مصطفی قائمی

دور همی و یک درس

دیشب خونۀ عمه‌اینا بودیم. دفترچه‌هام رو برداشتم و به یکی از اتاق‌های خالی خونه رفتم تا درس متمم رو که بدخط در یک دفترچۀ دیگه نوشته بودم، وارد دفترچۀ اصلیم کنم. یه دفعه شوهرعمه‌ها اومدن و گفتن که “دور همی” ببینیم! تلویزیون در همون اتاق بود :) خب منم صدای آهنگم رو کم کردم و …

وصل‌شدن قطعات پازل زندگی

این حجم از اتفاقات مهم و جالب را نمی‌دانم چطور در این پست بگنجانم! این روزها بستری از خیر و خوبی شده‌اند و من آن‌قدر خوشحالم که وصفش نتوان کرد! یاد همان Connecting the dots استیو جابز در آن سخنرانی زیبایش در استنفورد میفتم. نقاطی که وصل‌شدنشان حس بودن در یک سناریوی ازپیش‌تعیین‌شده را به …

شروع ۹۷

خلیج فارس

سلام عیدتون مبارک :) داشتم به این فکر می‌کردم که برای شروع متفاوت امسال چه کارهایی باید بکنم. بعد از تحویل سال، که خونواده و عمه‌اینا رفتن برای گردش و خرید در بندرعباس، من موندم در مقرّ و نوشتم. از چیزهایی که در ذهنم بود برای انجامشون. از عادت‌هایی که در سال گذشته تا حدودی …

نیم‌نگاهی به سال ۹۶ – چشیدن طعم واقعی دهۀ سوم زندگی

سال 96 پایان یافت - به بهار نزدیک می‌شویم :)

یکی-دو هفته‌ای می‌شود که میل به بررسی سال گذشته در من پیدا شده بود. دوست داشتم و دارم که ببینم در این یک سال چه بر من گذشته و به قولی، از خودم حساب بکشم. ببینم این فرصت یک ساله را چگونه گذراندم؛ تا شاید درس‌هایی بیاموزم و ۹۷ را جور دیگری به انتهایش برسانم. …

و مایی که تغییر می‌کنیم…

تغییر

پیش‌نوشت: در این پست صرفاً می‌خواهم اتفاقات مهم این روزهایم را ثبت کنم. همین. چند روزی بود که کارهای دانشکده زیاد شده بودند و من دوباره روزهایی پر از عدم رکود را تجربه می‌کردم. قضیۀ هماهنگی جشن روز دندان‌پزشک، که برایم خیلی مهم بود، به همراه کارهای بازارچۀ خیریۀ ریحانه‌النبی دانشگاهمان و چند دغدغۀ دیگر …

گذر فرصت‌ها

گذر فرصت‌ها

کمی حال‌واحوالم گرفته شده بود و آمدم که کمی غر بزنم و بنویسم که: گاهی باید اشک ریخت به حال خویش و از این دست حرف‌ها… که خدا را شکر دوستانی دارم که حالم را بهتر می‌کنند. گاهی کافی‌ست فقط چند پیام بدهند! حالم بهتر می‌شود. یاد مطلب “واحه‌ای در لحظه” از آقای معلم افتادم …

از این روزها می‌نویسم :)

صبح و

میل به نوشتنم نمی‌گذارد به کارهایم برسم! اصلاً مگر می‌شود نوشته‌های خوب دوستانم را بخوانم و به نوشتن وسوسه نشوم!؟ (+) دوست دارم بنویسم. هر چند دست‌وپاشکسته و معمولی. شاید حرف خاصی هم از این پست در نیاید ولی می‌نویسم. خب از کجا شروع کنم؟ از هوا! هوای خوبی‌ست. ابرها هم که مثل همیشه لذت‌بخشند. …

فقط ادامه بده فعلاً

در حرکت بودن

سلام کمی به خودم و روزهای شلوغ و شکست‌هایم و موفقیت‌هایم فکر می‌کردم. دیدم که این روزها با کم‌شدن جسارت من در نوشتن همراه شده‌اند. تصمیم گرفتم بنویسم. آن هم از امروز.   از صبح شروع کنم: با حضور تنی چند از دوستان هم‌دانشکده‌ایَم دوباره در گروه سحرخیزی‌ای که قبلاً در آن عضو بودم، و …

دوستانی این‌چنینم آرزوست…

دوستانی همچون آفتاب

چند وقتی‌ست که دیدگاهم نسبت به درد متفاوت شده. کمی فرق کرده‌ام. یاد گرفته‌ام که درد همیشه بد نیست؛ بلکه گاهی (شاید “همیشه”) درس‌هایی برایم دارد. که احتمالاً هنوز کلی راه دارم تا بتوانم به آن “همیشه” برسم و درس‌هایش را تمام و کمال یاد بگیرم. ولی همین‌قدر کوچک هم برایم امیدبخش است. کمی درکش …

تصمیم‌گیری بر اساس ترس‌هایت، رؤیاهایت، یا…

تصمیم گیری

از زمانی که در فایل دیر‌آموخته‌های آقای معلم، در مورد زندگی بر اساس «تعقیب رؤیاها» یا «فرار از ترس‌ها» خواندم و این مطلب را در روزنوشته‌هایش دیدم، تا همین چند روز گذشته، تمام تلاشم را می‌کردم تا در تصمیم‌هایم، حتی کوچک‌ترینشان، جوری رفتار کنم که خودم را در تعقیب رؤیاهایم ببینم، نه این‌که به خاطر ترس …