یک نوشتۀ کوتاه و ساده!

مصطفی قائمی که سربازی داره می‌ره!

امروز روز بیست‌وپنجم از تیرماهه. و قرار بود بیست‌وپنجمین روز از سربازی باشه و من با پوتین و لباس‌های نظامی، در حال گشت‌زنی توی پادگان باشم و مثل بقیۀ سربازها مشغول تلف‌کردنِ وقت. اما دوباره انتخاب کردم بیام کافه‌ای که دوست‌ش داریم :) و سعی کنم که بنویسم کمی. دلم می‌گه بنویسم از تغییرهام در این دوره‌ای که به اجبار متفاوت گذشت. ولی به نظرم بهتره تموم بشه این یک‌ماه و سرنوشتِ دو سالِ بعدم هم مقداری روشن شه تا با میزانِ کمتری از لنگ‌درهوایی بنویسم…

خب.
سخته نوشتن بدونِ نوشتن از تغییرهام!
ولی می‌خوام سعی‌م رو بکنم :)

البته اشارۀ کوچیکی می‌کنم که:
تغییرهایی که کردم، دوست‌داشتنی‌ان و می‌دونم که با شنیدن‌شون، بیشتر دوستم خواهی داشت :)
و مهم‌ترین قسمتِ این تغییرها در این فراقِ یک‌ماهه،
تغییرِ عشق و علاقۀ من به تو بود و هست.

این‌که عاشق‌تر شدم،
این‌که فهمیدم چه‌قدر عاشق‌ت بودم!
این‌که عشق‌م پخته‌تر شد!
این‌که…

خب بگذاریم بقیه‌ش رو برای بعد :)
بعداً که قراره از کلّ تغییرهام بگم :)

اما راستش رو بخواهی، خوش‌حالم :)
حال‌م خوبه :)

و لبخند می‌زنم همین الان :)
تو هم بخند :)

امیدوارم دیگه :)))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *