آن‌قدر دوستت دارم که…

حسن یوسف

از پست قبلی تا الان بارها و بارها آمدم تا بنویسم. نوشتم و نوشتم و در آخر تصمیم گرفتم که نه! مناسب نیست. منتشرش نکن! بیخیال. ولی مگر من همان مصطفای سال‌ها پیش نیستم که دوست داشت بلاگر باشد!؟ و مگر من همان مصطفای ماه‌ها پیش نیستم که نوشتن برایش مقدس شده بود و هیچ چیزی بازش نمی‌داشت!؟

پس می‌نویسم.
آن هم برای تو

دلم تنگ است. تنگ روزهایی که واقعاً جوان بودم. روزهایی پر از شور و شوق. روزهایی که معنای زندگی را با پوست و گوشتم حس می‌کردم.
دل‌تنگ روزهایی که عمیق‌ترین خنده‌هایم را تجربه کردم.

ولی جز این‌جا مجالِ بروزی ندارم.
بر من ببخشای که برای یک دنیا باید بنویسم، تا شاید روزی گذرت به این‌ا بخورد و بیایی و بخوانی…
بر من ببخشای که آن‌قدر دوستت دارم که…

آن‌قدر دوستت دارم که نوشتنِ همین کلمه‌ها هم اشک را روانۀ چشمانم کرده…

مگر این دنیا چیز ارزشمندی به جز عشق و محبت دارد؟
مگر من می‌توانم چشمانم را ببندم به روی بهترین روزهایی که تجربه کردم!؟
مگر می‌شود تصورِّ روزهای بهتری را هم داشت؟!
مگر آن یاوه‌گویانی که می‌گویند می‌شود امید به روزهای بهتر داشت عقل در کله دارند!؟ یا این‌که زندگیِ خودشان را توانسته‌اند مدیریت کنند که حل لب به نصیحت ما گشوده‌اند!؟

روزی در جایی از وبلاگ آقای معلم خواندم که نوشته بود انتقادپذیری ویژگیِ آن‌هایی‌ست که نمی‌توانند صلاح خودشان را تشخیص دهند…

و اما این را در این روزها بیشتر حس می‌کنم؛
هر کس از راه می‌رسد نسخه‌ای برایم(ان) می‌پیچد و رقص‌کنان از این‌که من (ما) را به راه راست رهنمون شده به مسیرش ادامه می‌دهد.
اما همانی که نصیحت می‌کند، بعید است توانسته باشد زندگیِ خودش را درست در دست بگیرد.
اصلاً باشد! مهم نیست که چه‌قدر در زندگی‌اش موفق است! و اگر می‌گویی که حرف را بچسبم نه آن را که می‌گویدش،
باید بگویم که نصیحتِ اویی که حرف می‌زند، از دیدِ اوست، راهی‌ست که از جهان‌بینیِ مختصّ او به من رسیده و از تجربه‌های او برخواسته؛
و بعید است در زندگیِ پیچیدۀ من (ما) نیز کاربردی داشته باشد…

بیخیال.

اگر بخواهم گلایه کنم که روزها و ماه‌ها باید پای همین کیبوردِ فکسنی بنشینم و فقط غر بزنم!
پس بیخیال.

می‌خواهم بگویم که دلم تنگ است.
خواستم بارها برایت نامه بنویسم و به دستت برسانم که تا الان نشده.
خواستم با هر راهی که بلدم بگویم که دیگر بس است و من نمی‌توانم صبر کنم بر این فراق ولی گفتم اذیت می‌شوی.
خواستم آسمان را به زمین بدوزم – که می‌دانی این کار را اگر بخواهم می‌کنم – ولی گفتم شاید درست نباشد.

نمی‌دانم.

مانده‌ام در این‌جای زندگی‌ام و همچنان که متوقف شده‌ام، با سرعت نور در حال پیش‌روی‌ام؛
که فراموش کنم که باخته‌ام.
که فراموش کنم که حقیقت زندگی، جایی در میانۀ مسیر رهایم کرد و تنها ماندم.
که آن‌قدر پاهایم از دویدن درد بگیرند که دردِ فراق را فراموش کنم.
که زنده بمانم.

زنده بمانم تا انتظارت را بکشم…
تا امیدوار بمانم که روزی خواهی آمد و آغازم خواهی کرد.

دوباره…

دوستت دارم :)
از تمام هستی بیشتر.

پی‌نوشت: این نامه، دل‌نوشته‌ای‌ست برای یار که به‌ناچار این‌جا مأمنِ آن شد.
پس اگر مستقیماً ربطی به تو ندارد، بخوان و بگذر!