از کامنت یک دوست شروع شد. از لطفش. که خوشحالم کرد و مثل خیلی دیگر از کامنتهای عزیزانم در این بلاگ، امیدوارم کرد به ادامهٔ مسیر. پیِ کامنتش را که گرفتم، فهمیدم دلنوشتهایست از سال گذشته. دقیقاً بعد از برداشت اولین ثمرهٔ سالها زحمت؛ یعنی کورس مارکتینگ. الان هم که دارم این خطوط را مینویسم، …
اونقدر ننوشتم که انگار غریبهام با این کیبورد. اونقدر روزها گذشته از آخرین باری که «دلی» نوشتم اینجا، که نمیدونم چهجوری بود از غمها و دردها و رنجها نوشتن. شاید باید به فال نیک بگیرم. شاید باید خوشبین باشم که “مگه بد شد خوشیها سرازیر شدن به این بلاگ کوچیک؟“. نمیدونم. این نمیدونم یکی از …
توی رستوران هتل نشستم و در اتاق کنفرانس کناری استاد در حال تدریس مباحث پروتزی (روکش) ایمپلنت به ۲۵ نفر از همکاران عزیزِ جوانم از شهرهای مختلف ایران هست و در نیمهٔ دوم مردادماه ۱۴۰۴ هستیم. روزهای کمی از جنگ گذشته و ما دیگه اون آدمهای قبل از جنگ نیستیم. حتی محل برگزاری کلاس هم …
در این روزها، که چیزی نمانده به اتمام دهۀ سوم زندگیام و تولد سیسالگیام نزدیک است، حسّ جدیدی را تجربه کردهام و دوست دارم اینجا ثبتش کنم و از این برهۀ زندگی برایت بگویم. حسّی که جنسش نوعی حسرت است. حسرتی که “ای کاش” در درونش دارد. گرچه در ظاهر خوشی و شادمانیست، ولی باطنش …
نمیشود که همهچیز را با هم بخواهی. این دنیا اینطور کار نمیکند. اینگونه نیست که تو اراده کنی و همۀ چیزهای خوبِ دنیا را با هم بخواهی و خیلی فوریسریعانقلابی به آنها دست پیدا کنی. نه. اگر لحظهای همچون فکری به ذهنت خورد که چرا نمیشود و مگر چه میشود که بشود، بدان که داری …
تصور کن سالها گذشته است و دیگر آرام شدهای و آن جنبوجوش قبل را نداری. آثار میانسالی و پیری را به چشم میبینی و دیگر چیزی نمانده تا کاملاً باورت شود که راه گریزی نیست. میخواهی هفتآسمان را بدری و طرحی نو دراندازی و نمیتوانی. نه که نخواهی، نمیتوانی… راهی نمانده و مجبوری به پذیرش. …
شگفتانگیز نه فقط از بُعدِ جذاب و خوبش، که از بعدِ دردناکش هم حتی منظورمه. چون جالبه دیگه! اینجوری که پیشبینی نمیکنی و یهویی میفتی وسطِ یه جریانی که تا دیروزش -حتی یک ساعت قبلش- داشتی میگفتی برعکسش خوبه و درسته. ولی زندگی کاری باهات میکنه که آرومآروم بفهمی رئیس کیه. و تو فقط قراره …
هرچی بزرگتر میشیم، هرچی جلوتر میریم، همهچی جدیتر و سختتر میشه. جوری که به نظر ممکن نیست براش آماده باشیم. یهویی به خودمون میایم و میبینیم که عه! دیگه فرصتی برای اونهمه کاری که حس میکردیم اولویتِ ما بوده نداریم. دیگه وقت نمیشه ورزش کنیم، وقت نیست کتاب بخونیم، وقت نیست سفر بریم، وقت نیست …
در یک ویلای دنج، در استان مازندران نشستهام روی تراس. تا قبل از اینکه شبِ شب بشه، منظرۀ روبهروم دریاچهای کوچک و زیبا، ابرهایی که پایین اومدن، جنگل و کلی سرسبزی و زندگی بود. الان که شب شده، صدای جیرجیرکها، نور خونهها و ویلاها، مقداری سرما و آهنگهای هنگدرام و لایت از اسپاتیفای همراهمه. با …
امروز تولد داداشمه. علیِ عزیزم. اگر نخوام اغراق کنم، یکی از باهوشترین آدمهاییه که تا الان دیدم. قبلاً هم ازش نوشتم و گفتم که چهقدر دوستش دارم و چهقدر خفنه. ولی اینبار فرق میکنه. ازش دورم. خیلی دور. مدتهاست نتونستم ببینمش و دلم براش لک زده. برای دوتا داداشم. نه فقط علی. که برای امیرحسینِ …









