فکر

آزادی قبل از تفکر

آزادی

«راستی، آن کس که تفکر ندارد، به نجات نزدیک‌تر است تا کسی که تفکراتش را به انحراف کشیده‌اند.» «آن‌هایی که با تفکراتی مغشوش و گرفتار حرکت می‌کنند، خیلی گمراه‌تر از آن‌هایی هستند که هرگز تفکراتی ندارند و کاری را آغاز نکرده‌اند.» این دو عبارت در کتاب “اندیشه‌های پنهان” از کتاب “مسئولیت و سازندگیِ” علی صفایی …

اطرافیانمان در چه حالند!؟

ساعتی پیش در تلاش بودم برای استراحت در خوابگاه. ساعتم را برای ۲۰ دقیقه کوک کرده و جشمانم را بسته بودم تا خوابم ببرد. هم‌اتاقی‌ها بیدار بودند و مشغول صحبت؛ که آن‌چنان برای خوابیدنم مهم نیست. اگر خسته باشم خوابم می‌برد. به این امید که خوابم می‌برد همچنان دراز کشیده بودم. ولی کم‌کم صحبت‌هایشان، موسیقی‌هایشان، …

واژۀ زیبایی به نام کارآفرینی

داشتم «آموخته های یک معلم درباره کارآفرینی» رو از شعبانعلی می‌خوندم، که رسیدم به مطلب زیر: دوم اینکه بخشی از ویژگیهای کارآفرینی، شخصیتی است و حتی در سنین پایین نیز برخی از این ویژگیها مشاهده میشود. بسیاری از کارآفرینها داستانهای زیادی از دستفروشی – بادکنک، فرفره، بستنی و … – در دوران کودکی دارند. بنابراین …

مقصد من رفتن است…

به معرفی دوستم، احمد، با آهنگ تاکُر از همایون شجریان آشنا شدم. تابه‌حال به هیچ آهنگی انقدر، احساس نیاز نکرده بودم. شعرش از مرحوم افشین یداللهی‌ست، پزشک متخصص اعصاب و روان و ترانه‌سُرا. برام جالب بود که ایشون هم در پزشکی حرف واسه گفتن داشتن و هم در سرودن. +۱

نهایت خواسته‌ها

چند روز پیش مطلبی رو از کتاب “سیصدوشصت‌وپنج روز در صحبت قرآن” در اینجا می‌خوندم. به نظرم جالب رسید. مدت‌هاست ذهنم، متأسفانه یا خوشبختانه، همیشه به دنبال یک هدف بزرگ می‌گرده. هدفی که بشه در رفتن به سمت اون، لحظه‌لحظۀ زندگی رو، به بهترین شکل گذروند. هدفی که من رو پُر کنه. هدفی که تموم …

آخرین امیدت را نگه دار، برای خودت

آخرین امید

آخرین امیدت را نگه‌دار، برای خودت. برای وقتی که تنها می‌مانی. تو می‌مانی و تو. برای آن روزهایی که حرکت برایت مشکل می‌شود. آن روزهایی که فقط منتظری بگذرند. روزهایی که با خود می‌گویی آیا می‌رسم!؟ آیا راه را درست می‌روم!؟ نکند مسیر را گم کرده‌ام… آن امید، دست‌آویزی می‌شود برایت و تو را در …

مسیر بس طولانی است و راه ناهموار

بزرگ میشیم. ناگاه خودمونو وسط یه مسیر میبینم. به پاهامون نگاه میکنیم، دارن قدم برمی دارن. چشمامون به جلو، فکرمون متمرکز، دلمون محکم… یه گوشه ای از ذهنمون درگیر این میشه که خب کجا؟ این پاها کجا دارن میرن؟ فکرمون متمرکز روی چیه؟! چشمامون به کجا خیره اند؟ بالاخره لحظه ای میرسه که در برابر …

من جا موندم!؟

آغاز سفر کربلا

حدوداً یکسال گذشته. چقدر این یکسال پرماجرا بود. خیلی اتفاق‌های خوب و ناخوب برام افتاد. اتفاق هایی به بزرگی دردهای این روزهام، به بزرگی بغض های این روزهام. دوستانم رفتند. چند نفری الان در راه کربلایند… پنج سال از ورودم به دانشگاه می گذره. ۳ سال اول بچه ها می رفتن کربلا و من حس …