فکر

برای خودمان خواهند ماند…

موکا مشهدی :)

بعضی صحنه‌ها هستند که نه عکسی از آن‌ها داریم، نه کسی شاهد آن بوده و نه در جایی ثبت‌شان کرده‌ایم. شبیه همین لحظه‌ها، احساس‌هایی هستند که جز ما کسی تجربه‌شان نکرده و تجربه نخواهد کرد؛ و این‌ها هم در جایی ثبت نخواهند شد. از آن‌جایی که ما، این موجودات فانیِ متوهم، میل به جاودانگی داریم، …

بیا لبخند بزنیم…

آسمان ابری

از هم دور شده‌ایم. دیگر حرف نمی‌زنیم. دیگر مثل قبل هم را دوست نداریم. وقت نمی‌گذاریم برای هم. نمی‌خواهیم بشنویم. کم‌حوصله شده‌ایم. دیگر برایمان مهم نیست طرف مقابلمان چه می‌گوید. حتی اگر هم حرف بزنیم، شنوندۀ خوبی نیستیم؛ فقط دوست داریم وقتی حرفمان تمام شد، چَشم بشنویم. دیگری نباید خلاف حرف ما حرفی بزند. اصلاً …

دلم تنگ شده خب

دلتنگی

سه هفته گذشته از آخرین پستم. با مقدار کمی انگیزه تونستم چندتا کامنت آخر اینجا رو جواب بدم. به ایمیلم هم که سر زدم، دیدم چند نفری پیام دادن و یادی از من کردن که بیشترشون کمک می‌خواستن در مورد کنکور و دندون‌پزشکی؛ که متأسفانه به این زودی‌ها حوصلۀ جواب‌دادن بهشون رو نخواهم داشت احتمالاً. …

بر من ببار تا که برویم بهاروار…

بر من ببار

می‌گویند هنگام بارش باران، دعا را غنیمت بشماریم… باران رحمت است… در اتاقم در حال وب‌گردی بودم که صدای نم‌نمِ باران را شنیدم. دلم خواست که بروم و زیر بارانِ رحمتش خیس شوم. نیاز داشتم به بارانش. نیاز داشتم به مهربانی‌اش. نیاز داشتم کنار خودم حسش کنم. رفتم روی تراس. آسمان را نگاه کردم. باران …

رؤیاهایم…

رؤیاهایم

در حال آماده‌کردن ارائۀ فردا برای درس ارتودنسی بودم که میل و اشتیاقم به نوشتن از ادامه‌اش بازم داشت. البته این نکته هم هست که تقریباً هیچ قرابتی با این قسمت از دندان‌پزشکی حس نمی‌کنم که این خود می‌تواند دلایل متفاوتی داشته باشد: شاید اساتید این درس، شاید نداشتن کِیس درمانی و شاید دلایلی دیگر …

خواست‌ها و اراده‌ها در مسیر زندگی (۲)

خواست‌ها و اراده‌ها

ایستاده‌ام روبه‌روی آینده‌ام. نگاهش می‌کنم. از اینجا خیلی شبیه آن چیزی است که خیلی وقت پیش می‌خواستم. خیلی خیلی وقت پیش. فراموشش کرده بودم تقریباً. فقط یادگاری‌هایی از یادداشت‌هایم دارم که گه‌گاه در طیّ این زمان طولانی نگاهشان می‌کردم و حسرت می‌خوردم که چرا؟ من کجا؟ این کجا؟ ای کاش… ولی انگار در این چند …

شرایط سخته؟ تو سخت‌تر باش.

سختی

خیلی وقته دوست دارم بنویسم. خیلی وقته دوست دارم خیلی کارها بکنم، ولی نمی‌کنم. نمی‌شه. نمی‌خوام. یا هرچی. خیلی وقته منتظرم. امروز عاصی شده بودم از خودم. از صبح خیلی بیشتر از روزهای دیگه، روی خودم زوم کرده بودم و رفتارهام رو بررسی می‌کردم. به خودم می‌گفتم شبیه یه دیوونۀ منتظر شدی. کافی نیست دیگه؟؟؟ …

از توانستن می‌نویسم

روزنه‌های امید

آقای معلم می‌گوید: «هر انسانی که در اطرافت می‌بینی، از چیزی می‌ترسد، به چیزی عشق می‌ورزد، و چیزی را از دست داده است…» [از چیزی هم رنج می‌برد…] البته مورد آخر را خودم اضافه کردم. این را از همۀ آدم‌هایی که تا امروز دیده‌ام و حرف‌هایشان را شنیده‌ام و گاهی من را مَحرم اسرارشان دانسته‌اند …

من را چه شده!؟

مصطفی قائمی

ساعت ۳:۱۵. تاریک. دستانم را به امید آن‌که بتوانند چیزی را تحویل این خانۀ کوچکم دهند، دوباره رها کرده‌ام روی این کلیدهای دوست‌داشتنی. می‌دانی!؟ می‌خواهم بگویم من را چه شده است؟ چه شده است که دیگر مثل قبل نیستم. دوست دارم برگردم به قبل. ولی از طرفی این تغییرات، خبر از پیشرفت می‌دهند. نمی‌دانم. حتی …