پایان ۲۲ سال زندگی – بهترین هدیه‌ام رو گرفتم.

سلام

با خودم میگفتم شاید ننویسم بهتر باشه. ولی حس میکردم بهتره انقدر هم بی تفاوت از این روز نگذرم. البته که روز تولدم به خودی خود اصلا اهمیتی نداره. فقط می تونه بهونه ای باشه برای یادگرفتن. اینکه به عقب نگاه کنم و درس بگیرم. چه کردم در این ۲۲ سال…؟ اصلاً عدد کمی نیست!

کمی آلبومم رو نگاه کردم. توش عکسای تولد یک سالگی بود حتی قبل از اون، بعد از به دنیا اومدنم، تا همین چند سال پیش که دوربین گوشی جای دوربین قدیمی یاشیکا رو گرفت و عکسها در حافظه ها ذخیره شد.

همین که ورق می زدم آلبوم رو بغض هم داشتم. یه دلشورۀ کوچیک. اینکه چرا؟ اون سال ها واقعا چیکار میکردم؟ هیچ یادم نمیاد. هیچ. فقط گاهی یکسری خاطره از روی عکسها یا خاطراتی که برام تعریف میکنن برای خودم میسازم. غمگینه.

بعضی وقتا میگم چرا همه آرزوی دوران کودکی دارن ولی من نه؟ اصلا اون روزا به چی فکر میکردم؟

چرا راه دور بریم!؟ همین دبیرستان. واقعاً دنبال چی بودم؟ هدف داشتم؟ از چی انگیزه میگرفتم؟

یادم نیست.

همین فراموشی درد داره برام.

اینکه ۱۸ سال از زندگیم بلکه بیشتر رو نمیدونم چه کار میکردم؟ و چرا؟ خیلی درد داره.

چند روز پیش بود مادرم گفت کوچیک بودی با اسباب بازی هم بازی نمیکردی!

انگار در هاله ای از ابهام بودم از اول!

الان هم کلی سوال تو ذهنمه.

نمی دونم.

شاید الان دلیل این نفهمی ها رو نمیفهمم، ممکنه بعدا درک کنم.

تولد 4 سالگیم

با همون بغض و دلشوره گفتم عکسی از آلبومم رو بذارم اینستا و یه متن بنویسم زیرش.

ولی دیدم نمیشه در یه متن کوتاه حرفای دلمو بزنم.

رفتم دنبال شعر. واسه منی که از آشنایی اندکم با شعر زیاد نمیگذره، سخته پیدا کردن چند بیت مناسب.

بهترین انتخاب برام محمدرضا بود. محمدرضا شعبانعلی.

بهش خیلی مدیونم.

تابستون ۹۴ هیچ وقت یادم نمیره. رو به زوال بودم. نابودی.

سایت متمم رو پیدا کردم. نشستم همینطوری خوندم و خوندم و خوندم. حالم بهتر و بهتر داشت میشد.

متمم رو نگه داشتم برای خودم. همیشه دغدغۀ خوندنشو دارم. ولی تنبلی نمیذاره دنبالش کنم به صورت مداوم.

سایت خود محمدرضا رو کم و بیش دنبال میکنم.

امروز هم رفتم سراغ همون.

می دونستم که نظر محمدرضا در مورد تولد جالبه. قبلا خونده بودم ازش که زیاد خوشش نمیاد تبریک بهش بگن. منم ازش یاد گرفتم اینو و فهمیدم که تولد که میگن زیاد مهم نیست، بلکه اصلا.

اینجوری سرچ کردم:

site:mrshabanali.com تولد.

چندتا مطلبشو خوندم.

از زیر هر پست چندتا مطلب مرتبط رو هم میخوندم.

محمدرضا خیلی خوبه. واسه فرد سطح پایینی مثل من حتی دوست داشتن همچین شخصیتی هم زیاده. ولی دوسِش دارم.

دوست دارم شبیهش باشم.

این مطلبشو خوندم: “کاملاً شخصی – حرفهایی برای خودم

کمی بیشتر با آرمان هاش آشنا شدم.

بیشتر دوسِش دارم الان.

یاد گرفتم ازش. اینکه می تونم اون هدفی رو که اخیراً برای خودم مشخص کردم، با آرمان محمدرضا همسو کنم. البته به فکر نیاز دارم.

باز هم از انتهای پست، به یک مطلب دیگش رفتم.

صحبتش با فرشتۀ مرگ.

یه جورایی گریه کردم.

این وُیسشه که ضبط کرده: لینکش.

“… کسی از تو می هراسد که تمام توانش را زندگی نکرده باشد…”

“… من از تو فرصت نمی خواهم. ولی می توانم به تو فرصت دهم به چشمان کسی نگاه کنی که خود را برتر از تو می داند…”

حس کردم این بهترین کادویی بود که می تونستم بگیرم. شاید بهترین کادو تا آخر عمرم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *