دیدنِ نیمۀ پرِ لیوان | تلاشی مذبوحانه

آسمانِ آبیِ من

سلام. سلامی از یک مصطفای متفاوت. مصطفایی که لبخندی بر لب ندارد، چشمانش خسته‌اند، کمرش خمیده و کمی دستانش درد می‌کند، موهایش کم‌تر از همیشه هستند، قلب‌ش بیشتر از همیشه فشرده شده، وزن‌ش رکوردش را زده، در دندان‌پزشک‌ترین حالتی‌ست که قبل از این نبوده، نورِ امیدش در کم‌سوترین حالت‌ش است و همین.

فکر کنم کافی‌ست نوشتن از دردها و غم‌ها و رنج‌های این برهه از زندگی‌ام. و شاید بد نباشد این‌جا که می‌نویسم، یعنی در ملأ عام، نیمۀ پرِ لیوان را بیشتر ببینم…
اما من که همیشه از امید گفته‌ام و نوشته‌ام و کم‌تر دوستِ نزدیکی‌ست که من را به عنوانِ “مصطفای امیدوار” نشناسد.
منی که در بیچاره‌ترین وضعیتم هم، عین این خُل‌وضع‌ها، چشمان‌م را روی تاریکی‌ها(ی یحتمل مطلق) می‌بستم و با خریتِ تمام رو به جلو می‌راندم تا این‌که لبخند برلبانم و برقِ شادی در چشمانم نقش ببندد…

اما حالا
واقعاً اوضاع خراب است.
این مصطفا، دیگر با آن مصطفی فرق می‌کند.
مصطفایی که در بعضی چالش‌های زندگی‌اش هرچه امیدوارنه و هرچه خرمآبانه رو به جلو راند، نتوانست از پس‌شان بربیاید.
گرچه دوست دارم باز هم خر شوم و بگویم که: “نهههه. تو باید ادامه دهی. حتماً راهی هست. حتماً می‌شود. مگر داریم که مسئله‌ای حل نشود!؟ مگر امتحانِ الهی‌ای هست که نشود از پس‌اش برآمد!؟ پا شو. برو جلو. می‌شود. خواهی دید…”
ولی این‌روزها و برهه‌ای که درون‌ش هستم و هستیم، واقعاً برهۀ دردناکی‌ست. واقعاً تاریکی‌های اطرافمان در بیشترین حالت ممکن‌شان قرار گرفته‌اند و روزبه‌روز احتمال به‌فنارفتن‌مان بیشتر می‌شود.
حال فکر کن در این برهه و در این تاریکی‌هایی که جبرِ جغرافیایی برایمان به ارمغان آورده، چالش‌هایی که سالیانِ سال است درگیرشان هستی، همچنان حل‌نشده روبه‌رویت در چشمانت زُل بزنند و از ناتوانیِ تو لذت ببرند و ادا دربیاورند و زبان‌درازی کنند که: “دیدی نمی‌شود!؟ دیدی بعضی وقت‌ها یک‌چیزهایی هست که حل نمی‌شود!؟”

آری…
شاید واقعاً همین باشد.
شاید چیزهایی در این عالم هستند که نمی‌شوند!
حتی با زارزدن و خواستنِ در حد مرگ از خدا.

نمی‌شوند.
حال می‌خواهی چه کنی؟

کافی نیست؟

خب
به نظرم غر کافی‌ست.
حال برویم سراغِ نیمۀ پرِ لیوان :)

دارد؟
شاید!

بگذار کمی فکر کنم…

.

.

.

نیمۀ پرش می‌شود قوی‌ترشدن، می‌شود بزرگ‌شدنِ ظرفِ وجودِ آدم، می‌شود چیزی که شاید بشود اسم‌ش را گذاشت “دریادل‌شدن”، می‌شود بلوغ، می‌شود تمرینِ وابسته‌نشدن…

آری.
من هم -اگر خوش‌بین باشم- کمی سود هم برده‌ام از این‌حجم از بدبختی‌هایی که در درون‌ش چندسالی‌ست غلت می‌زنم.
درست است که کمرم و گردنم و بخشی از انگشت‌هایم و مفصل‌های‌شان درد می‌کند، اما عوض‌ش این‌روزها جوری دندان‌پزشکی می‌کنم که به خودم مغرور هم بشوم جا دارد! یا مثلاً رانندگی‌ام بهتر شده.
که این دو قسمت از نیمۀ پرِ لیوان، مربوط به زیاد-دندان‌پزشکی-کردن و زیاد-پشت-فرمان-نشستن (برای رسیدن به پادگانِ کوفتی) است.

یا می‌توانم بگویم که…

.

.

.

آن‌قدر گرفته‌است حالم که حالِ دیدنِ نیمۀ پرِ لیوان را هم ندارم!
حس می‌کنم دارم خودم را خر فرض می‌کنم.

آری.
مگر چه می‌شود که امیدوار نباشم؟
مگر چه می‌شود که غمگین باشم؟
مگر چه می‌شود که این مصطفا دیگر آن مصطفی نشود؟؟؟؟
مگر چه می‌شود که درِ دلم را قفل کنم و نگذارم دیگر برود و دودستی کلیدش را تقدیم کسی کند؟
مگر چه می‌شود که این دلِ سگ‌مصّب را با همان روزهای خوشی که در سه سالی که واقعاً زنده‌گی کرد مشغول کنم؟
مگر چه می‌شود که من هم بشوم یکی مثل همه؟
مگر چه می‌شود که رؤیاهای بزرگ نداشته باشم؟
مگر چه می‌شود که دیگر ننویسم؟
مگر چه می‌شود که گوشه‌گیر شوم و در تنهاییِ همیشگی‌ام غرق شوم؟

هان؟

چه می‌شود؟
به جایی برمی‌خورد؟
آب از آب در این دنیای مزخرف تکان می‌خورد؟

نه.
به نظرم نه.

بیخیال.

دیدی؟
برای همین است که نمی‌نویسم.
چون غمگینم؛ خیلی زیاد و عمیق.
چون از درون ترکیده‌ام.
چون تمامِ آن زخم‌هایی که هر لحظه و هر ساعت با تلاشِ زیاد سعی در بستن‌شان و مرهم‌گذاشتن روی‌شان را داشتم،
همه با هم
سر باز کرده‌اند…

چون آن زخم‌ها
هنوز هستند؛
یعنی بودند،
و منِ احمق فقط می‌خواستم تصور کنم که نیستند و خوب شده‌اند و همه‌چیز عالی‌ست…

دیدگاه ها

  1. امیرعلی

    بنام خدا.
    سلام آقا مصطفی:)
    عرض ادب و احترام.
    خدا قوت:)
    من امیرعلی هستم
    همون پسر ناشنوایی که الان ناشنوای کاشت حلزون هست و تو دایرکت اینستاگرام بهت خبرش رو دادم که خوشحالت کنم اگه یادت باشه:)
    خیلی خوشحالم که دوباره شما رو از طریق دلنوشته ها میبینم و فکر کنم من اولین نفری باشم که امروز چهارشنبه ۹ آذر ۱۴۰۱ که دلنوشته ی شما هم همین امروز نوشته شده رو میخونم و من خیلی وقته که اینستاگرام رو حذف کردم اما هر از گاهی به وبلاگ شما سر میزدم که شاید چیزی نوشته باشی که خداروشکر همین الان اومدم و دیدم که بله نوشتی:)
    انشاءالله که قسمت بشه بیام قم ببینمت آقای دکتر:)
    من شاید جای شما نباشم و حجم درد شما رو و درد عاشقی شما رو و یا مشکل شما رو نتونم بفهمم
    اما اینو میفهمم که شما هم انسان هستی و قلب و روح شما هم نیاز به عشق داره و باهات همدردی میکنم و به تک تک جملاتت احترام میذارم و با حوصله چند بار خوندمشون که متوجه حرفای شما بشم و خیلی خوشحالم تا قبل از اینکه از این دنیا برم با شما آشنا شدم:)
    از اسفند ۹۸ تا الان آشنایی با شما برکات فراوانی برای من داشت و یکیش این بود که از طریق شما با یه بنده خدایی تو اینستاگرام آشنا شدم که تو جنوب کشور زندگی میکرد و البته خب بدلیل وضعیت بسیار نامناسب زندگیم و نداشتن تعادل روانی و داشتن بحران شخصیتی که بدلیل ناشنوایی و بلا تکلیف بودن بود و اون روز ها دنبال راهی برای درمان و پیگیری پرونده عمل جراحی کاشت حلزون شنوایی بودم و خب واقعا تحت فشار روانی بودم و درک کردن من کار سختی بود که اطرافیانم نمیتونستن منو درک کنن و متاسفانه به همین دلایل من با ایشون ناخواسته چندین بار رفتار های نامناسبی داشتم که خب واقعا دست خودم نبود و عمدا هم نبود و ایشون رو رنجیده خاطر و ناراحتش کردم و برخورد های زشت و غیر حرفه ای داشتم که خدا منو ببخشه و حلال کنه و ایشون یک دفعه ارتباط رو به طور دردناکی باهام قطع کردن و خیلی دردناک بود اون حادثه برام و واقعا تمام زندگیم و روح و روانم رو بهم ریخت و بسیار شکست سختی رو بر من وارد کرد و موقع عمل جراحی هم حالم خیلی خیلی خیلی بد بود و فقط خودم رو سپردم به خدا و خب ازشون دلگیر نیستم الان دیگه و خودم مقصر بودم و شجاعانه مسئولیت این بدرفتاری نا آگاهانه و غیر عمدی رو می‌پذیرم و ایشون هم در مورد من اشتباه کردن و قضاوت های عجولانه و اشتباه و دور از انصافی داشتن که البته باز هم ناراحت نیستم
    چون شروع کننده این ناراحتیا و شروع کننده این رفتار های نادرست من بودم و ایشون رو در ماه رمضان امسال یعنی اردیبهشت ۱۴۰۱ به لطف داستانی که از مرحوم استاد علی صفایی حائری یزدی خوندم تونستم حلال کنم و برای همیشه ببخشم و این حادثه ی دردناک که ۸ ماه زندگی منو درگیر کرده بود باعث رشد روحی و شخصیتی و معنوی بشدت قوی در زندگی من شد که اصلاً با امیرعلی قبل از آشنایی با اون بنده خدا
    خیلی فرق کردم و یعنی خیلی خیلی خیلی بهتر شدم خداروشکر و من فکر میکنم خدا خواست یه چیزای خیلی مهم و زیبایی رو با درد بهم یاد بده و خیلی درد داشت برام اما خداروشکر یادشون گرفتم
    چون ناشنوایی هم یکی از عواملی بود که باعث شده بود رشد عقلی و شخصیتی ضعیفی داشته باشم و اون بنده خدا هم این چیزا رو در مورد من نمیدونست یا شایدم میدونست ولی نمی‌خواست.
    اما به هر حال من مسیرم مثل معجزه تغییر کرد و بعد به طور جدی تصمیم به توبه و اصلاح تمامی اشتباهات و بلد نبودن های زندگیم گرفتم که دیگه این تلخیا برام تکرار نشن و من شروع کننده نباشم و اگه طرف مقابل شروع کننده بود
    من به این تلخیا دامن نزنم
    بلکه رفتارم حرفه ای و برای رضای خدا باشه
    و به بیان قرآن این حادثه پر از تلخی بود که خیر و برکات فراوانی برام داشت و همه اینا رو برای این گفتم که به شما بگم این وبلاگی که زدی و من باهاش شما رو پیدا کردم و اتفاقات بعدش و حال خوب و شخصیت قوی الانم رو مدیون شما هستم که اگه شما نبودی
    من الان شاید با اون بنده خدا هم آشنا نمی‌شدم و همچنان الان ضعیف بودم.
    می‌خوام بگم که حضور شما ارزشمنده:)
    من شاید ندونم درد شما چیه
    روحی،عاشقی،مشکلات مالی،سنگ اندازی برای اهداف،خانواده،زندگی و…
    هر کدوم از این درد ها که باشه
    میفهمم درد ها هستن و تاثیر خودشون رو میذارن
    حالا یا خوب یا بد
    ولی مهم اینه آخرش باعث عاقبت بخیری بشه و خب من خواستم یکی از درد ها و داستان های واقعی زندگیم رو برات بگم و نتایجش رو هم بگم که حس کردم شاید به شما یه کوچولو کمک کنه ذهن شما رو باز کنه و به شخصه معتقدم
    آدم عادی باشیم یا آدم خیلی مهم
    اینا ملاک نیست
    بلکه ملاک به داشتن شعور و وجدان و کار درست بودن و با شخصیت بودن هست حتی اگه یه راننده تاکسی زرد شهری باشه:)
    من دوستت دارم آقای دکتر مصطفی قائمی
    من دلی نوشتم برات و امیدوارم به دلت بشینه و خدا از من قبول کنه و راضی باشه:)
    حضرت حافظ میگه که
    گرچه دوریم اما به یاد تو سخن می‌گوییم
    بعد منزل نبود در سفر روحانی
    تقدیم به آقای دکتر مصطفی قائمی:)

  2. خانم شمس

    هروقت وبلاگ شمارو باز میکردم و میدیدم پست جدید گذاشتید با خودم میکنم اینم یه شارژ مجدد برای ادامه راه!اما الان احساس کردم از اعماق وجودم دردمندی شما را احساس کردم.من مثل شما بلد نیستم از امید حرف بزنم و حال اطرافیانم رو خوب کنم.به خودتون زمان بدید برای پذیرش چیزایی که تابه امروز منکر بودنشون بودید.ترک های دیوار قلب مصطفی رسیده به اینحال رو بپذیرید و بعد به فکر دیدن نیمه پر لیوان و ترمیمش باشید. لطفا صبوری کنید و مطمین باشید آخرش قشنگه:)
    من بیصبرانه منتظر تولد دوباره مصطفی امیدوار هستم:)

  3. هم داستان(هانیه)

    سلام مصطفی عزیز
    حال من نیز خوب نیست اما نمیدانم چقدر به حال تو نزدیک است اما جمله ای حال این روز هایم را قابل تحمل می کند برایت مینویسم شاید در تو نیز چون من اثر کند
    (درست است که عاشقی جرم قشنگیست اما قشنگ ترین جرم ها هم مجازاتی دارند)
    یقین دارم در زندگی ات انقدر اردیبهشت های دوستداشتنی را تجربه خواهی که به پاییز هایی با رنگ بوی عاشقانه ختم میشود که حتی به یاد نخواهی آورد که این پاییز بر تو چگونه گذشت
    راستی لازم نیست مصطفی امیدوار باشی مصطفی باش که دوست داری
    خدانگهدار👋

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *