فکر

دوستانی این‌چنینم آرزوست…

دوستانی همچون آفتاب

چند وقتی‌ست که دیدگاهم نسبت به درد متفاوت شده. کمی فرق کرده‌ام. یاد گرفته‌ام که درد همیشه بد نیست؛ بلکه گاهی (شاید “همیشه”) درس‌هایی برایم دارد. که احتمالاً هنوز کلی راه دارم تا بتوانم به آن “همیشه” برسم و درس‌هایش را تمام و کمال یاد بگیرم. ولی همین‌قدر کوچک هم برایم امیدبخش است. کمی درکش …

تصمیم‌گیری بر اساس ترس‌هایت، رؤیاهایت، یا…

تصمیم گیری

از زمانی که در فایل دیر‌آموخته‌های آقای معلم، در مورد زندگی بر اساس «تعقیب رؤیاها» یا «فرار از ترس‌ها» خواندم و این مطلب را در روزنوشته‌هایش دیدم، تا همین چند روز گذشته، تمام تلاشم را می‌کردم تا در تصمیم‌هایم، حتی کوچک‌ترینشان، جوری رفتار کنم که خودم را در تعقیب رؤیاهایم ببینم، نه این‌که به خاطر ترس …

از این همه محدودیت باید گریخت

از هر چه محدودیت و چارچوب هست بگریز

مگه قراره چند سال دیگه زنده باشیم؟ چند روز دیگه؟ اصلاً معلوم نیست همین چند ساعت آینده رو هم ببینیم. پس چرا کلی از ایده‌هامون رو نابود می‌کنیم؟ چرا اینقدر به فکر اینیم که ای وای، الان که فلان کار رو بکنم، بهمان میشه، مردم چی می‌گن؟! الان این متن رو بنویسم؟ ننویسم؟ اگر فلانی …

نمی‌دانم… ولی امید دارم.

محمدرضا شعبانعلی

در ۳-۴ ساعت گذشته دوتا مطلب نوشته‌ام و بعد از رسیدن به اواخر متن، به پیش‌نویس‌هایم منتقلشان کردم. نمی‌دانم. دوباره حس می‌کنم مثل قبل شده‌ام. مثل قبلاً که خیلی از کارهایی که می‌کردم و راضی بودم از آن‌ها برایم رنگ می‌باختند و من می‌ماندم و حوضم. الان هم همینطور شده. حتی به سرم زد خیلی …

گلایه از صبانت – رفتار ناشیانه تا چه حد!؟

صبانت و وضع مزخرف آن

بعد از نقل مکان منزل و مستقرشدن در غرب تهران، متوجه شدیم که علاوه بر آنتن‌دهی ضعیف همراه اول و ایرانسل، سرویس‌دهنده‌های اینترنت هم در منطقۀ ما پورت خالی ندارند. قبلاً حدود ۴ سال آسیاتک داشتیم، راضی بودیم ازش، سرعت مناسب، قیمت مناسب، اینترنت شبانۀ رایگان. بعد از تماس با شرکت‌های مختلف مثل آسیاتک، شاتل …

نوشتن، تنها دلخوشی این روزها

نوشتن و کافه

چند وقتی‌ست که ذوق برخواستن از حالت افقی را فقط در نوشتن می‌بینم. داشتم به دوستم می‌گفتم. همین امشب. صحبت‌هایم از جنس گلایه بود؛ آن گلایه‌هایی که می‌دانم نباید با حالت غمگین بیانشان کنم و طرف مقابلم نباید متوجه استیصالم شود. ولی می‌گفتم که شاید خالی شوم. گفتم: دیگر لذت خاصی ندارم، جز نوشتن. نوشتن …

کمی دربارۀ خودم نوشتم

برف میبارد...

خیلی وقت بود که دوست داشتم من هم بتونم چند خطی دربارۀ خودم بنویسم و صفحۀ دربارۀ من رو به‌روز کنم، ولی به نتیجۀ خاصی نمی‌رسیدم که چی بنویسم. تعریف از خود آسون به نظر می‌رسید. ولی وقتی به این نتیجه رسیدم که خودم رو نمی‌شناسم و این نشناختن شوخی‌بردار نیست، عقب‌نشینی کردم و گفتم …

درست می‌شه…

مشکل

یکی از دوستانم هست که هر وقت مشکل حل‌نشدنی‌ای رو می‌برم پیشش و از سختی و رنج گلایه می‌کنم، یا چندتا راهکار می‌ذاره جلوی پام یا می‌گه: “درست می‌شه.” این جمله رو برای بار اول که شنیدم به نظرم یه جور شونه خالی‌کردن اومد. ولی یکم بهش فکر کردم. دیدم که نه اون دوستم اهل شونه …