مشق

او، رؤیاهایش و مه…

مه و رؤیاها

رؤیاهایش را فراموش کرده. شاید نه. شاید نمی‌تواند ببیندشان. شاید آن‌قدر از مسیر درست منحرف شده که دیگر آن کورسوی نوری که او را به سمت مقصد درست می‌بُرد، دیگر سویی ندارد، دیگر دیده نمی‌شود. پر است از ابهام. ذهنش، فکرش، خیالش، خودش، اطرافش و هر چیزی که به او ربط پیدا می‌کند. همه‌چیز را …