و من به تو فکر می‌کنم. هنوز. همیشه.

خب حال که این متن را می‌خوانی، یعنی من دیگر از مرز گذشته‌ام و به سمتِ سرزمینی آسمانی رهسپارم. و اما حالا که دورم، و شاید دیر، می‌خواهم از مهم‌ترین رازی که کسی نیست که من را دیده باشد و نداند، بگویم! آری همان رازی که عیان است و از ذره‌ذرۀ وجودم برون می‌تراود. آن سرِّی که فقط گاهی می‌توانم به طرزی ناشیانه کتمانش کنم.

عاشق شده‌ام!

همین یک جمله کافی‌ست به گمانم.

نمی‌دانم چگونه در شرایطِ حال موضع بگیرم؛ اما می‌دانم که این بلاگِ کوچکم جایی‌ست که در مینیمُم‌ها و ماکسیمُم‌ها شرحِ حالم را گفته‌ام. بی‌آن‌که بدانم در ادامه چه پیش خواهد آمد و حسّ‌وحالم چه تغییرهایی خواهند کرد. صرفاً نوشته‌ام و گذشته‌ام. که به قولِ خودت در جریانیم و تغییر گریزناپذیر است.

و اما از حال‌ام می‌گویم.

در این لحظه که این کلمات را می‌نویسم، باروبندیلم را بسته‌ام و چیزی به حرکت نمانده. حدود ساعت ۴:۳۰ صبح است. قبل از اذانِ صبح.
اما منی که امسال به هیچ‌وجه نمی‌خواستم به کربلا بروم، آماده شده‌ام!
خدا دوستانم را برایم نگه دارد؛ دوستانی چون مهیار را. آن‌قدر دلیل و برهان برایم آورد که نتوانستم ردشان کنم. و دقیقاً بعد از تماسش، با دوچرخه رفتم به سمت پلیس+۱۰ :)

و پاسپورتِ المثنایم را پیگیری کردم و امروز (یعنی دیروز!) به دستم رسید و قرار است بروم…
امیدوارم راهم بدهند؛ که هنوز هم باورم نمی‌شود چون منی شایستگیِ کربلا را داشته باشد.

که اگر این کربلا و شوقِ رفتن نبود، من زمین خورده بودم. یعنی زمین که خورده بودم، ولی توانِ برخاستن نداشتم، بی‌شک؛ چه این‌که امروز و دیروز نیز، مقیاسم برای تاریکیِ مطلق تغییر کرد!

ولی با این‌که این جمله برایم کلیشه‌ای شده، دوست دارم به خودم در این موارد یادآوری کنم که: خدا هست…

آری.
خدا هست. حتی اگر کسی نباشد. حتی اگر همه نباشند. حتی اگر همه مشغولِ پاک‌کردنِ صورت‌مسئله باشند. حتی اگر همه آخرین بازدیدشان خیلی وقتِ پیش باشد. حتی اگر هیچ‌کس هیچ نگوید! حتی اگر همه با ندانستن‌هایشان مهلک‌ترین ضربه‌ها را بزنند. حتی اگر قوی‌نبودن‌ها، یا ترجیحِ ضعیف‌بودن، راهِ حلِّ همه باشد.

نمی‌دانم.

فقط می‌دانم که خدا هست.
و خب رنج، همیشۀ همیشه.
که لقد خلقنا الانسان فی کَبَد.

و این ماییم که لحظه‌به‌لحظه در حالِ آزمایشیم. و آماده‌مان می‌کنند برای ادامۀ زندگی‌مان در آن طرفِ هستی.

و اما در این میان، من به تو فکر می‌کنم؛
به تویی که بیشتر از من، به فکر من هستی یا بودی.
به تویی که بیشتر از من هوای خانواده‌ام را داری یا داشتی.
به تویی که عمیق‌ترین تجربۀ این دنیا را به من چشاندی.
به تویی که با آمدنت روندِ من‌شدنِ من شروع شد.
به تویی که منی.

و قدم‌به‌قدم به یادت خواهم بود. حتی در همان عمودی که رفتی و نبود!
و ۵ عمود بعد از آن.

و قدم‌به‌قدم به یادشان خواهم بود؛ همان عزیزانی که تظاهر می‌کنند به یادم نیستند!

و اما همۀ این لحظات، تنهایی خواهند گذشت.

و خب طبقِ معمول،
من امیدوارم.

که بی‌امید، نیست خواهم شد.

دیگر حرفم را زده‌ام. آن هم برای همۀ دنیا و شاید برای تمامِ آن‌هایی که سال‌ها بعد این بلاگِ کوچک را خواهند دید. چه من باشم، چه ما باشیم، چه نه.

دوستت دارم.
دوستتان دارم.


خداحافظ.

دیدگاه ها

    1. نویسنده
      پست
    1. نویسنده
      پست
    1. نویسنده
      پست
    1. نویسنده
      پست
    1. نویسنده
      پست
  1. نگار

    چقدر این روزا همه جا هوا هوای سنت پیغمبره :)) دمِتان گرمم! الهی به هم برسین و “عشق فی الله” رو باهم شروع کنین :)
    + برای” ما” هم دعا کنین … کاش داستانمان ختم به خیر شود
    + دل بی قرار است و پریشان …

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      ممنونم از لطفتون.
      ایشالا خیر و صلاح‌تون همون چیزی بشه که دوست دارید :)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *