دوستانی داشته باش که…

سالن مطالعۀ خوابگاه

حتی وقتی در گوشۀ سالن مطالعۀ دلگیر و کوچک خوابگاه نشسته‌ای و بیرون از آن، جز شبی تاریک و شهری کوچک و دنیایی کوچک‌تر نیست، می‌توانی پرواز کنی… می‌توانی دوستانی داشته باشی که وقتی در کنارشان هستی، وقتی با تو حرف می‌زنند، وقتی با آن‌ها حرف می‌زنی، وقتی نگاهت می‌کنند، چشمانشان برق ذوق داشته باشد، …

به بهونۀ تولدش :)

تولد علی

۱۷ اسفند تولد داداشم علی بود. دیشب. داداشی که از هر زاویه‌ای بهش نگاه می‌کنم خاص‌بودنش جلب توجه می‌کنه. دوست دارم موضوع جدیدی رو شروع کنم و گه‌گاه براش بنویسم؛ که چند سال بعد که اومد و سر زد به وبلاگم، بیبنه و بخونه و بتونه بهتر خودشو بشناسه. چون خودم با به یاد نیاوردن …

و مایی که تغییر می‌کنیم…

تغییر

پیش‌نوشت: در این پست صرفاً می‌خواهم اتفاقات مهم این روزهایم را ثبت کنم. همین. چند روزی بود که کارهای دانشکده زیاد شده بودند و من دوباره روزهایی پر از عدم رکود را تجربه می‌کردم. قضیۀ هماهنگی جشن روز دندان‌پزشک، که برایم خیلی مهم بود، به همراه کارهای بازارچۀ خیریۀ ریحانه‌النبی دانشگاهمان و چند دغدغۀ دیگر …

گذر فرصت‌ها

گذر فرصت‌ها

کمی حال‌واحوالم گرفته شده بود و آمدم که کمی غر بزنم و بنویسم که: گاهی باید اشک ریخت به حال خویش و از این دست حرف‌ها… که خدا را شکر دوستانی دارم که حالم را بهتر می‌کنند. گاهی کافی‌ست فقط چند پیام بدهند! حالم بهتر می‌شود. یاد مطلب “واحه‌ای در لحظه” از آقای معلم افتادم …

از این روزها می‌نویسم :)

صبح و

میل به نوشتنم نمی‌گذارد به کارهایم برسم! اصلاً مگر می‌شود نوشته‌های خوب دوستانم را بخوانم و به نوشتن وسوسه نشوم!؟ (+) دوست دارم بنویسم. هر چند دست‌وپاشکسته و معمولی. شاید حرف خاصی هم از این پست در نیاید ولی می‌نویسم. خب از کجا شروع کنم؟ از هوا! هوای خوبی‌ست. ابرها هم که مثل همیشه لذت‌بخشند. …

فقط ادامه بده فعلاً

در حرکت بودن

سلام کمی به خودم و روزهای شلوغ و شکست‌هایم و موفقیت‌هایم فکر می‌کردم. دیدم که این روزها با کم‌شدن جسارت من در نوشتن همراه شده‌اند. تصمیم گرفتم بنویسم. آن هم از امروز.   از صبح شروع کنم: با حضور تنی چند از دوستان هم‌دانشکده‌ایَم دوباره در گروه سحرخیزی‌ای که قبلاً در آن عضو بودم، و …

دوستانی این‌چنینم آرزوست…

دوستانی همچون آفتاب

چند وقتی‌ست که دیدگاهم نسبت به درد متفاوت شده. کمی فرق کرده‌ام. یاد گرفته‌ام که درد همیشه بد نیست؛ بلکه گاهی (شاید “همیشه”) درس‌هایی برایم دارد. که احتمالاً هنوز کلی راه دارم تا بتوانم به آن “همیشه” برسم و درس‌هایش را تمام و کمال یاد بگیرم. ولی همین‌قدر کوچک هم برایم امیدبخش است. کمی درکش …

تصمیم‌گیری بر اساس ترس‌هایت، رؤیاهایت، یا…

تصمیم گیری

از زمانی که در فایل دیر‌آموخته‌های آقای معلم، در مورد زندگی بر اساس «تعقیب رؤیاها» یا «فرار از ترس‌ها» خواندم و این مطلب را در روزنوشته‌هایش دیدم، تا همین چند روز گذشته، تمام تلاشم را می‌کردم تا در تصمیم‌هایم، حتی کوچک‌ترینشان، جوری رفتار کنم که خودم را در تعقیب رؤیاهایم ببینم، نه این‌که به خاطر ترس …

دندان‌پزشکی و مسیر آن (۳)

دانشجویان دندان‌پزشکی

پیش‌نوشت ۱: این مطلب را در ادامۀ دو پست قبلی در دستۀ «در مسیر دندان‌پزشکی»، می‌نویسم. پس پیشنهاد می‌کنم در ابتدا آن‌ها را بخوانید: دندان‌پزشکی و مسیر آن (۱) دندان‌پزشکی و مسیر آن (۲) در آن دو پست، تا الان با دو سال اول، که سال‌های علوم پایه هستند و با واحدهای پری‌کلینیکی که در طول …

از این همه محدودیت باید گریخت

از هر چه محدودیت و چارچوب هست بگریز

مگه قراره چند سال دیگه زنده باشیم؟ چند روز دیگه؟ اصلاً معلوم نیست همین چند ساعت آینده رو هم ببینیم. پس چرا کلی از ایده‌هامون رو نابود می‌کنیم؟ چرا اینقدر به فکر اینیم که ای وای، الان که فلان کار رو بکنم، بهمان میشه، مردم چی می‌گن؟! الان این متن رو بنویسم؟ ننویسم؟ اگر فلانی …