دست‌وبالم بسته است. نمی‌فهمی چه می‌گویم.

اعصاب ندارم!

روزی خواهد آمد که می‌نویسم. حرف می‌زنم. راحت. بدونِ دغدغۀ این‌که حقیقت ممکن است به مزاقِ چهار آدمِ پست خوش نیاید.

مشغول نوشتنِ پستی بودم که اواسطش خونم به جوش آمد.
می‌نوشتم.
حقیقت را.

اما الان وقتش نیست.

روزی می‌آید که می‌نویسم.

و راحت می‌کنم این مغزِ خسته را.

اما حالا باید تلاش کنم تا برسم به آن روز…

می‌آید آن روز…

 

پی‌نوشت: عکس بالا من نیستم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *