رؤیاهات رو دنبال کن یا بمیر.

زندگی و رؤیا

دیگه وقتشه از اون چیزی بنویسم که سال‌هاست منتظرشم. نه این‌که از اولش می‌دونستم چی باید بنویسم؛ نه. ولی می‌دونستم که بالاخره یه چیزی باید بنویسم که غیرعادیه! که یه جوریه. که نوشتن در موردش سخته. مبهمه. ولی قشنگه. , پر از جذابیته.

برای خودم البته.
شاید از بیرون که نگاه کنی، قشنگ نباشه. حتی احمقانه به نظر برسه.
ولی برای خودم خوبه.
شاید به درد دوستانم هم در این بلاگ بخوره. نه مستقیماً لزوماً.

آره.
باید بنویسم از دنبال‌کردن رؤیاها…

از همون چیزی که هر کسی با هوش نرمال، یه روزی بهش فکر کرده.
حالا یا بیخیالش شده،
یا پی‌اش رو گرفته و در مسیرش قرار گرفته.

می‌دونی؟!
می‌خوام بگم که اگه یه روز به این فکر کردی که چرا اومدی به این دنیا، و به نتیجه رسیدی، باید تا تهش بری. نمی‌تونی ولش کنی. نباید ولش کنی.
باید محکم وایسی. ادامه بدی. بجنگی. و تمام زورت رو بزنی تا برسی بهش.
ممکن هم هست نرسی البته. ممکنه شکست بخوری.
ممکنه اصلاً در طول مسیر به این نتیجه برسی که مقصد رو اشتباه انتخاب کردی.
یا ممکنه برسی و بفهمی که عه! این‌جا اون‌جایی نبود که باید میومدی.

ولی باید بری.

و اگر یه روز فکر کردی به دلیلِ اومدنت به این دنیا و به نتیجه نرسیدی، باید فکر کنی. باید اون‌قدر دنبالش بُدّویی که برسی بهش. به دلیلت. و وقتی پیداش کردی، با تمام وجود برای تحققش تلاش کنی.

نمی‌دونم. شاید به نظر شعار بیاد یا هرچی.
یا به قول خیلی‌ها تو ایران از این حرف‌ها نباید زد.
یا این‌که این خزعبلات چیه!؟ زندگی‌ت رو بکن و خوش باش.

ولی من متأسفانه نمی‌تونم!
کسی هم نتونسته کاری کنه که من بتونم!
نمی‌تونم بیخیال بشم.

شاید خونده باشی اون وقتی رو که نوشتم: و من به دندان‌پزشکی علاقه‌مند می‌شوم… یا نوشتم از درهم‌شکستن تصمیم‌ها… یا نوشتم از بیخیال‌شدن‌هام…

ولی حالا وایسادم تهِ مسیر. به عقب دارم نگاه می‌کنم. به تمام کله‌شقی‌هام. به تمام سرفرودآوردن‌هام. به تمام چشم‌گفتن‌ها و نگفتن‌هام. به تمام ریسک‌ها و تغییرهام.
می‌بینم که من آدمی نیستم که بخوام سرم رو بکنم توی برف مثل خیلی‌های دیگه. مثل این‌همه آدمی که دارن تندتند می‌دواَن ولی نمی‌دونن به کجا!
کافیه بپرسی ازشون. اصلاً نمی‌دونن دارن چیکار می‌کنن. متأسفانه.

به من هم خیلی‌ها می‌گن بس کن. زندگی‌ت رو بکن. همین مسیری که اومدی عالیه.
ولی نمی‌تونم.

نوچ.
مسیرم خوبه. دوسش هم دارم تاحدودی.
ولی عاشقش نیستم.
صرفاً دوسش دارم.

نوشته بودم که به آی‌تی علاقه داشتم.
کلی گذشته از اون روزهام.
کلی گذشته از روزهایی که با شوقِ زیاد می‌رفتم درمونگاه برای دیدن کِیس‌های سختِ جدید.
کلی گذشته از روزهایی که میفتادم روی رفرنس‌ها برای خوندنِ مطالب کلینیکیِ نخونده.
کلی گذشته از روزهایی که توی ۵تا درمونگاه همزمان کار می‌کردم.
کلی گذشته از روزهایی که خوندنِ تخصص شده بود دغدغه برام.

ولی حالا من بزرگ شدم.
بیشتر خودم رو شناختم.
کلی کلنجار رفتم.
بیشتر از ۶ ساله که دارم کلنجار می‌رم.
کم خودم رو به در و دیوار نزدم توی این مدت.
کم آدم ندیدم و کم مشورت نگرفتم. چه دندون‌پزشک، چه بیرون از این حیطه.

ولی چیزی که فهمیدم و بهش ایمان دارم اینه که:
باید برم دنبال رؤیاهام.
رؤیاهایی که سال‌هاست گوشۀ ذهنم بیخیالِ من نشدن. ولی من سرکوب‌شون کردم؛ گاهی به اختیار و گاهی بالاجبار.

ولی حالا، قوی‌تر از هر زمانِ دیگه‌ای رؤیاهم رو دنبال خواهم کرد؛
چون پخته شدن حسابی.
چون واضح‌تر از قبل شدن.
و من بیشتر بلد شدم پی‌گرفتنِ مسیرِ رسیدن به اون‌ها رو.

ولی دنبال‌کردنِ رؤیاها هزینه داره.
هزینه‌های هنگفت.
می‌دونی که منظورم هزینه‌های مالی نیست. که ارزشش هیچه.
منظورم هزینه‌های سنگینی مثل تنهایی‌ست.

این‌که تقریباً همه می‌گن نمی‌شه و نمی‌تونی و خفه شو.
توهین‌های مختلفی ممکنه نصیبت بشه.
زخم‌های عمیقی ممکنه برداری.
[و کلی ناگفته که گفتن‌شون درد داره.]

ولی می‌گه شما رو باطل نیافریدیم.
دلیل داره اومدنمون.
دلیل داره بودنمون.
دلیلی داره تک‌تکِ اتفاق‌هایی که میفته برامون.
دلیل داره حتی همون زخم‌ها.

هر کسی یه رسالتی داره.
پوچ آفریده نشدیم که بیایم و برای نیازهای حیوانی تلاش کنیم و وقتی به خواب و خور و شهوت که رسیدیم برنده شده باشیم.

دلم پره!
می‌فهمی؟!

به دور و برم که نگاه می‌کنم، مخصوصاً در این فیلدی که هستم، آدم‌های زیادی رو می‌بینم که چیزی جز همون نیازهای حیوانی براشون جذاب نیست.
خیلی کم شدن افرادی که دغدغه دارن.
کم.
انگشت‌شمار.

و درست زندگی کردن در این وسط چقدر سخته…
چقدر درد داره.
چقدر همه‌چی علیهِ آدمه.
چقدر.

حالا منظورم لزوماً از رؤیا این نیست که یه رسالتِ خفن داشته باشیم همه‌مون.
گاهی بعضی‌های کافیه فقط کارشون رو درست انجام بدن. رسالتشون همینه.
گاهی هم بعضی‌ها باید بشن استیو جابز.

هر آدمی ظرفی داره. استعدادهایی داره. توانایی‌هایی داره.
به اندازۀ خودش و در حد خودش باید رشد کنه.

رشد هم همون هدفیه که علی صفایی حائری توی کتاب رشد ازش به عنوان هدف زندگی یاد می‌کنه.
یا کمال؛ که مطهری می‌گه.

رشد قشنگ‌تره به نظرم و دقیق‌تر.
این‌که ببینیم چیا در چنته داریم و بشناسیم خودمون رو.
بعد بیایم و وقت بذاریم برای رشددادنِ چیزهایی که داریم.

آره.
اومدم تا این‌همه حرفی رو که مدت‌هاست مونده بود تو دلم رو بریزم بیرون و رسماً ثبت کنم این‌جا که شروع کردم.
و زین‌پس قویاً میفتم دنبال عملی‌کردنِ همۀ اون‌چیزهایی که سال‌ها حرف زدم ازشون ولی ثمرۀ بزرگی نداشتن هنوز.

و بگم که یه دندون‌پزشک مگه نمی‌تونه رؤیا داشته باشه؟!
خیلی از آدم‌ها دارن، همونطور که خیلی از دندون‌پزشک‌ها دارن.
ولی متأسفانه نمی‌جنگن براش.
بیخیالش می‌شن.

مثل استادی که امروز باهاش صحبت می‌کردم در همین مورد.
اون هم می‌گفت یه گیک (geek) بوده بچگی‌هاش. و سیستم می‌بسته برای فک‌وفامیل.
ولی حالا شده یه متخصص جراحیِ لثه. و مدت‌هاست دور شده از دنیای کامپیوتر.
و وقتی بهش گفتم: استاد حسرت می‌خوری بعداً ها…
گفت دیگه دیر شده برام. فرصت ندارم…

من دوست ندارم حسرت بخورم.
و به هر کسی که به من می‌گه می‌خوام دندون‌پزشک بشم یا هرچی، همین رو می‌گم:
مطمئنی مسیرت رو درست انتخاب کردی؟
مطمئنی علاقه‌ت همینه؟

و هر چی هم که بگه، می‌گم برو دنبال علاقه‌ت. حرف اضافه هم نزن.
چون خودم تجربه کردم.
این به کنار، کلی آدمِ موفق هستن که سال‌هاست همین رو می‌گن.
اصلاً اون‌هایی که می‌بینیم توی یه جایی موفق شدن و بزرگیِ موفقیت‌شون با بقیه خیلی متفاوته، باید بدونیم کسانی‌ان که رفتن دنبال علاقه و استعدادشون.

***

آها.
بد نیست همینجا جواب اون دوستِ عزیز دندون‌پزشکی رو که توی یه کامنت مطالب مهمی رو نوشته بود برام بدم؛ چون مرتبطه.
کامنتش اینه:

سلام آقای دکتر. این علاقتون به دندونپزشکی از سر اجبار نیست؟ از اینکه کلا راه دیگه ای نیست؟ خانوادتون قبول میکنن آقای دکترشون همه چیز رو رها کنه پشت پا بزنه به اون همه تلاش؟!! اگه اینجوریه که خوش به حالتون.
بحث علاقه به رشته که میشه من دلم خونه. بعد این همه سال فهمیدم که تنها چیزی که من بهش علاقه دارم تحسین دیگرانه. شما حداقل می دونستین آی تی دوست دارین. من هیچ وقت نفهمیدم چه استعدادی دارم. به چی علاقه دارم. از همون بچگی درس میخوندم تا برق تحسین رو تو چشمای مادرم، معلمم و بچه های کلاس ببینم. چه زندگی پوچی!! میخواستم پزشک بشم تا قهرمان باشم. قهرمانایی که جون مردمو نجات میدن.
خودمو گول میزدم زیست دوست دارم. شما الان خودتونو گول نمیزنین؟ میشه آدم از زیست خوشش بیاد به هر حال یه علمه. شناخت شگفتی های بدن جالبه. ولی عشق چی؟؟عشق با تلقین به دست میاد؟فکر نکنم…پتک اصلی تو سرم زمانی خورد که به جای پزشکی دندون قبول شدم. صحنه ی اومدن جوابای کنکورو که گفتین قشنگ برام تداعی شد. به نظر من دندونپرشکا قهرمان نیستن. ترم یک با معدل ۱۹/۵۰ نتونستم از دندون برم پزشکی. یه لحظه به خودم اومدم دیدم درسامو دوست ندارم. فیزیولوژی رو سخت میفهمم. درسای پزشکی هم که همش همینه.🤔 اونجا خیلی سخته به خودت اعتراف کنی که تو فقط پزشکی رو برا تحسین بیشتر میخواستی. برا پول بیشتر . می دونم میشه به دندونم علاقه مند شد. ولی حسرت دوستامو میخورم که با تمام وجود دندونای مومیشونو درست میکنن. نه مثل من با زجر…من اگر به عقب برگردم خودمو برده ی دیگران نمی کنم. اگه الان به جای این رشته ، مثل شما یه جایگزین توی ذهنم بود خودمو آزاد میکردم. ببخشید زیاد حرف زدم …بعد چند وقت سر دردودل من دوباره باز شد 😂

سلام خانم دکتر.
کامنتتون سوزناکه. برای منی که زجرکشیدۀ این راهم بیشتر.
این مطلبی که در بالای این جواب هست، می‌تونه توضیح خوبی باشه، یا یک مقدمۀ خوب.
نوشتید که این علاقه از سرِ اجبار نیست!؟
باید بگم که یه جاهاییش بوده.
من ترم ۱۰ رو خواستم مرخصی بگیرم، ولی رضایت خونواده‌م رو نتونستم جلب کنم و مجبور شدم ادامه بدم. می‌خواستم برم یک سال یک رزومه از شکست‌های کاری برای خودم ردیف کنم تا بفهمم که کجا باید باشم. نه این‌که برم برای شکست‌خوردن، نه. تهش این بود. تهش رو می‌گفتم به خونواده. که آره. من می‌رم دنبال آی‌تی و تهش اینه که شکست می‌خورم دیگه. ولی خب موافق نبودن.
حتی تو ذهنم بود که برم برای استخدام توی یه شرکتِ خوب در حوزۀ آی‌تی اقدام کنم؛ مثل شاتل. حتی با خودم این رو هم حل کرده بودم که ممکنه برم و بهم بگن ما آبدارچی می‌خوایم فقط! و حاضر بودم از همون‌جا هم که شده خودم رو واردِ شرکت کنم و سعی کنم برای ترفیع‌گرفتن.
می‌دونم که خنده‌داره، ولی ممکن بود همون‌جا بفهمم که به چی علاقه دارم. تجربه‌اس دیگه. خیلی از بزرگانی که دیدم در این چندساله و واقعاً آدم‌های موفقی بودن، بهم گفتن که باید تجربه کنی. باید انگشت بزنی به هر چیزی که دور و برت می‌بینی. حتی شده رایگان کار کنی یه جایی تا تجربه کسب کنی و بیشتر خودت رو بشناسی.

ولی نرفتم.

و موندم تو دانشگاه. البته سعی کردم طرز فکرم رو عوض کنم. و همون ترم ۱۰، تمام سعیم رو کردم که علایقم رو بگنجونم توی دانشگاه! و جشن روزِ دندون‌پزشک رو با بچه‌ها برگزار کردیم که من همون‌جا فهمیدم به مدیریت و سخنرانی چقدر علاقه دارم. البته به رهبری (Leadership)، بیشتر از مدیریت.

و همون ترم ۱۰ بود که من رسماً رفتم سرِ کار. آخر ترم ۱۰. و دندون‌پزشکی برام جذاب شد.
دلیل جذابیتش هم بیشتر اینه که کارهای سختی رو می‌تونستم انجام بدم که خیلی‌ها درموندن توش! مثل درمانِ ریشۀ دندون‌های سخت و خفن.
ولی آیا این عشقِ منه؟!
برم متخصص اندو بشم!؟

خب واضحه که نه.
واضح نبود البته! الان واضحه برام.

دندون‌پزشک هستم، ولی به عنوان شغل اول و کار اولم بهش نگاه نمی‌کنم.
حالا فهمیدم که تا نرم دنبال عشق و علاقه‌م، ول‌معطلم. و نمی‌تونم به رضایتِ درونی برسم. و در این صورت حس می‌کنم الکی گذروندم این روزهام رو. و می‌دونم که در آینده حسرت خواهم خورد.

واسه همین هرچی داشتم و نداشتم از عزم و اراده و تلاش و فکر و کوفت (!) رو جمع کردم و فشارِ زیادی دارم به خودم میارم که علی‌رغم تمام تاریکی‌های دورم و تنهاموندن‌هام و عدم حمایتِ تقریباً همه، بیفتم دنبالِ علایقم. برم سمت‌شون. حداقلش اینه که نمی‌گم نرفتم. ۶۰ سالم که شد، به این روزهام که نگاه کردم، نمی‌گم مصطفی خاک بر سرت!

و به نظرم نگاه‌تون رو گسترده‌تر کنید. برید یکم بیرونِ دندون‌پزشکی چرخ بزنید. آدم‌های موفقِ دیگه رو ببینید. به قول یه بزرگی توی سخنرانیِ تکانه، آدم‌های موفق رو ببینید و مسیر موفقیت‌شون رو بپرسید ازشون، ذهن‌تون خودش الگو و قاعده می‌سازه برای موفقیت.
و وقتی الگو و قاعدۀ مختصّ خودتون بسازه براتون، می‌تونید مسیر موفقیت خودتون رو دریابید.

نکتۀ مهم این‌جاست که دیر نیست. هیچ‌وقت دیر نیست برای قدم‌گذاشتن در راه درست.
شما هم که اول راهید. انگار ترم ۴ و ۵ هستید.

دیر نیست.
از همین امروز شروع کنید بخونید کتاب‌های خوب رو. ببینید آدم‌های خوب رو. سایت‌های قشنگ رو. فکر کنید. حرف بزنید. مشورت بگیرید.

و مثل یه شکست‌خورده نباشید. بایستید و بجنگید.
بدونید که پیداش می‌کنید؛ دلیلی رو که باید براش بجنگید.
هدف‌تون رو.

البته این رو هم بگم که من دفعات زیادی بوده که هدف انتخاب کردم و هر دفعه هم فکر می‌کردم این‌بار دیگه درست انتخاب کردم! ولی نهایتش این بوده که کار نصفه ول می‌شده یا شکست می‌خورده.
ولی ناامید نشدم.
حتی الان هم که به نظرم مسیرم رو انتخاب کردم، جا برای شک می‌ذارم.
اگر دلیل منطقی پیدا کنم برای ادامه‌ندادنش، ولش می‌کنم و به جست‌وجو ادامه می‌دم.

ولی فعلاً شکی ندارم به مسیرم و این پست رو نوشتم تا شروعی باشه بر استارتِ روندم.
و قراره این‌بار فوکوس کنم روی رؤیام. و هر چیزی رو که مانعم بشه برای رسیدن به مقصد، کنار می‌زنم.
البته این کنارزدن، به نظرِ من، فقط زمانی می‌تونه باشه که آدم به هدفش ایمان داشته باشه. و هدفش در راستای ارزش‌هاش باشه.
وگرنه این دنیا و هدف‌هاش و هرچی که توشه، کلاً پَسته!
اون ایمان و اون رؤیا و اون هدف و مقصد باید یه چیزی باشه فراتر از خودمون و نفع‌مون و دنیامون.
نه این‌که فکر کنی لزوماً هدف رو باید گذاشت شهادت تا دنیوی نباشه!
گاهی لازمه شیخ رجب‌علی خیاط باشی تا رسالتت رو کامل کنی. خیلی ساده و شیک :)

خیلی حرف زدم به نظرم.
و فکر کنم هر اون‌چه که لازم بود رو گفتم.
و باقیِ حرف‌هام رو در عمل خواهم گفت :)

توکلتُ علی الله.

دیدگاه ها

  1. Sediqe

    سلام آقای دکتر خوشحالم حال و هوای نوشته هاتون دوباره تغییر کرده
    و اینکه چقدر این متن حال و هوای کیمیاگر رو داشت
    امیدوارم سال آینده دقیقا تو چنین روزی یعنی ۹شهریور۹۹ برامون از شادی رسیدن به هدف بنویسید
    موفق باشید✌✌

    1. نویسنده
      پست
  2. J

    سلام.
    ببخشید میشه یکم راجب این جمله تون توضیح بدید؟👇
    ” نه اینکه فکر کنی لزوما هدف رو باید گذاشت شهادت تا دنیوی نباشه! گاهی لازمه شیخ رجب‌علی خیاط باشی تا رسالتت رو کامل کنی.”

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام
      یکم که فکر کردم، دیدم شاید مثال بهتر هم می‌شد انتخاب کنم.
      منظورم این بوده که لزومی نداره تا هدف، یه هدف خیلی بزرگ مثل شهادت باشه که می‌شه گفت صفر درصدش دنیویه.
      می‌شه بگیم من می‌شم بهترین دندون‌پزشک دنیا و رسالت من اینه که به مردم خدمت کنم، یا مرزهای علم دندون‌پزشکی رو ببرم جلو.
      یا بشم بهترین خیاط و روش‌های جدیدی توش بنیان بذارم.
      که با این هدف‌ها می‌شه هم از لحاظ معنوی به اوج رسید و هم مادی.

      کسی که بشه بهترین آدمِ حرفه‌اش، به احتمال خیلی خیلی زیاد، درآمد هم داره؛ اون هم درآمد زیاد.

  3. فاطمه عزیز

    زندگی داره لحظه به لحظه سرعتش بیشتر میشه
    سال مثل یک ماه میگذره
    ماه مثل یک هفته میگذره
    هفته مثل یک روز میگذره
    روز مثل چند دقیقه میگذره
    من به شخصه خیلی از این سرعت
    سرسام آور روزگار میترسم
    میترسم تموم شه ببینم توی کوله عمرم چیزی که به خاطر سنگینیش از خیلی چیزا جاموندم حتی خود زندگی
    یه خروار پشیمونیه پوچه …
    اینکه هیچوقت نفهمیدم این همه
    بدو بدو روزگار و اینکه خیلی اصرار داشت تا منم با همون سرعت حرکت کنم برای چی بوده …
    اگه فک کنیم فقط چند دقیقه
    اصلا چرا خدا بین این همه مخلوقی که تو سرتاسر جهان هستی هست
    منو انتخاب کرده تا انسان باشم
    فک کنم به فهم اون رسالتی که شما به قشنگی هرچه بیشتر توصیفش کردین برسیم …

    دلم میخواد من هم مثل شما به این درک از زندگی برسم ،اینکه ؛
    من قرار نیست مطابق میل زندگی، زندگی کنم
    این زندگیه که قراره همیشه منتظر علایق متفاوت من باشه تا کمکم کنه به هدفم برسم …
    موفق باشید توی تلاشی که برای تحقق هدفتون میکنید…
    متن و موضوع مثل همیشه عالی … :)
    تفأل هاتون به قرآن بسیار دلنشینه.

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام

      ممنونم از لطفتون.
      امیدوارم همه‌مون پیدا کنیم اون جایی رو که باید باشیم.
      من هم بعد از سال‌ها تازه یه چیزهایی فهمیدم. که ممکنه همین‌ها هم غلط باشن.
      ولی مهم اینه که در مسیر باشیم.
      در حرکت باشیم و متوقف نشیم.

      در زندگی جوری قدم بردار که…

  4. مریم مهدی زاده

    خیلییی خوشحال شدم ک دارین تو مسیری ک قبلا شروع به گام برداشتن درش کرده بودید؛ کم کم راه میرین!
    شرایط خیلی سخته ولی شما میتونید من میدونم ک میتونید !
    از شما یاد گرفتم ک برم دنبال علاقه ی اصلیم و‌پیدا کردنش و
    و میرم و تمام تلاشمو هم میکنم
    همینجا هم قول میدم به خودم !

    اقای دکتر؛ شما میتونید
    ادامه بدید
    حداقلش اینه ک شرمنده خودتون نمیشین :))

    یا علی :)

    1. نویسنده
      پست
    1. نویسنده
      پست
  5. زی زی گولو

    سلام آقای دکتر ممنون از پاسخ کامل و پر انرژیتون.
    با خوندن متنتون یاد یه خاطره ای با یکی از عزیزترین دوستام افتادم. وقتی ۱۷، ۱۸ ساله بودیم یه شب موقع خواب برا هم دعا کردیم در حالی بمیریم که به اون هدفی که خدا توی زندگی برامون تعیین کرده رسیده باشیم. ما شاید خودمون متوجه نباشیم اما گاهی یک حرف کوچیک مسیر زندگی آدما رو تغییر میده. مثل همین نوشته های شما یا کامنت من … امیدوارم یه روزی کتابی به دستم برسه در مورد عصیان مصطفی قائمی مقابل نوع جدید برده داری. منم همیشه گفتم و بازم اینجا میگم اجازه نمیدم هیچ چیز منو بکشه چه پول چه نظر اطرافیان چه…
    نوشته هاتون حال و هوای سرکشی داشت و باعث شد دختر سرکش درون من دوباره زنده‌ بشه.( موقع خوندن متن مدام بیت ” فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو درانداریم ” تو ذهنم تکرار میشد.😂)امیدوارم اینا فقط در حد حرفای قشنگ باقی نمونه. براتون آرزوی موفقیت در مسیرتون رو دارم.
    یا علی

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام
      و وقت بخیر.
      و ممنون بابت لطفتون.

      البته من از واژۀ عصیان یا سرکشی دوست ندارم برای این کارهایی که می‌کنم استفاده کنم؛ چه این‌که این‌مقدار بارِ منفیِ این کلمات برای راهی درست مناسب نیست به نظرم.
      و برای خودم جنگیدن و جنگ‌جو بودن رو ترجیح می‌دم :)

      من هم امیدوارم…
      موفق باشید :)

  6. پویا

    سلام آقای دکتر،
    یه سر به این وبسایت بزنین ponisha.ir
    اینجا میتونین به صورت آزاد پروژه بگیرین،کسب درامد کنین و رزومتون رو تقویت کنین
    اگر هم میخواین تو شرکت های بزرگ آی تی مثل دیجیکالا و … استخدام بشید بهترین کار اینه که یه bootcamp ثبت نام کنید! توی بوت کمپ ها طی چند ماه یکسری آموزش ها داده میشه و در پایان افراد بر اساس مهارت هاشون به شرکت های بزرگ معرفی میشن.

    1. نویسنده
      پست
  7. مریم

    سلام خوبی من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم مرسی که جواب سوالات همه رو میدید
    یه سوال داشتم اینکه دوران دانشجویی دندانپزشکی همیشه توی دانشکده هست یا بیرون دانشکده هم هست ؟
    و اینکه آیا یک دانشجوی دندانپزشکی تزریقات خارج از دهان و دندان و این جور مسائل رو یاد میگیره یا فقط تزریق تخصصی مربوط به دهان رو یاد میگیره؟
    و اینکه آیا میشه ۵ سال دوره عمومی دندانپزشکی رو تموم کرد؟

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام
      ممنون و خوش اومدید.

      نه، همه‌ش تو دانشکده‌اس، جز بعضی درس‌ها در بعضی دانشگاه‌ها، مثل رایانه! یا اورژانس.
      فقط دهان.
      اگر واحدها رو بتونید تموم کنید با زحمت زیاد، بله.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *