-دو هفته‌ای می‌گذرد و هر روز بارها حرفش به یادم می‌آید و در ذهنم مرور می‌شود که آیا من دارم فرار می‌کنم یا نه!؟

امشب بود که به احتمالی نزدیک به صددردصد رسیدم که دارم فرار می‌کنم!

فرار می‌کنم؛
ولی
باز هم می‌گویم که زندگی جاری‌ست.
و من متوقف نخواهم شد.
اصلاً از آن‌دست آدم‌ها نیستم که دورۀ سوگواری‌شان برای یک loss زیاد طول بکشد.
ولی
بله. من یک فراری‌ام!

فرار می‌کنم تا شاید همراه شوم با جریان زندگی.
فرار می‌کنم تا حالِ خوبم را حفظ کنم.
فرار می‌کنم تا شاید حال بد کمتر سراغم بیاید.

فرار می‌کنم.
ولی
نمی‌گذارم این فرار جهت حرکتم را مشخص کند.
جهتِ فرارم را من مشخص می‌کنم.
جهتِ فرارم همان جهتِ رسیدن به مقصد و هدفِ خودم است.

نمی‌گذارم سختی‌ها من را بد کنند. راهم را کج کنند. متوقفم کنند.
ولی آن‌قدر مقاومت می‌کنم تا سخت و سخت‌تر شوم.
آن‌قدر قوی که به آن تعریف امام صادق از مؤمن کمی نزدیک شوم که می‌گوید از کوه هم محکم‌تر است.

آری.
فرار می‌کنم از این حال‌های بدی که روزی نیست سراغم را نگیرند.
و این اواخر یاد گرفته‌ام رو به سوی خودش کنم و بگویم که حوّل حالنا إلی أحسنِ الحال.
و چند وقتی‌ست که سراغ خانۀ بندۀ محبوبش می‌روم؛ حضرت معصومۀ عزیز. هر شب.

فرار که بد نیست.
گاهی باید فراری بود از سکون. از تاریکی. از بدبختی.
و حالا یادم آمد که جایی خواندم خدا پشت سختی‌هاست، نه بدبختی‌ها.

و این تمامِ زورِ من است.
کاری بیش از این از دستم برنمی‌آید.

دوست دارم همه‌چیز خوب شود و خوب باشد و خوشحال و خندان باشیم،
ولی…

ولی نمی‌شود دیگر.
و من از این بیشتر نمی‌دانم چه کنم!

البته نه این که هیچ روزنی نباشد؛
که هست.

و خب ورای تمام این حرف‌ها، خدا هست.
و کافی‌ست.

خواستم بگویم که تو هم فرار کن.
نمان در سیاهی‌ها.
قطب‌نما که داری، همان سرشتت را می‌گویم، جهت قُرب را بیاب و به سمتش فرار کن.

فراری‌بودن همیشه بد نیست.

نه آن فرارِ از ترس‌هایی که آقای معلم می‌گفت.
نه.
که این فرار به نوعی تعقیبِ رؤیاهایت است. آن هم بدون ترس.

و خوب بمان.
این روزها خوبی سخت کمیاب شده.

و دوست دارم بگویم که من به تو قول می‌دهم که یک شکست‌خوردۀ موفق خواهم شد.
قول :)

وَمَن یَتَّقِ اللَّـهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا ﴿٢ وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّـهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّـهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا ﴿٣

پی‌نوشت: دیشب در حرم نشسته بودم و با حالی ناخوش رو به سویش. یک‌هو آیۀ بالا را شنیدم که کسی در کنار گوشم می‌خواند. خواند و تمام که شد من با خودم گفتم چه خوب که آن شخص این آیه را در این زمان در کنار من برای کسی دیگر خواند. و آن را به فال نیک گرفتم. کمی که گذشت، دیدم دارد می‌پرسد: «اهل عراقی؟»
بعد که نگاهش کردم و سلام دادم دیدم اصلاً کسی کنارش نبود! انگار کنارم نشسته بود تا آن آیه را برای من بخواند!
آن حال ناخوش، شدیداً خوش گردید!
با او نیز کمی حرف زدم و رفت…

دیدگاه ها

  1. مریم مهدی زاده

    سلام :)
    متنتون ک خیلی کامله :)
    یه جایی تو یه کتاب (( تکه هایی از یک کل منسجم)) درباره فرار یه چیرایی خوندم؛ ک خلاصش این بود ک میگفت از مشکلاتمون فرار نکنیم، از دردِ مشکلاتمون فرار نکنیم ! باهاش مواجه بشیم و اینکار دردناک هست اما راه درمانِ‌!
    البته نوع تعریف شما از فرار کردن ؛ یه چیز دیگه بود .
    یه جای دیگه ازین کتابه نوشته بود : گاهی تنها بودن ها بسیار شفا بخش هستند . از تنهایی ها باید استقبال کرد. تنها بودن ها فرار کردن های مارا کم میکنند و بعد مجبور میشویم با واقعیتی رو به رو شویم که در گذشته رخ داده است….
    همین ک ” نوشتید” نشون میده فرار نکردید!

    نمیدونم اصلا مشکلتون چجوریاست اقای دکتر
    ولی از ته قلب امیدوارم ک در راه حل کردنش؛ تحمل داشته باشین! هیچ‌چیز غیر قابل حلی وجود نداره! دلتون گرم یاد خدا
    البته من کوچیک تر از این حرفام بخوام به شما بزنم :)

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام خانم دکتر
      ممنونم از کامنتتون.

      آره. فراری که من نوشتم چشم‌بستن به روی حقیقت‌ها نیست؛ روبه‌روشدن باهاشون و قبول‌کردنشونه. و در ادامه، ادامۀ مسیر.

      بزرگوارید :)

  2. سحر دربندی

    شکست چیزیه که هرچی ازش فرار کنی بازم باهاش مواجه ای اما چقدر قشنگ نوشتید که :«یک شکست خورده موفق خواهم شد» شاید باید دیگه ازش فرار نکنم وباهاش مواجه شم تا به موفقیت تبدیلش کنم……..

    1. نویسنده
      پست

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *