آرشیو ماهانه: خرداد ۱۳۷۴

دلم لَک زده برای آن آرامش…

مصطفی قائمی

گاهی وقتش می‌رسد دیگر سرت را آرام بر بالینت بگذاری و غرقِ خواب شوی. آن‌قدر آرام که دیگر هیچ خبری از اطرافت نداشته باشی. آرامِ آرام… در رؤیاهایت پرواز کنی، پرهایت را باز کنی و آسوده‌خاطر با وزش باد تو همان بالا بمانی. حتی نیازی نباشد به تکان‌دادن بالت! دلم لَک زده برای همچون روزی. …

کمی، فقط کمی اجازه دهیم زندگی کنند

عکاسی از آسمان

دیشب که با او صحبت کردم، می‌خواستم زار بزنم. وقتی تعریف می‌کرد، سرم را پایین انداخته بودم و می‌خواستم بگیم بس کن. کافی‌ست. ولی دوست داشتم خودش را خالی کند. می‌دانی!؟ مرد است دیگر. دوست ندارد گریه کند. نه او و نه من. نگاهش که می‌کردی، انگار با سنگ‌دلیِ تمام دارد تعریف می‌کند. ولی که …

حالِ ناخوش و چالش نوشتن!

آسمان و ابر

همیشه که حالِ آدم خوب نیست! گاهی می‌شود که چیزی جز گلایه نداری که بنویسی. ساعت‌هاست ذهنم مشغول این است که امروز چه بنویسم. ولی هر چه را شروع کردم، هر چه به ذهنم رسید، همه پرپر شدند. می‌دانی؟! گاهی باید در تنهایی خودت بنویسی. جایی که هیچ‌کس نیاید و نخواندت. جایی که خودت بدانی …