این‌طور نمی‌مونه :)

ساحل دریای عمان

با رامین حرف می‌زدم. آخر شب بود. می‌خواست بخوابه و پتو رو دور خودش پیچیده بود. من هم طبق معمول، گوشۀ اتاق، زیرِ نورِ چراغ‌مطالعه‌م نشسته بودم. به شوخی بهش گفتم فکر کن جنگ بشه بریم بمیریم راحت شیم!
البته خیلی هم این برام شوخی نیست. اگه واقعاً بشه ممکنه برم! [قطعاً لازم به توضیح نیست که بابت جنگ ذوقی ندارم!]

گفتم الان بمیرم راضی‌ام.
گفت هنوز که خیلی زوده برات. کلی کارها هست که باید بکنی.
گفتم من حس می‌کنم پُرکردم تا این‌جای زندگی‌م رو. و الان اگه بمیرم، چیز خاصی رو از دست ندادم. عمیق‌ترین تجربۀ زندگی‌م هم که عشق بوده رو عمیقاً لمس کردم و کلی هم لذت بردم تا الان.

آخرِ حرف‌هامون انگار جدی شده بود.
و من با افتخار داشتم می‌گفتم اون جمله‌ها رو. با یه حسّ خوب.
این‌که من تا این‌جا رو، در نظرِ خودم، به اندازۀ کافی زندگی کردم و تجربه کردم، برام قشنگه.
این‌که از زمانِ تولدِ دومم و وقتی فهمیدم باید دنبالِ خودم بگردم، تا اون لحظه رو، با هر چی سختی و بدبختی که بوده، “سعی کردم” خوب و درست زندگی کنم قشنگه برام.
“سعی کردم”، حالا گاهی شده اون چیزی که می‌خواستم و گاهی نشده. ولی در نهایت خوشحالم که تمامِ تلاشم رو کردم و کم نذاشتم.
حتی شکست‌هام هم برام جذاب شدن حالا که به عقب نگاه می‌کنم.
کافیه برام :)

نه این‌که روزهای بد نداشتم؛ که داشتم، بدجور هم داشتم! تاریکی‌هایی داشتم که برام مقیاس تاریکی و روشنی رو از نو تعریف کردن!
ولی همین روزهای بد و تجربه‌های سیاه هم برام لازم بودن. لازم بودن تا بشم این مصطفای الانم.

راضی‌ام از خودم که خودم بودم در اکثر جاها.
یادم نمیاد جایی بوده باشه که من سعی کردم یکی دیگه باشم. شاید مجبور شده باشم، ولی همون موقع هم قطعاً دنبال راه گریزی بودم به سمتِ خودم.

خیلی وقت‌ها بهم می‌گفتن ساده‌ام. ساده‌لوح منظورمه.
البته این قضیه مربوط به قدیم‌هاست.
ولی حالا دیگه فقط اونی که من رو از نزدیک و خلعِ سلاح شده دیده این رو حس می‌کنه.
گرچه می‌دونم که ساده‌بودن خیلی خوبه و دوست دارم اون ویژگی رو؛ ولی دیگه از یه جایی به بعد نذاشتم بروز کنه.

از این‌که این‌ها رو دارم می‌نویسم، هم خوشحالم هم متعجب!
و هر لحظه یه پیامی می‌رسه به مغزم که می‌گه منتشرش نکنم!

ولی از این هم خوشحالم که در سعیِ من برای خودم‌بودن، مبارزه‌های سختی کردم و الان هم وسطِ میدونِ جنگم!
ولی من وانمی‌دم :)

منتشرکردنِ این پست هم یکی از مصادیقِ خودم‌بودنه.
به درک که ممکنه یه عده خوش‌شون نیاد!

همون‌طور که لیلا یه روزی بهم گفت، واسه خودم می‌نویسم :)
و اونی که باید.

***

کلی حرفِ نگفته دارم. کلی کلمه که حبس شدن و نشد بنویسم. به دلایلِ مختلف؛ که مهم‌ترین‌ش اینه که وسطِ میدونِ جنگ، وبلاگ‌نویسی کارِ سختیه! و یه دلیلِ دیگه هم اینه که تصمیم گرفتم داستانی رو شروع کنم به نوشتن‌ش. داستانِ علی‌اصغر رو. که قبلاً هم یه پست در موردش نوشته بودم.
چون می‌دونم داستان‌ش خیلی جالبه.
از وقتی که رفیق شدیم، خیلی با هم حرف می‌زنیم و کمک می‌کنیم به هم. و مهم‌تر از این‌ها اینه که در نقاطِ عطفِ زندگی‌مون دستِ همو گرفتیم. در تمامِ این ۴-۵سال.
و داستانِ هم رو خوب بلدیم.
و خواهم نوشتش…

و حرف‌های نگفته‌ای که موند…
مثلِ سفرِ چابهارم و داستان‌ش و فن‌بازار و مسابقۀ امسال.
که بین خاطراتِ سفر، مسابقه حاشیه محسوب می‌شه!

من و خوابیدن در کنار ساحل
این عکس رو عرفان گرفته ازم در خوابی که بعدش ستارۀ دنباله‌دار رو دیدم :)

نگفتم که کنار ساحل چند باری خوابیدم.
نگفتم که یه شب که دراز کشیده بودم روی یه سنگِ بزرگ، یه ستارۀ دنباله‌دار دیدم و به محضِ دیدن‌ش آرزو کردم تو رو :)
از اون شبی که چند ساعتی عاشقانه کنار ساحل دنبالِ صدف‌های قشنگ می‌گشتم :)

یا ننوشتم از ذوق‌وشوق‌م برای مسیری که شروعش کردم :)
و نگفتم که وقتی اولین قسمتِ پادکستم رو داشتم آمادۀ انتشار می‌کردم چه حس‌وحالی داشتم.
و ننوشتم که وقتی منتشر شد و تونستم بعد از ساعت‌ها بی‌وقفه کارکردن، نفس راحت بکشم، با خودم گفتم که سال‌ها بود که همچین شوقی بابت کاری نداشتم!

و از تاریکی‌هایی که چشیدم…
و عشقی که روزبه‌روز در وجودم پخته‌تر می‌شه…

نگفتم و ننوشتم.
ولی این‌طور نمی‌مونه.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *